ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی

پربیننده ترین مطالب

۱۴۱ مطلب با موضوع «نوشته جات» ثبت شده است


گاهی وقت ها حواسمان نیست که بدجوری پا روی دلمان می‌گذاریم...

شاید سال‌ها بعد، وقتی که دردش را حس کردیم تازه می فهمیم کجای دلمان زیر پا مانده بود!!

آینده ولی کمکی به تسکین درد نمی‌کند. هر چه هست در حال اتفاق می‌افتد و بعد، چه بخواهیم و چه نخواهیم همه آن چه که اتفاق افتاده به گذشته می‌پیوندد. اصلا انگار هیچ کدامش به ما ربطی نداشته و این که ما خودمان بی‌ربط‌ترین داستان روی زمین را تعریف کرده ایم. بین گذشته و حال دیگر هیچ شباهتی وجود ندارد.

می خواهی بگردی... دنبال اتفاقی که می خواستی بیفتد و نیفتاد همان که زخم پا گذاشتن روی دلت را تازه می‌کند. می‌خواهی یک چیزهایی را عوض کنی.  قصه را از نو بنویسی اما؛ جستجوی گذشته از آن کارهایی است که فقط سوهان روح خودت می‌شود و حس و حالت را بد می‌کند. میان تار عنکبوتیش بیفتی انگار هزار سال از زمان عقب می‌مانی! دردت می گیرد بی آن که قدرت درمانش را داشته باشی.

 آدم های بزرگ برای همین است که نه افسوسی از گذشته می‌خورند و نه خوشی یک اتفاق شیرین هوش از سرشان می‌برد.

خوب می دانند دنیا جای درد کشیدن است!

یک چیزی اما سهم ما آدم های زخم خورده کوچک است.  ما با این باور زندگی می‌کنیم که دردِ جای پا، روی دلی که یک وقتی خواهشی را تمنا می‌کرده از همه دردناک‌تر است!

دل ما با این که درد می‌کند، تنگ می‌شود برای همه آن چه که دوستش داشتیم. چیزهایی که دیگر نیستند؛ حتی اگر همه‌اش یک خواب شیرین بوده باشد. ما حق داریم که بهانه بگیریم و با این که می‌دانیم جستجوی گذشته کسالت‌آور است قکر می‌کنیم شاید درد جای پا خوب شود. شاید!

 و به قول مرحوم حسین منزوی

چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود!


 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۲۷
رهگذر

آن قدر بوی دنیا می‌دهد که حتی پشت رنگ سبز هم چال نمی‌شود!

هیجانش را گران می‌خرند این مردم احساساتی دنیا و گرنه که ورزش هم آداب و رسوم خودش را دارد. به نظرم یک مجموعه‌ای از لات و هبل و عزی کاملاً به روز در همان هیکل طلایی جام نهفته و ظاهراً جماعت به روی خودشان نمی‌آورند که بت پرستی یعنی همین.

از این بگذریم؛ بالاخره دنیا هم مشتری‌های خودش را دارد. ضمن این که فوتبال، شمشیر دو دم است اگر حضرات بگذارند به قوراه یک ورزش مفرح باقی بماند. منتها قصه انگار چیز دیگری است.

وفتی به بهانه داوری قدرقدرت این دوره از جام جهانی فوتبال حرف از بررسی دقیق تصویری در بزنگاه‌های غیرقابل تشخیص می‌شد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب، حداقل در فوتبال حق به حق‌دار می‌رسد! اما میانه اوج این هیاهوی توخالی سرگرم کننده به یاد همه بزنگاه‌های تلخ کُره گرد می‌افتادم که اصلاً و ابداً هیچ نیازی به دوباره بازبینی تصویری وجود ندارد. به جهان چه مربوط که در یمن و غزه چه اتفاقاتی می‌افتد؟! اصلاً سیستم VAR برای کارهای مهم است چرا باید خرج بازبینی جنایت‌های عجیب و غریب انسانی شود؟ اساساً مگر جنایتی هم اتفاق می‌افتد؟!

