ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۱۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

نشستن در صف انتظار معاینه ، از همان کارهای بسیار معمولی است که بر اساس نیاز اتفاق می افتد ، حالا اگر کش آمدن های مرسوم و غیر مرسوم این انتظار کذایی را ندید بگیریم و قبول کنیم چه با وقت قبلی چه بی وقت قبلی ، لابد طبیعت کار این است که باید سماق مکیدن را را در همین صف انتظار تمرین کنیم !!! و تابع مدل های چکشی منشی جماعت باشیم ، می شود از همین آب گل آلود اقلا یک بچه ماهی هم بگیریم و به قول جماعت روانشناسان این تهدید را تبدیل به فرصت کنیم . البته اگر این تنظیم وقت های مگوی پزشکی سر و سامانی می گرفت ، از این همه هدررفت ،  جلوگیری می شد  ، ولی خوب با توجه به محسنات اتلاف وقت ! فعلا همرنگ جماعت شدن تنها راه حل موجود است .

قصه به همین سادگی رقم خورد که در هیاهوی یک کریدور بیمارستانی و در کمال ناباوری جمعیتی را دیدم که بیشتر به روزهای تظاهرات می خورد تا چیزی دیگر . فکری شدم این همه بیمار قلب یک جا ؟! دقت روی احوالات بعضی هاشان حکایت عجیبی شد . انگار هرچه دردمند تر ، صبورتر !

پیرزنی با واکرهایش قدم می زد . با این حال در هر قدم همان دانه ی شکری را می کاشت که جناب سعدی می گفت و جالب تر دعای خیری بود که به هرگام واکرش پیوست می شد . با این که نفس نفس می زد اما از جلوی هر کسی که می گذشت دعایش را  به زبان حالی تکرار می کرد .

نامردی بعضی از مراجعین که گمان می کردند نوبت بقیه را قاپ بزنند دردشان زودتر شفا می گیرد ، بدخلقی و بی حوصلگی بعضی از پرسنل که نمی دانستی تحمل صبحگاهی بابت خروار آرایش های صورتش را باور کنی یا بی صیری در مقابل جماعت بیمارش را ، صورت های خسته و درمانده ی شهرستانی های ناامیدی که می شد حالشان را اندکی بفهمی ، نوای پرغمزه ی پیجر بیمارستان که به گمانم خودش هم نمی فهمید چه می گوید و البته تبختر بعضی از حضرات پزشک و پرستار با فرم های متفاوت جای خود ، صدای تپش آرامی که گاهی به فریاد واداشته می شد هم جای خود !

توی این آرامش طوفانی قلب می شد به این باور رسید که جدا وقتی همه چیز سرجای خودش توی این نظم بی نظیر بدن کار می کند ، کسی حواسش نیست تا لقمه ی شکری بردارد . امان از وقتی که این نظم خاموش با یک علت بیرونی یا درونی به هم می ریزد !

 جدا که قلب هم برای خودش سلطانی است . آرام و بی وقفه سلطانی نکند دمار از روزگار همه ی اعضا در می آید .

خدایا سپاس و تو بپوشان لباس عافیت همراه با شکر را که یادمان باشد مدیون این همه نعمت بی زبانیم ...


 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۵۹
رهگذر


توی کتاب ، مفصل شرح ماجرا را نوشته بود . خواندنش هم حالت را خوب می کند و هم بد ! وقتی فکرش را می کنی که یک فرمانده ی موفق و محبوبی مثل حاج همت در وانفسای آن همه مشکلات جورواجور ، مجبور به شنیدن متلک های آدم ملعون و خائنی مثل اکبر گنجی معروف  به اکبر قمپوز ، که چند سال بعد از جنگ کوس رسوایی و خیانتش را در ناکجا آباد زدند ، شده ، هم دلت می گیرد از این همه مظلومیت و هم پر از تحسین و آفرین می شوی بخاطر این همه مقاومت و صلابت در مقابل زذالت نفوذی های دشمن .

 توی کتاب ماه همراه بچه هاست نوشته بود : حاج همت وقتی متلک نیشدار اکبر گنجی را مبنی بر پر کردن کانال های فکه با بچه های تهران !! می شنود خیز می گیرد به سمتش . گنجی که حسابی ترسیده کم می آورد . حاجی این ترسوی بدبخت را مثل اعلامیه می چسباند به دیوار . مشت گره شده اش را تا چند سانتی صورت آن ملعون می آورد اما در مقابل نگاه هاج و واج همه گره مشتش را باز می کند و با غیظ می گوید :

چی بهت بگم بچه مزلف ؟! خدا وکیلی ارزش خوردن این مشت منو هم نداری !

داستان آن هشت سال ، روایت تعلیم و تربیت هم بود و حکایت بزرگ شدن عجیب و غریب آدم هایی که اخلاص رو کردند و جاودانگی را خریدند . به نسل امروز بگوییم پیدا کند سرنخ اکبر گنجی و امثالهم را ، خیلی چیزها دستش می  آید .


این کجا و آن کجا !

