ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

و محض یادآوری به خودم در آخرین روز خرداد 95 ...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۲۴
رهگذر

اول این که شاکیم از این همه بی وقتی... بابا یکی این سرعتو بکشه از برق

بعدشم این که کاش یجورایی می شد وقتی ذهنت مشغول یه سوژه میشه صفحه وبلاگت خودبخود پربشه!!! نمی دونم از این علمی که من دارم می بینم هیچی بعید نیستا ! یعنی اگه بشه چی میشه؟ اولین چیزی که میشه اینه که قدمگاهیا خسته میشن از بس باید راه برن. پس نتیجه اخلاقی این که وقت بذار و ذهنتنو اونجور که می خوای پیاده کن!!! چشممممممممممم

و مساله دیگه این که آقا،من تو یه گروهی با یه لینک ارسالی عضو شدم هرچی رفتم عقب که ببینم مطالب اولیه چی بوده عین رود آمازون ته نداشت. خوبه ها ... وقت بذاری یه چیزاییم یاد می گیری ولی خدا وکیلی هم اون وقته نیس و هم چه خبره بابا جان؟ این همه مطلب؟! خلاصه این که وسط شنا تو رود آمازون گفتم یه سری بیام قدمگاه از اون یه عالمه حرفی که گیر کرده یه حرف بگم و برم. ای داد از مجازی و مجاز و اینا...

چهارمیش دیگه خیلی حرفه!!! بر اساس تقدیر و به حکم یک آشنا سر از آتولیه ای در حوالی شرق تهران در آوردم. تصور قبلی من از آتولیه یه صندلی فلزی گرد بود توی اتاق تقریبا تاریک و چند تا نورافکن خفن و یه دوربین گنده ای که روی سه پایه جا خوش کرده بود. در حالی که این جا با اون تصور ساده من یه کهکشان فرق می کرد. این حس و حال موقتم،  وقتی نمونه ای از تصاویرو با ذوق صاحب آتولیه به خوردم دادن، تبدیل شد به سرگیجه، تاسف و کلی علامت سوال. آخرش به این نتیجه رسیدم که وامصیبت. اینم شده یه دکون بازار جدید واسه خلق الله پولدار یا شبه پولدار و البته علاف و دنیا زده. حالا همه اینا رو بی خیال. به بنده خدایی نشسته بود پای کامپیوتر بابت اصلاح!! یه جمله ای در جواب یه سوالی به من گفت که دیگه حق مطلبو ادا کرد:

تصورشو بکن عکس یک انسان شبه میمون با آرایش غلیظ تبدیل بشه به یکی تو سطح هنر پیشه های هالیوود!! بعد طرف کیف بکنه که وای مامانم اینا این عکسه منه... اینو داشته باش و حالا بخون اون جمله کذایی سرکار خانم اصلاح گر در مقابل جواب سوال من بعد از حیرت دیدن اون همه تغییر:

مشکلی نیست خودتات را به ما بسپارید!!

لابد بسپاریم که بشیم یکی دیگه، دیگه ؟!

حکایت عمل کردنای جوروارجور صورت و هیکل کم بود حالا اونقده بیچاره شدیم که باید بریم تو کار مجاز از نوع قاب عکس.

این بشر دوپا می فهمید سیرتشو پطوری بتکونه همه چی ردیف می شد  اجالتا که اندر احوال صورته!!

و وای بر پرکشیدن این همه وقت از ماه مبارک و این همه تلف شدن های جورواجور

و البته حکایت همچنان باقی است

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۱۹
رهگذر

به بهانه دومین روز مهمانی...

با هر کس و ناکسی نشستی جز من

زیبایی "منحصر به جمعی" داری!

                                                                                                                                 

خدایا تو منحصر به فردم کن ...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۶
رهگذر

یک طوری شده بود. از وقتی وارد خانه شدم حس و حال همیشگی به سراغم نیامد. دنبالش گشتم اما نبود!

خانه انگار بوی مرگ می داد!!!

از مادر بزرگ سرحالی که حتی با همه کهولت سن، مزه پرانی هایش را فراموش نمی کرد، خبری نبود.

تمام تلاشش این بود که بایستد . ناتوانی را با همه توانش نشان می داد و صدای استخوان هایی که از سال ها زندگی حکایت می کرد، حکایت غریبی داشت. از همان حکایت هایی که می خواهی ساعت ها در باره شان فکر کنی 

فکر کردم ...

میان همه چیزهایی که به اسم عبرت روزگار دستم را گرفت، غم متفاوتی هم عیان شد. غمی از تعریف تکراری آخر آدمیزاد

غمی که امیدوارم به شادی صبوری در این روزهای تنگ، جور دیگری ترجمه شود...

اللهم ارحمنا ...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۹
رهگذر