همین قدر که چشم و دل مردم دنیا با توپ مدام از این ور به آن ور قِل می‌خورد کافی نیست؟ راستی چرا احساسات در گیر فوتبال، گرای حس رنج  جهان را دریافت نمی‌کند؟! لابد سیستم‌های نداشته اشکال دارند!!!!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۰
رهگذر

گاهی خیلی پیچیده تر از اونی میشه که هست.

گاهی درست وقتی داری فکر می کنی خیلی سوارشی و داره بهت رکاب میده، می فهمی رکب خوردی!

گاهی داغشو به دلت میذاره و شاید لابلای این همه داغ یواشکیم که شده یه کوچولو به روت بخنده شاید بازم پابندش بشی.

گاهیم تویی و دست های پر. اونقد که دیگه نگران هیچ بزنگاهی نیستی!

تو روزای معلمیم همیشه از شب قدر یه ایستگاه سوخت گیری می ساختم تو ذهن بچه های مردم. سوخت گیری بخاطر این که بیشتر بتونی پر باشی واسه برون رفت از هر بزنگاهی و شاید حتی برای نجهیز درستی که بزنگاه جلوت کم بیاره.

امشب دومین فرصت سال نود و هفته. این همه آدم و این همه آرزو. همش مستجاب به شرط صحت و عافیت دنیا و آخرت.

من ولی هنوز تو خلسه بزنگاه شب نوزدهمم. به این فکر می کنم که گاهی هزار و یک نقشه می کشی اما خدا سر بزنگاه چنان نقشه ای می کشه که همه چی یهویی میشه هیچ و تو یهویی می بینی از هیچ همه چی سردرمیاره بیرون و بهت یه چشمک جانانه می زنه که حل شد!

دل آدم ضفف می ره برای چشمکایی که خبر از حل شدن میدن. حالا این وسط تکلیف آدمی که نمی دونه تکلیفش چیه، چیه؟!

اول این که ما را به محبت و ولایت علی بخشیدند...

دوم این که آدمی که نمی تونه هر رو از بر تشخیص بده و خودشو از شر و خیر بزنگاه های زندگیش جمع و جور کنه، بهتره فقط بچسبه به یه ستون امن.

سومم این که الا بذکرالله تطمئن القلوب یه معنی بیشتر نداره اونم این که یجوری ساختمت اگه با من باشی آروم می گیری ولا غیر!

این روزا، تصویر «معیشه ضنکا» تو در و دیوار شهر پره حتی تو متن سریالای تلویزیونی و حاشیه همون بزنگاه های جورواجور. خدایا این یه مدل معیشت رو که تنگیش نفسمونو بند میاره از ما دور کن. می گی اگه یادت نکنیم تنگی زندگی عین بختک می چسبه بهمون ؟ قبول. همینم هست. منهاش ما که بلد نیستیم ذکر چیه و چجوریه؟ تو خودت به داد برس.

خدایا تو همه بزنگاهای مختلف فقط خودت باش. شاید خیال ناآسوده، آسودگی رو حس کنه عین شیرینی درک شب قدر که تا آخر دنیا هم به روایت قرآن و ما ادریک مالیله القدره.

تو دریابی بقیه ش حله... پس دریاب... دریاب... همه جوره دریاب.