پی نوشت : کتاب ماه همراه بچه هاست نوشته ی گل علی بابایی از مجموعه بیست و هفت در 27 خواندن دارد ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۰۷
رهگذر

سال ها پیش ، بچه های جزیره ی مجنون یک یاعلی گفتند و عشق برایشان آغاز شد ....

حالا با فرسنگ ها فاصله از آن سال های عاشقی ،  نیت کردم تا دست بچه های کلاس دفاعی را بگذارم روی سنگ مزار شهدای گمنام . از آن بابت که خدا کمک کند میان این همه تهاجم رنگ به رنگ گم نشویم 1

 کلاس به اعتبار روزشمار تقویم تمام شد و من معلم خواستم قبل تمام شدنش پدر و مادر بچه ها را هم میهمان این سفره ی کریمانه کنم . برای همین بعد از ظهر بیست و یکم اردیبهشت 1393 این کلاس آخر با یک شکل و شمایل متفاوت رقم خورد .

چند تا از دانش آموزانی که انتخاب شده بودند برای روایتگری کلاس ، انصافا خوش درخشیدند و دو موضوع اصلی کتاب ، یعنی جنگ سخت و خاطرات نرمش را در کنار جنگ نرم و خاطرات سختش چیدند و از پدافند غیر عامل هم گفتند تا حضار شرکت کننده حواسشان جمع یک ساعت درسی مظلوم بشود و تازه برسند به تاین نکته که این زنگ آمادگی دفاعی حرف دارد برای گفتن ، شنیدن ، تحلیل کردن و حتی تولید محتواهای مناسب .

 مراسم یک ساعت و چند دقیقه ای اختتامیه ی کلاس آمادگی دفاعی با همه ی صفا و ترنم خاصش بهانه ای شد برای یک شروع .  قسمت باشد تا نفس دارم برای آبیاری این بذر پربرکت تلاش می کنم . آمادگی دفاعی برای بچه های امرور ایران زمین حکم حیات دارد . خدا کند جدی بگیریمش . 

اسم این زنگ مشترک بین بچه ها و پدر و مادرشان را گذاشتم زنگ مقاومت .

همه ی حرف آمادگی یعنی مقاوتی از سر ایمان به خدا ، قرآن ، پیامبر و اهل بیت مطهرش . به این قلعه ی محکم پناه ببریم در امانیم .

 کتاب بچه های سوم راهنمایی به خاطر تغییر سیستم شش سه سه ی آموزش و پرورش یقینا در دست تغییر و تحول است اما هر چه که از تنور سال بعد تالیف کتب بیرون بیاید ، حتما ارزش کار کردن در صحن کلاس را خواهد داشت . به اندازه ی کافی جاخالی داده ایم ! حالا باید با یک مدیریت جهادی جبران کنیم . ان شاءالله



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۴۲
رهگذر

این چه سری است که بهترین روزها و شب های سال گره به نام مولا دارد ؟!


خدا کسی را خار شمرد که دنیا را برای او گستراند و از نزدیک ترین مردم به خویش دور نگهداشت . خطبه ی 160

دنیا و آخرت هر کدام فرزندانی دارند بکوشید از فرزندان آخرت باشید نه دنیا .

 زیرا در روز قیامت هر فرزندی به پدر و مادر خویش بازمی گردد . خطبه ی 42

همانا آن کس که خود را یاری نکند و پند دهنده ی خویش نباشد ، دیگری پند دهنده ی او خواهد بود . خطبه ی 90



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۱:۴۰
رهگذر

این جمله را کنار تصویر امام نوشته بودند :

لا تیاسوا

فالامور لا تصلح مره واحده 

والاعمال الکبیره انما تنجز بالتدریج 

خدا برای پیغام های بزنگاهی منتظر بهانه نیست . به همین راحتی حرف را می رساند . کوتاه و مختصر و مفید ... 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۰۲
رهگذر

گاهی وقت ها گوشی همراه ، ثابت می کند که هیچکس تنها نیست 

دوستی برایم نوشته بود :

الم یعلم بان الله یری ...

دلم از این همه تشویش رها شد وقتی که یادم آمد زیر مستقیم نگاهش تنها نیستم ...


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۲:۵۰
رهگذر

دوباره رکب می خورم ... کمی طول می کشد تا دوزاریم بیفتد . 

وقتی از یک سوراخ دوبار گزیده می شوی ، حالت بیشتر می گیرد !

دوباره می فهمی با آدم بزرگ ها فاصله داری ...

دوباره می فهمی هنوز فاصله هست تا کار کردن برای خدا 

و دوباره دلت می خواهد توی غار تنهاییت بخزی از دست آدم هایی که فقط خیال می کنند خیلی می فهمند !

اللهم اهدنا من عندک

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۲:۴۴
رهگذر

امسال هم وزارت فخیمه ی فرهنگ و ارشاد خالی ، نذر فرهنگیش را ادا کرد و نمایشگاه ، با همه ی ابهتش علم شد و البته امسال هم من و خیلی های دیگر هم نذر فرهنگیمان را ادا کردیم و رفتیم نمایشگاه . 

