ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی

پربیننده ترین مطالب

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

شب و روز که معطل ما نمی مونن اونقدم سرعت رفت و آمدشون زیاد شده که کلی عقب می مونیم از فرصتایی که میشه کاری کرد و ...

دنبال بهانه نمی گردم . واقعا اینجوریه که اگه بخوای مدیرتش کنی میشه شاید کمی سخت !

چندروز پیش حضرت آقا در مورد بزرگداشت اتفاق هایی که توی شهریور افتاده صحبت کردن و اشاره داشتن به این که نباید راحت از کناراین حوادث گذشت اونم بخاطرنسل جوونی که چیزی نمی دونه . حالا که روزای آخر شهریوره و سرعتشم داره کولاک می کنه خواستم از همون اتفاق ها بنویسم . مثلا از روز هفدهمش تو 36 سال پیش ! روزی که من هنوزم صدای هلی کوپتررو تو آرشیو گوشم دارم! سرلشگر ناجی ملعون که از آدمای کثیف ارتش شاهنشاهی بود بعد تجمع مردم تهران تو میدون ژاله که بعد انقلاب شد میدون شهدا، نشست تو اون هلی کوپتر کذایی و از بالا شروع کرد به مهار کردن قیام . البته بعد از این که کلی ارتشی نامرد رو زمین دست به اسلحه شدن. به قول یه نسل سومی،وقتی ارتش یه کشور رو مردم اون کشور دست دراز کنه یعنی فاتحه...

اونروز خیلیا رفتن جدی جدی کف خیابونا پر از خون بود شایدم به برکت این وایسادن غیرتمندانه بود که موج انقلاب تو شهرای دیگه پیچید . هفده شهریور یکی از روزای خداست که فقط خدا می دونه چی گذشت بهش و چه برکاتی داشت این ایستادگی

حالا بعد این همه سال از کنار این همه نشونه گذشتن ، بی تفاوت بودن و متاسفانه به عمد ندیدن یعنی چی ؟! کاش اونایی که تو دسته سوما یادشون بیفته انقلاب یه سیر تاریخی مخصوصو خودش داشته . زیاد دیدیم که دشمناش باسیل رفتن حالابه هربهانه ای ...

بهانه ی این آخری ها، برجام !!!

لطفا به خاطر بسپارید ما هوز هم از اهالی جزیره مجنونیم ... از اهالی خیبر

یاد همه باشد که باور حضرت آقاباورماهم هست:

بر خلاف تصور و تحلیل‌های جبهه استکبار،

 نظام جمهوری اسلامی امروز نه تنها در شرایط شعب ابی طالب نیست 

بلکه در شرایط بدر و خیبر قرار دارد  90/10/19

این جا ... طلائیه ! نماد مقاومت های خیبری !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۱۱
رهگذر

چند ساعتی از گذاشتن پست قبلیم نگذشته بود که بابت دلتنگی گفتم چرخی بزنم توی وب دوستان . چه کنیم دنیای ما همین شده که رفع دلتنگی هایش با سرزدن به وب معناشود!!!!

رفتم ...  خجالت کشیدم ... برگشتم .

راستش دیگر حالی نماند که نوشته هایش را بخوانم وقتی که با یک اعتماد به دل قوی از آدم هایی شکایت می کرد که اعتماد به دل ندارند!

ماجرا برمی گشت به حضور در سینما و جسارت فرستادن صلوات حتی به قواره دو نفر ... داشتم می خواندم مطلبش را یادم آمد این که نشستم با آب و تاب از کار فرهنگی آقای مجیدی و اعوان و انصار تعریف کردم جای خود و بسیار هم عالی، ولی من هم اعتماد به دل نداشتم یقینا!

مزه کردن طعم تلخ خجالت مال وقتی است که نه تنها با بردن نام مبارک محمد توسط جناب عبدالمطلب جواز صلوات توی دل صادر نمی شود که یکهو پایان فیلم به خودت می آیی که داری دست می زنی !! به همان وجود نازنینش ، توی تاریکی سینما از ذهنم گذشت که چرا این همه جمعیت صلوات نمی فرستند اما دست را راحت به دستشان می کوبند؟ الان توی تاریکی ذهنم دنبال دلیل موجه می گردم که چرا خودم نفرستادم و فقط غصه جمع را خوردم؟! دلیل مجهی وجود نداردمتاسفانه.