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۴
رهگذر
مهم این بود که سد نوشتن بشکند!!
گاهی ماندن در پشت سدهایی که خودمان محکم می سازیمش و دیگر خرابش نمی کنیم، کار را به جایی می رساند که دل تنگ می شود برای پریدن!
نوشتن گاهی سد است.با دیواره هایی بلند که باید یا خرابشان کرد و یا دورشان زد.
اگرچه هر دو را قدرتی نیاز است؛ اما خوب که بگردیم قدرت را هم می شود پشت یک سد بلند دیگر پیدا کرد!
از آدمیزاد دو پا بعید نیست! حکایت همان خیاط های خوش برشی که می برند و می دوزند و به تن دیگران می پوشانند!
گاهی روح زندانی می شود. می دانی مشکل کجاست و حتی راه حلش را هم می شناسی ولی نه پای رفتنی هست که سد را دور بزنی و نه دستی که دیواره اش را بشکنی. لابد همه اش تقصیر عجیبی آدمیزاد دو پا!
با این حال امید چیز خوبی است!
امید تنها چیزی است که پشت هیچ سدی دوام نمی آورد. اصلا اجازه نمی دهد سدی برایش ساخته شود.
گاهی چقدر دوست داشتنی می شود این امید!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۸
رهگذر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۷
رهگذر
طفلکی قلم اگر دچار سرگردانی شود...
گاهی فقط خیال می کنی واژه ها زورشان زیاد است و تو را هر وقت که خواستی به ساحل امنیت و ارامشی که دنبالش هستی می برند. اما آن ها هم اسیرند. اسیر دست قلم! تا اراده قلمیه رقم نخورد؛ روی هیچ پرده سفیدی نقشی نمی نشیند.
گاهی با قلم، راهی برای گریه و خنده و یا خشم و محبت، پیدا می شود و وای به وقتی که او هم نداند چه کند؟!
 گاهی حتی سکوت کردن را هم بلد نمی شود... انگار مدام باید حرف بزند و از اندیشه های تو و یا دیگرانی مثل تو دفاع کند.
قلم طپش دارد...
گاهی هم خسته می شود از تکرار ... انگار قهر می کند که ننویسد. حالش را که بپرسی فغانش از سرگردانی ها بلند است...





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۴
رهگذر

بالاخره رسید روزی که هیچکدوم دوست نداشتیم ببینیمش
روزی که هممون می دونستیم دیر یا زود ما رو با خودش می بره

و روزی که که نمی خواستیم باورش کنیم

زندگی و تقدیر هیچکدوم منتظر هیچکس نمی مونن اونا هر دو جارین بدون این که حس آدم ها سرعتشونو کم و زیاد کنه

بعد این همه وقت نوشتن هنوزم آسون نیست
و شاید حالا فقط بهانه ای برای جلب دعای خیر رهگذاران قدمگاه!

نه برای مسافرت آسمونی پدر و نه حتی برای تسکین رنج نبودنش، فقط به خاطر این که یادم بمونه اگه مثلش باشم اگه خدا رو ببینم اگه توکلم شعار نباشه اگه حواسم به شمردن نعمتای داده و نداده باشه اگه مهربونی کنم اگه .. اگه ... اگه ...، منم خوب می میرم.

خوب مردن یعنی ذکرش به خیر باد!




مدت زمان: 4 دقیقه 31 ثانیه

پی نوشت:

روز اول فقط به این فکر می کردم که چطوری یک زن تونسته در کمتر از یک روز این همه داغ ببینه و هر داغی با کلی ماجرای عجیب غریب باورنکردنی. شاید به همین دلیله که هر وقت یادم میفته، باارزش ترین هدیه برای پدر و مهم ترین تسکین برای دل بازمانده هاش اینطوری رو زبونم جاری میشه:
السلام علیک یا اباعبدالله

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۱
رهگذر

هیچکدام نمی خواستیم اما...

وقتی تصویر درد در قامت پیرمرد مجسم شد، دل همه ما بدجوری شکست. خواستیم مثل چینی بندزن های حرفه ای، شکسته ها را بچینیم کنار هم تا شاید، تصویر مطلوب، دوباره به ذهن یکی یکی مان بنشیند. اما نشد!

پیرمرد، گرچه محکم و دل قرص مثل همیشه تن به یکی دیگر از برگه های تقدیر داده بود؛ اما چنان زخم روز واقعه جسم و جانش را مچاله کرده بود که با دیدنش دیگر هیچ کمری راست نشد!

ما... همه آن هایی که دوستش داریم، این روزها فقط در آرزوی یک لبخند و شنیدن صدای مهربانش، دست و پا می زنیم.


