ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

تونل

سه شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۵۹ ب.ظ
از علائم کنار راه کم کم می فهمم که به تونل نزدیک می شویم . لابد راننده حواسش هست که چراغ روشن برود و من برای لحظاتی فکر می کنم به اندازه زمانی که توی دالان تونل حرکت می کنیم هیچ فرصتی برای رویت آسمان نخواهم داشت !!! چراغ های سقفی می آیند به کمک راننده هایی که خیلی عجله ای ندارند . انگار مسیر باریک و تاریکی نصفه نیمه حواسشان را جلب موضوع کرده که با احتیاط برانند به نفع خودشان است . هنوز چند متری از ورود سواری ها نمی گذرد که ترکش انواع جیغ های مادون بنفش از نوع بچه گانه ، زنانه و حتی مردانه می خورد به طاقی سقف کوتاه تونل و برمی گردد به دالان گوش های بی گناه ! و این انگار که یک عادت لازم الاطاعه است .
هوای سنگین می شود دلیلی برای این که پنجره ها هم بسته شوند . عبور از تونل بی دردسر نیست ، کمی جلوتر دو خودرو از خجالت هم در آمده اند و نتیجه این که باید بمانی و از همان هوای بسته ی ماشین تغذیه کنی . بدترین قسمت ماجرا این است که در انتظار آمدن کمک های لازم از جنس پلیس و آمبولانس ، انتظار نفس کشیدن و رویت آسمان خیلی سخت تر می شود . هر آن حس می کنی دوست داری پرنده باشی تا یکجوری زود خلاص شدنت تضمین شود . چاره ای نیست جز صبر کردن . توی دلت رخت می شورند که سر و ته قضیه هم بیاید و بروی دنبال کارت . هیچ چیز اما به دست من نیست . یکی از اهل ماشین به تلاطم درونم نهیب می زند که صبور باش ... وقتی توی هچل افتاده ای باید صبور باشی تا راه باز شود !
بعضی ها پیاده شده اند و من توی دلم جسارت قورت دادن خروار خروار هوای بسته و دودآلود تونل را تحسین می کنم !!! دقیقه ها می شوند ساعت و ساعت ها کند کند  می گذرد . بالاخره ماجرا به ته می رسد . مشکل باز شدن راه بسته حل شده  ، به طرفه العینی ماشین ها به تمام همتی که برای سنگین تر شدن هوای تونل معطوف کرده اند به سرفه می افتند . کاروان مانده در راه ، راهش را می کشد و می رود .
توی تونل ماندن را اصلا دوست ندارم . این که راه به جایی نداشته باشی و انتظاری را به جان بخری که نمی دانی چگونه تمام می شود حس گسی است که طعمش به دل نمی نشیند . این که از دیدن آسمان محروم شوی و گوش به جیغ های گوش خراش بسپاری هم به دل نمی نشیند .
فکرش را که می کنم ، گاهی می شود که با ماشین یا بی ماشین توی تونل های همین روزمرگی های زندگی گیر می کنم . توی تونل ماندن را دوست ندارم ، مخصوصوا وقتی که برای حل مساله رهایی از تونل باید به کمک دیگران چشم بدوزم و صبوری را خرج کنم بی آن که قیمتش را بدانم ...


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۷/۱۵
رهگذر

تردید

نظرات  (۳)

چندوقت پیش،توی یه تونل این چنینی گیرکرده بودم!!ازهموناکه بایدمنتظرکمک دیگران میموندم!تونلی که ساخته همون دیگران ازجنس ادم بود...چقدرسخت وتاریک وسرد...
الحمدلله که به ضمانتش ازتونل رهاشدم...دلم برای بارگاه "آسمانی" اش تنگ  بودوهست...
بنظرم گاهی لازمه آدم تو تونل زندگی روزمره گیرکنه،تاقدرآسمون روبیشتربدونه!!آخه متاسفانه بعضی وقتایادمون میره آسمون کجاست!!؟....

پاسخ:
بله ، البته 
حرف حساب بی جوابه ، حتی اگه نشناسی نویسنده رو !!
۱۶ مهر ۹۳ ، ۱۸:۴۹ زهراء صادق منش
هو
سلام و نور 

چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم...
مولانا

از تونل تاریک زندگی خیلی می ترسم؛
آنجایی که بی چراغ وارد مسئله شده ای و نوری،دروازه ای هم روبه رو نمی بینی،خیلی دوست دارم همیشه حواسم جمع باشد که چراغ دستم باشد،تجربه هایی که در آن غفلت بر جانم سایه انداخته بود و به هر ترتیبی و با تلنگری از آن گذر کرده ام حتی فکرش هم حالم را بد می کند...

"خداوندا خداوندا قرارم باش...یارم باش
جهان تاریکی محض است،می ترسم کنارم باش"
فریبا یوسفی

التماس دعا...
پاسخ:
این جاست که معلوم میشه دعا واسه عاقبت بخیری از همه مهم تره
دعا می کنم برای همه و خودم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی