ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۱۳۳ مطلب با موضوع «نوشته جات» ثبت شده است

نوبتش رسیده بود!

خیلی ها نوشتند چه زود!

شاید در اولین شنیدار، من هم به همین فکر کردم ،اما جراتش را نداشتم که زود بودنش را هم تفسیر کنم...

دنیا صاحب دارد و آدم هاهم مایملک همین صاحب قدر قدرت... هر وقت وقتش باشد می برد

رفتنش بعد از داغ شقایق های آتش نشان کمی سنگین بود و برای من با سه وجه از هم متمایز

اول این که یالاخره مشاهیر که می روند دل آدم یکجوری می شود مخصوصا اگر آدم سالمی باشد و درست اندیشه و درست کردار. حالا تا همان حد روایت عمومی از آن جه که معلوم است. خفای زندگی آدم ها که ربطی به ما ندارد!

وجه دوم این بود که گاهی ناگزیر از تقسیم خاطره می شوی... با یک اسم و با یک فیلم... مرگ او برای من مرور خاطرات سالی بود که با هزار و یک نقل ناگفتنی سریال «در پنا تو »را دیدم و به هنجار شکنی کارگردانش اعتماد کردم.

وجه سوم اما ،تکرار همان قصه تکراری است که مرگ مدام کوکش می کند و می خواهد مستقیم و غیر مستقیم بگوید که هستم... همین بغل... درست کنار تمام آرزوهایت!

همین می شود که به بهانه مرگ یک مسافر، به فکر می افتی که کمی فکر کنی...

به نوع زندگی...

به ماندن...

و به رفتنی که زمانش را نمی دانی!




مدت زمان: 51 ثانیه




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۲
رهگذر

بعضی حرفا رو که باید با خودت ببری اون دنیا. این که اصن مورد وثوق همه س. یعنی به هر دلیلی که نتونی بگی فرقی نمی کنه. دوست و رفیق و محرمم سرش نمیشه. نباید بگی چون نباید بگی!!!

بعضی حرفا رو می تونی بزنی ولی محرمش نیست پس در نتیجه محکوم به سانسوره.

بعضی حرفارو میشه بزنی محرمشم هست ولی شاید اونی که می شنوه نفهمه تو چی میگی. اونقد که در نهایت حرصت درمیاد و اگه طرف برات قابل احترام باشه محترمانه تمومش می کنی. اگرم نباشه که واویلا!

بعضی وقتا دوس داری حرف بزنی، محرمم داری ولی پیش نمیاد. برای همین دو سه بار که با خودت مرورش می کنی یا کلا بی خیالش میشی یا حالتو بد می کنه.

بعضی وقتای دیگه حرف نداری ولی مورد حرف طرف قرار می گیری که در این صورت اگه حوصله داشته باشی یه چیزی از توش درمیاد و اگه نداشته باشی هیچی به هیچی

خلاصه اندر احوالات یه حرفِ گفته و نگفته، همین قد بس که کلا باید گاهی ... وقتی، نه تنها اصلا حرف نزنی، بلکه محل خودتم نذاری. در اون صورته که بعدش نه مجبور به آه کشیدن میشی، نه وجدان درد می گیری، نه غصه الکی سریالی می خوری و نه حال خودتو خط خطی می کنی.
چه کاریه اصن حرف بی حرف!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۵
رهگذر

اصلا باورت نمی شود که یکهو همان یک ذره اختلاف و بداخلاقی به یک کوه نفرت تبدیل شده باشد. اولش که جرقه می زنیم فکر می کنیم لابد یکچوری سر و ته قضیه به هم می رسند. بعد تر، ولی باورمان می شود جنبه و ظرفیت آدمیزادگی خیلی هم ارزان و در دسترس نیست.