دامنه روزی دعای مرد پیر، ریاد بود خیلی بیشتر از حد تصور ما. انگار که جذابیت 82 سال زندگی، روی همه را به سمت آسمان چرخاند و دست های خالی اما پر از امید را به قبله کشاند. روز واقعه، روز شکستن بود و نبود...

بود بخاطر شکستن تصویر مرد در آینه چشم های منتظر

و نبود بخاطر تمرین پذیرش و تسلیم به درگاه اویی که شاهد و ناظر و مصور است!

قامتت را راست کن پیرمرد. سرمای نبودنت سخت است. روح مهربانی هایت را نیازمندیم...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۶
رهگذر

نوبتش رسیده بود!

خیلی ها نوشتند چه زود!

شاید در اولین شنیدار، من هم به همین فکر کردم ،اما جراتش را نداشتم که زود بودنش را هم تفسیر کنم...

دنیا صاحب دارد و آدم هاهم مایملک همین صاحب قدر قدرت... هر وقت وقتش باشد می برد

رفتنش بعد از داغ شقایق های آتش نشان کمی سنگین بود و برای من با سه وجه از هم متمایز

اول این که یالاخره مشاهیر که می روند دل آدم یکجوری می شود مخصوصا اگر آدم سالمی باشد و درست اندیشه و درست کردار. حالا تا همان حد روایت عمومی از آن جه که معلوم است. خفای زندگی آدم ها که ربطی به ما ندارد!

وجه دوم این بود که گاهی ناگزیر از تقسیم خاطره می شوی... با یک اسم و با یک فیلم... مرگ او برای من مرور خاطرات سالی بود که با هزار و یک نقل ناگفتنی سریال «در پنا تو »را دیدم و به هنجار شکنی کارگردانش اعتماد کردم.

وجه سوم اما ،تکرار همان قصه تکراری است که مرگ مدام کوکش می کند و می خواهد مستقیم و غیر مستقیم بگوید که هستم... همین بغل... درست کنار تمام آرزوهایت!

همین می شود که به بهانه مرگ یک مسافر، به فکر می افتی که کمی فکر کنی...

به نوع زندگی...

به ماندن...

و به رفتنی که زمانش را نمی دانی!




مدت زمان: 51 ثانیه




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۲
رهگذر

بعضی حرفا رو که باید با خودت ببری اون دنیا. این که اصن مورد وثوق همه س. یعنی به هر دلیلی که نتونی بگی فرقی نمی کنه. دوست و رفیق و محرمم سرش نمیشه. نباید بگی چون نباید بگی!!!

بعضی حرفا رو می تونی بزنی ولی محرمش نیست پس در نتیجه محکوم به سانسوره.

بعضی حرفارو میشه بزنی محرمشم هست ولی شاید اونی که می شنوه نفهمه تو چی میگی. اونقد که در نهایت حرصت درمیاد و اگه طرف برات قابل احترام باشه محترمانه تمومش می کنی. اگرم نباشه که واویلا!

بعضی وقتا دوس داری حرف بزنی، محرمم داری ولی پیش نمیاد. برای همین دو سه بار که با خودت مرورش می کنی یا کلا بی خیالش میشی یا حالتو بد می کنه.

بعضی وقتای دیگه حرف نداری ولی مورد حرف طرف قرار می گیری که در این صورت اگه حوصله داشته باشی یه چیزی از توش درمیاد و اگه نداشته باشی هیچی به هیچی

خلاصه اندر احوالات یه حرفِ گفته و نگفته، همین قد بس که کلا باید گاهی ... وقتی، نه تنها اصلا حرف نزنی، بلکه محل خودتم نذاری. در اون صورته که بعدش نه مجبور به آه کشیدن میشی، نه وجدان درد می گیری، نه غصه الکی سریالی می خوری و نه حال خودتو خط خطی می کنی.
چه کاریه اصن حرف بی حرف!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۵
رهگذر