یا رسول الله ... ببخشید

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۴۳
رهگذر

سنگ تمام گذاشته بودند به اندازه توان جمع . یک چیزی شده بود که قبل هر واکنشی دلت می خواست سرت را تا جایی که می شود بالا بگیری و یک نفس راحت بکشی که آخیش! یکی پیدا شد و گلی زد به جمال دنیای درب و داغان سینما.

حس فضای روحانی و بسی عاطفی حاکم برفیلم ، دقت در فهم لایه های تاریخی و گذران لحظه هایی که به مدد جادوی سینما تو را تا اعماق تصورات شفاف از ندیده هایت می کشاند خیلی قابل وصف بود . مهم تر این که وقتی ساعت دوازده و نیم شب سالن را ترک می کنی جماعتی را می بینی که غیر از سکوت معناگرای بعد دیدن فیلم محمدصلی الله علیه وآله، به شدت ثابت می کنند به دست اندرکاران گیج سینمای یاران که، فیلم خوب بسازید مردم راه گیشه را خوب بلدند و این که نیازی به شکوه و شکایت نیست ازین که صندلی های سینما مشتری ندارد!!

اتفاق متبرک دیگر این بود که به محض خروج از سالن و خارج شدن از هیبت جامانده از فیلم در روح و روانت، ناخودآگاه می گشتی دنیال نقطه های کوری که می خواستی بیشترفهمت شود. توی جمع ما و در مسیر برگشت، سوال و جواب ها جذاب بود و هرکسی نظرش را تند تند و بعضا شاخه به شاخه می گفت و البته تحت تاثیر فیلم . نکته که فت و فراوان داشت بالاخره وقتی بخواهی از 63 سال برکت گوشه ای را به تصویر بکشی، کم می آوری و راه چاره ای برایش نداری. از بین همه تفسیرهایی که به سرعت برق، کارشناسی می شد یک مورد حالم را خوب ترکرد:

- چرا فضای حاکم فیلم ربطی به شیعیان و امیرمومنان نداشت؟ 

-برای این این که مختص جهان اسلام ساخته شده و قرار نیست فراتر از مشترکات حرفی بزند .

- دوست و دشمن را ولی خوب نشان داده بود. 

- همین که فیلم روی دوش ابوطالب می چرخید یعنی ارادت به علی علیه اسلام 

- اتفاقا ته هوشمندی زیرکانه بود! فیلم خیلی ظریف با یک برش چند ثانیه ای از حضور علی علیه السلام شروع شد و بعد سه ساعت با صدایی که عظمت پنهان مولا را با خود یدک می کشید به پایان رسد و این یعنی کارهدفمند در دنیای بی هدف امروز!

خلاصه اش این که،میان هاله های شیرین بحث منطقی بعد از فیلم، غرق شدن در احساس ناشی از فیلم هم برایم شیرین بود. دلم غنج می رفت برای کودکی که با همه کودکان عالم فرق داشت . برکتی که هرجا می رفت می جوشید و زمین و زمان را سبز می کرد.

از اشک های یواشکی که در تداعی مظلومیت ناتمام پیامبر روزی تاریک سینما بود حرفی نمی زنم. وقتی در دنیایی زندگی می کنی که هنوز هم خیلی شیک و مدرن پیامبرت را در مظلومیت توام با قدرتش نگه می دارد حرفی نمی ماند که بزنی فقط ...

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد

خلاصه دست مریزاد داشت و کلی دعای خیر، بعد از این که من محمد را دیدم!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۱۱
رهگذر

دنیا ازین راهنماهای کوچکی که خدا بی بهانه و با بهانه برای آدم شدن انسانیت از دست رفته لازم میداند زیاد به خود دیده و نفهمی بشر این که گور خودش رادر این جهالت می کند قبل از آن که نقشه شومش به هدف اجابت بخورد . 

کودک سوری آخرین راهنمای کوچک در زمان حال است!!! شایدغیرت ،بیدار شود!!







۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۸
رهگذر

راست میگه ها !

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۱۱
رهگذر

جدی جدی اگه قرار بود خدا به حرف تک تک آدما گوش بده چی می شد ؟ یک دنیای جذاب !!! فقط اشکالش اینه که معلوم نیست خودت با خودت ، خودت با دیگری و دیگری با خودت ، چند چنده؟!

امروز صبح بدجوری شبیه ساز پاییز بود! ماه پایانی هر فصل دوگانه سوزه . مثلا همین شهریور به شدت بوی مهر میده درست مثل اسفند که بوی بهار میده و بقیه موارد . ارتباط این دو حرف یعنی تفسیر "هر کسی از ظن خود شد یار من!" حس منی که کلی سال معلم و مربی بودم از دریافت یک صبح پاییزی زودرس با حس جوونی که خیلیم از مدرسه فاصله پیدا نکرده متفاوته در حد تیم ملی!