نیت ، خرید کتاب برای کتابخانه ی مدرسه بود و شاید هم کمی مثلا مشاوره ی انتخاب مناسب . اما نکته ی جالب این بود که امسال واقعا مجبور شدیم نرفته به غرفه های کودک و نوجوان ، بزنیم بیرون و به همان چند دقیقه بسنده کنیم چراکه نه طرفدار دارن شان و فک و فاملش هستیم و نه خواهان جادو و بازی های سیاه . این وسط می ماند مجلدات قدیمی  و کم و بیش کلیشه ای و تکراری که طفلکی ها هر سال عرضه می شوند و دوباره می روند به بایگانی تا بعد .

خدا وکیلی پیدا کردن کتاب مناسب برای مدرسه ای که نمی خواهد مروج فرهنگ وحشت و جادو و تخیل خارج از دستور باشد شده حکایت پیدا کردن لباس مناسبِ شان بچه مسلمان هویت دار ، به وقت نیاز به لباس جدید ! ونکته ی مشترک این که " یافت می نشود ، آنم آرزوست ... " و لابد باز هم ما متهمیم که لای خاطرات دهه ی شصت گیر کرده ایم !

بگذریم . تا این جای مطلب تکراری بود با کمی مخلفات بیشتر از سال های گذشته که احتمالا بابتش باید به کل تلاش های فرهنگی وزارت ارشاد تبریک بگوییم . دیدن یک فقره ی عجیب که قواره ی فرحزاد تهران و در و دشت را بیشتر مجسم می کرد تا قامت رعنای یک نمایشگاه با کلاس فرهنگی را ، دلیل اصلی این یادداشت شد و گرنه انتقاد کیلو چند ؟ ما که همه تن داده ایم به انواع بی تفاوتی ها .

دیدن منقلی که با باد زدن های مکرر واسطه تولید دود غلیظ کباب بود بهانه ای شد برای یک تمرکز ساده . بعد بوی سیگار و انواع سرویس های خدمات شکم ، این یکی نوبر بود که توی خیابان های داخل مصلا احساس کنی رفته ای به این رستوران های میان راهی . به گمانم جای منقل خالی است !!!!!!

حالا فقط می ماند یک سوال ساده و طبق معمول ، بی جواب . این که اگر جماعت کتاب بین ( جسارت نشود به کتاب خوان ها ! ) به وقت رویت کتاب ، کباب به بدن نزنند کتاب بینی واحتمالا کتاب خریشان لطمه می خورد ؟! یا للعجب .


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۳۰
رهگذر

بعضی مطالب روزی و قسمت فکر کردن می شوند . امانتی ها از آن دسته اند . مثلا این یکی که امروز پیامک گوشی همراه بود :

چقدر جالبند واژه های وارونه !

گنچ و جنگ

قه قه و هق هق

اما درد همان درد است ...

آقا جان ، حجه بن الحسن (عج) دلم آرامش می خواهد . شما را ...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۰۰
رهگذر
چک نویس را خواص بسیاری است و مهم ترین و دم دست ترینش این که ، سعی و تلاش را توی دامنش بریزی و از میان همه ی آن چه که رقم خورده بهترین هایش را برداری برای پاکنویس .
این بدیهی ترین کار برای کسی است که بخواهد یک خروجی ردیف تحویل طرف مقابلش بدهد . پر واضح است که بزرگی و مهم بودن طرف مقابلی که می خواهد کار را تحویل بگیرد روی این چک نویس اثر می گذارد . هم تلاش شخص را تحت پوشش خودش می گیرد و هم او را هل می دهد به سمت بهتر شدن !
البته این روال بستگی دارد به دریافت و درک عظمت جناب طرف مقابل در ذهنیت آدمی که مشغول آزمون و خطاست . دست آخر چیزی که ته این تلاش بماند و قابل تقدیم کردن باشد همانی است که خیال آدم را راحت می کند و حس خوبی به او می دهد .
حالا وقتی قرار باشد دفتر چک نویس زندگی را ورق برنیم و این مدل را در آن پیاده کنیم کافی است بگردیم دنبال عظمت کسی که قرار است پاکنویس را تحویل بگیرد . نکته ی اصلی این جاست که هیچ گریزی از تحویل این پاکنویس وجود ندارد یک و طرف مقابل آن قدر بزرگ هست که چکنویس را هم رصد کند ، این دو .
لابد اینطوری تکلیف باید برای درست نوشتن روشن باشد حالا چرا ما درست نمی نویسیم بماند !!
ماه رجب که می آید یک دفتر نو می دهند دستمان . تمرین لازم می شویم برای تحویل پاکنویس ! فرصت کوتاه است و حواس ما هنوز هم پرت ! شاید گیر کار توی دریافت ماست . عظمت طرف مقابل بنشیند توی جان ، کار تمام است .
 می شود تعداد چک نویس ها را کم کرد ، ادم های کار درست بی مقدمه پاک می نویسند . باید بلد شویم ...

یا من ارجوه لکل خیر ...


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۸:۵۸
رهگذر