توی دل بعضی هامان وول می خورد که بی خیال داستان شویم و قالش را بکنیم. بعضی ازین بعضی ها موفق می شوند ولی بعضی های دیگر انگار چسبیدن به غار انزوا، برایشان خوش تر است. خلاصه آخر ماجرا می رسد به این که اوی اول سی خودش زندگی کند و اوی دوم هم سی خودش. این وسط چشم چشم گرداندن آن هایی که می دانند قضیه از کجا آب می خورد، برای خودش حرف ها دارد.

متاسفانه تعداد بروز و ماندگاری این اختلاف های هسته ای که قواره آغازینش اتمی است و حکایت پایانیش انفجار، کم نیستند و بدبختانه انگار عادت کردیم مشکلی هم داشتیم سرش بمانیم و هی آب بریزیم به آسیابش تا حسابی چاق و چله شود این اسب بی افسار!

حتی اگر شیرپاک خورده ای پیدا شود که بخواند میانه را بگیرد و دامن خودش را از این داستان های نچسب پاک کند؛ اوهم می شود سیبل ساده ای که هر کسی به دلش تیری بیندازد و گمانه زنی هایش را روی آن بیازماید.

لایه های تو درتوی این نچسب را که بشکافی فقط حکایت گذشت، آن هم از نوع بی توقعش کم است. 

ما آدم ها بلد نیستیم. 

نه خورشید بودن را 

و نه باریدن را. 

هیچکدام از مصادیق بخشش انگار در الفبای زندگی بعضی ها جا ندارد. اینجور وقت هاست که حسابی دلت می خواهد داد بزنی و به یاد همه بیاوری که

خدا را شکر، خدا نیستیم!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۴
رهگذر

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۴:۵۱
رهگذر

شب جمعه عروسی بود. نرفتم مثه تمام این چند وقتی که بخاطر انواع ویروسای کذایی عروسی ها، نمی رفتم. 

روز جمعه تولد بود. از نوع خونگیش به صرف کیک و یه دست مرتب! چند ساعت بعد طرفای 7 بعدازظهر دعوت شدم به یه مراسم ختم. اونم در حد سالن و صرف شام و یه دونه صلوات!!

 حالا بماند که دلم سوخت برای متوفی بابت این که ازون شامِ تو سالن، چی گیرش اومده اونور دنیا!

ولی حرفم به خودم این بود که خداییش تو حدود 24 ساعت عروسی داشتیم، تولد داشتیم، مرگ هم داشتیم. 

به همین سادگی و چقد حرف داره برای من اگه بخوام بشنوم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
رهگذر

صبح پنجره را باز می کنم. مثل همیشه شاید برای دیدن کوه های انتهای مسیر و شاید هم برای چک آلودگی و شاید هم برای نفس کشیدن در باران.

میخکوب می شوم...

 از قاب پنجره می شود روستایی را دید که انگار نه انگار همین تهران دود زده است. ابرها حسابی خودشان را روی زمین ولو کرده اند. نفس که می کشم ریه هایم خیس می شود. رحمت خدا که همیشه هست حتی همین پایین؛ ولی رحمت خدا را از لابلای بلندی ساختمان ها، با چشم دیدن چیز دیگری است.
تهران توی دل ابرها صبح سرد پاییزیش را آغاز کرد. احتمالا امروز می خواهد زندگی کند، چیزی شبیه جنگل های سرد شمال...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۷:۳۵
رهگذر

عبدالله جوادی آملی در کتاب شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی می نویسد:

همان‌گونه که نماز ستون دین و شریعت است، زیارت اربعین و حادثهٴ کربلا نیز ستون ولایت است!

با خودم مرور می کنم پس برای همین است که نام حسین علیه السلام طوفان به پا می کند... 

حقیقت این است که تمام دنیا با همین تعبیر ولایت کار دارند. آن هایی که در صراط مستقیمند که بی ولایتی را برنمی تابند و آن هایی که ولایت ناپذیرند، تمام تلاششان را می کنند تا اثری از ولایت نماند. در این بین، حسین علیه السلام می شود ناجی امت پیامبر و کربلا می شود ستون خیمه دین، الی الابد. شاید برای همین است که باید جاده اربعین را با توجه به ستون های اطرافش پیمود!