من دارم لذت این هوا رو می برم و منتظر اومدن پاییز و اون ...

به نظرمن پاییز ته نظم و سر و سامان به کار و زندگیه و به نظر اون ...

دل من هوای مدرسه و صبحای زودش رو کرده و دل اون ...

تو همین یه موردی که این همه اختلاف سلیقه وجودداره خدا حرف کیو گوش بده؟ پاییز بیاد یا نیاد؟

خدا رو شکر که خدا فقط به حرف خودش گوش میده ... 

حالا می مونه این که ، تو این عالم به این منظمی جای من کجاست؟

این هم به احترام پاییزی که می خواد بیاد:

خداییش جعبه مداد رنگیه ها !

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۴ ، ۰۷:۱۵
رهگذر

خیلی وقتا پیش میادکه نمی تونی اون حس خوابیده تو کنج دلت رو بیاری روی صحنه . نشدنش بخاطر دلایل مختلفیه اما بعضا قافیه س که تنگ میشه و نمی ذاره توصیفی اتفاق بیفته. اونم توصیفی که خیالتو راحت کنه از هرچی که باید بگی.

شب تولدشما دل ناقابل من یه حالیه... قافیه هاش خیلی تنگه... اونقده تنگ که مونده بلاتکلیف و دلخوشیش اینه که خود شما می دونیدومی بینید ولی توش عین کوره می سوزه که چراهر وقت اینقده آدم هوایی میشه، نمیشه که بشه؟!

تازگیه تا می خوام بخاطر قافیه تنگ دلم بگم که چرا قسمت نمیشه یاداونایی میفتم که اصن از بس ندیدن باور لمس حرم واسشون غیر ممکنه!

با این حال وقتی دل من به قافیه های تنگش نگاه می کنه یادخنکای آب سقاخونه میفته که تشنه باشی و نباشی می خوای قلپ قلپ بخوری و کلا حواست هست که با احتیاط بخوریش تا بشینه ته جیگرت.

یاد اون ایوون قشنگی که آدم وقتی زیرش وایمیسه حس می کنه جنس وجودش از طلاس

یاد اون نقاره خونه ای که خیلی بالاس اما هیچوقت گردنت بابت نگاه کردن بهش خسته نمیشه

یاد اون حوض تو صحن آزادی که انگار همه صفای آب رو تو خودش ذخیره کرده

یاد جشن بال کبوترا که هی میرن و میان و واسه خودشون عالمی دارن

یاد نم نم اشکای یواشکی زائرا که کلا نه حواسشون هس به بقیه نه اصلا واسشون مهمه که حرم شلوغه یاخلوت

یاد اون پالتوهای بلندمشکی رنگی که فقط بوی احترام و ادب میدن 

یاد اون رنگ به رنگی لباس خادما از فرش بیندازای حرم بگیر تا کفش داری و حمل و نقل زوار

یاد اون بوی خورش کرفسی که نمی دونم چرا با همه خورش کرفسای عالم فرق می کنه و از صبح علی الطلوع می پیچه تو صحن انقلاب 

یاد اون حیاطای عریض و طویلی که هیچ سلطانی تو هیچ کجای عالم نداره 

یاد لیز بازی بچه ها تو کف مرمری اون زیرزمینی که نمی دونم از قشنگی مثل و مانندیم داره یا نه ؟

یاد اون دیواری که روش نوشتن این جا نزدیک ترین جا به بدن مطهره 

یاد اون ضریحی که از دست این جماعت دیگه تبرکّش شده یه آرزو

یاد نماز جماعتای صحن انقلاب که وقتی رو به قبله میشینی تو صف، چشم تو چشم گنبدی و گوش به گوش آسمون

یاد طلوع، یاد غروب اصلا یاد همه لحظه هایی که میشه تو حرم شما گذروند و زندگی کرد

دیدی آقا جان این همه که گفتم تازه یه گوشه ازون قاب تنگ قافیه نیستا ... آخه کی می تونه حال دلتنگی واسه حرم شما رو توصیف کنه که من بتونم . آخرش می مونه یه دلخوشی اونم این که هوای دل ما رو هم داشته باشید یاامام الرئوف میشه منم بُر بخورم میون کبوترای حرمت مولا ؟!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۱۴
رهگذر