اربعین تمام نمی شود حتی اگر به اعتبار تقویم از روی آن بگذریم!

به قلب من تَوون بده، برای درک این حضور
به من بده لیاقتِ زمینه سازی ظهور
تو پادگان عشق تو، بیایم و همقسم بشیم
تا صبح سرخ انتقام، مدافع حرم بشیم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۷
رهگذر
این جا تهران است. چند روزی مانده به اربعین 
با هر خداحافظی یک تکه از دلم می رود... سخت است!
و با هر ذکر خیری که حاضران از غائبان می کنند، حال دلم خوب می شود... شیرین!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۵
رهگذر

بعضی نقل ها خیلی جاودانه می شوند. انگار که تا زندگی هست این نقل ها باید باشند. بوی ماه مدرسه یکی ازین جاودانه هاست که گرچه قیصر با همه دلش سروده اما همه با همه دلشان نمی خوانند.

این روزها به بهانه اول مهر دوباره این نقل روی زبان ها جاری است و البته دوباره، دو شکل کاملا متفاوت از نوع برخورد با این بوی ماه هم دریافت کردنی است. یکی مال همان بچه مدرسه ای ها و معلم هایی که ماهیت تعطیلی و تابستان را ول کن نیستند و یکی هم برعکس مال اهالی پاتوق مدرسه. تجربه نشان داده که البته این همه احساس بند دو سه روز بیشتر نیست . آن که دوستش دارد که از اول هم داشته و آن که ندارد هم به حسب عادت بالاخره با موتور خاموش هم که شده راه میفتد. 

این بوی ماه اما غیر از مدرسه حرف اساسی دیگری هم دارد. به نظرم عطرش بیشتر از جنس پاییز است تا مدرسه! به هر حال همه قشنگی پاییز که در این بوی ماه، خلاصه نمی شود...

و انصافا برای من قشنگی های پاییز و خاطراتش حرف دیگری می زنند. روی دانش آموزم، مثل اکثریت آدم ها، بوی ماه را نمی شنود و یا به روی خودش نمی آورد. اصلا این بوی ماه دیگر چه صیغه ای است ؟ هر چه هست خوش نیست!

و روی معلمیم با همه بازنشستگی، بوی ماه را از چند فرسخی می شنود و دلتنگ می شود. دلتنگ نعمتی که عبور از عمق آن کار ساده ای نیست.کلاس، مهربانترین جایگاهی است که می شود از آن یک بهشت کوچک ساخت. شاید زمانی این بهشت های کوچک آنقدر زیاد شوند که دیگر هیچکس ار بوی ماه شاکی نباشد. روزی که وقتی نقل جاودانه آقا قیصر امین پور را می خوانی واقعا از ته دل بخوانی بی هیچ تعارفی با خودت و با خاطره هایت.

مقدمت گرامی پاییز 

راه راست را باید رفت!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۵ ، ۰۸:۴۹
رهگذر

زندگی آدم را بزرگ می کند...

دنیا ولی در ثبت امتیاز بزرگ شدن، خیلی هم با آدم ها شفاف نیست!

همه چیز از یک نقطه شروع می شود. از یک لحظه . ازفرصتی که گاهی حتی حسش هم نمی کنیم.

خاصیت دنیا این است که قانون چرخه را به رخ بکشد.

گاهی اماهایی در کار است که آدم را تا ولی و چرا و کاش پیش می برد.

ته قصه این است:

قانون چرخه هرگز ولی و چرا و کاش را نمی فهمد!!

این وسط آدم هایی برنده اند که در لحظه زندگی می کنند. حواس آن ها به لحظه ها جمع است و به فرصت هایی که هر کدامشان می توانند بخشی از همان بزرگ شدن باشند. حواس جمع ها بالا رفتن از پله را به استفاده از آسانسور و پله برقی ترجیح می دهند! 

لابد لحظه های پله، خاصیت بزرگ شدن را در خود دارند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۷
رهگذر