ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «باران» ثبت شده است

اصلا باورت نمی شود که یکهو همان یک ذره اختلاف و بداخلاقی به یک کوه نفرت تبدیل شده باشد. اولش که جرقه می زنیم فکر می کنیم لابد یکچوری سر و ته قضیه به هم می رسند. بعد تر، ولی باورمان می شود جنبه و ظرفیت آدمیزادگی خیلی هم ارزان و در دسترس نیست.

توی دل بعضی هامان وول می خورد که بی خیال داستان شویم و قالش را بکنیم. بعضی ازین بعضی ها موفق می شوند ولی بعضی های دیگر انگار چسبیدن به غار انزوا، برایشان خوش تر است. خلاصه آخر ماجرا می رسد به این که اوی اول سی خودش زندگی کند و اوی دوم هم سی خودش. این وسط چشم چشم گرداندن آن هایی که می دانند قضیه از کجا آب می خورد، برای خودش حرف ها دارد.

متاسفانه تعداد بروز و ماندگاری این اختلاف های هسته ای که قواره آغازینش اتمی است و حکایت پایانیش انفجار، کم نیستند و بدبختانه انگار عادت کردیم مشکلی هم داشتیم سرش بمانیم و هی آب بریزیم به آسیابش تا حسابی چاق و چله شود این اسب بی افسار!

حتی اگر شیرپاک خورده ای پیدا شود که بخواند میانه را بگیرد و دامن خودش را از این داستان های نچسب پاک کند؛ اوهم می شود سیبل ساده ای که هر کسی به دلش تیری بیندازد و گمانه زنی هایش را روی آن بیازماید.

لایه های تو درتوی این نچسب را که بشکافی فقط حکایت گذشت، آن هم از نوع بی توقعش کم است. 

ما آدم ها بلد نیستیم. 

نه خورشید بودن را 

و نه باریدن را. 

هیچکدام از مصادیق بخشش انگار در الفبای زندگی بعضی ها جا ندارد. اینجور وقت هاست که حسابی دلت می خواهد داد بزنی و به یاد همه بیاوری که

خدا را شکر، خدا نیستیم!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۴
رهگذر

برای من یکی نمی شود نسیم مهر بپیچد توی مشامم و من بی خیال آمدنش بشوم. بشایدبرای منی که لای تکرار دست و پا می زنم و بلد نیستم متن بی غلط زندگی را بنویسم، اتفاق نو و خاصی نیفتد اما برای پارک بغل دست خانه، آسمان بالا سر و آفتابی که از درز پنجره ولو می شود توی آشپزخانه، مطمئنا فرق می کند. این را ولی یقین دارم که از وقتی خاطره ها نشسته اند توی ذهنم و من می توانم بشمارمشان پاییز را دانه درشت حساب کردم. یک جورایی زیباتر از بهارحتی !

گرچه این خدایی که به حکم عرفه باید بشناسمش و خیلی هم اصرار دارد اول خودم را بشناسم، یک استاد چیره دست است درانتخاب و ترکیب رنگ. اما آن چه قسمت نگاه من می شود از طیف نارنجی و ارغوانی و قهوه ای چیز عجیبی است. تازه باید سبز را هم اضافه کنم برای تن پوش درخت هایی که هیچ رقمه زیر بار رنگ دیگری نمی روند . اصلا شاید اول تفاوت بهار و پاییز در مسابقه رنگ بازی همین تنوعش باشد.

بازی های آسمان پاییز هم که جای خود. نسیمش بدجوری خنک می شود آنقدر که حالت مورمور می آیدبه سراغ سرشانه ها وکم کم بدت نمی آید یک بالا پوش نه چندان کلفت به قوراه ات اضافه کنی تا درامان بمانی از همان سوز معروف مرموز !

آبی آسمانیش هست با انبوهی ازابرهایی که طیف رنگ هایشان میان طوسی کمرنگ و پررنگ درگردش است. خورشیدش همان خورشید همیشگی است مضاف براین که درجه دمایش را کشیده پایین. حالا خوشمان می آید کمی هم ولو شدن رازیر همین بارش کمرنگ آفتاب تجربه کنیم.

از باران هایش که نمی شود گذشت. مستمر می آیند قطرها. ریز و سبک ، گاهی هم تند و شلاقی . بارش اما زیادتر از هر فصل دیگری روزی زمینی های مهمان پاییز می شود. بوی نم خاک مخلوط با خنکایی که نمونه اش را هیچ فصلی جز پاییز عرضه نمی کند حال آدم را خیلی خوب می کند خیلی زیاد.

انصافا کار خدا حرف ندارد!  من نمی دانم این بشر چه اصراری دارد که همه چیز را بریزد بهم؟ شاید همین جاست که شناسایی این موجود دوپا لازم الاجرا می شود آن قدر که خدا شرایطش را فراهم می کند یک روز بشود به نام عرفه که یعنی یک روز بنشین و فکر کن که تو چه هستی و که هستی و خدای تو کیست ؟! 

نامردی است اگر توان پاسخ به این سوال هاباشد و رنگ خدا کمرنگ تر از آن چه که باید روی دیواره دل بنشیند... این رنگ که با همه توان خداییش می نشیند این منم که روی رنگ خدا رنگ های دیگری می زنم. بیچاره دلی که دوست ندارد طیف رنگ داشته باشد !!

حالا رسیده ام به نقطه اول ... به شروع ... به مهر و به پاییز دوست داشتنی که امسال طعم عرفه هم دارد ...

خدایا تو مدد کن، از من آبی گرم نمی شود فقط به رسم آموزگاری ارباب در صفحه دعای بسی جذاب عرفه از ته ترین عمق وجودم می گویم تو را بخاطر همه نعمت هایت سپاس . ممنونم که می دهی و نمی دهی به حکمتت ایمان دارم که سهم دنیای من چقدر باشد تو سهم آخرتم را به اسم ارباب زیاده کن مهربانترین ... 

بی تو هرگز!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۶
رهگذر

 همه اش تقصیر همین چشم دل است که سر ناسازگاری دارد با چشم سر !

 که اگر نداشت لااقل من بی نوا تکلیفم را می دانستم به حداقل باور ... توی شلوغی های روز و آرامش نصفه نیمه ی شب ، جریان داشتن نفسی  که تلاشی برایش نمی کنم خیلی عادی است . خدا نیاورد وقتی را که یک ذره ی ناقابل از ممنوعات بخواهد روی این نفس را کم کند و مسیرش را  عوض !! وقتی بند بند وجودم به تلاطم می افتد تا به هر ضرب و زوری نفسی گیر بیاورم و حسابی و از ته سینه ی زخمی آن را بکشم ، تازه می  فهمم زندگی سیری چند ؟

 حالا بگذریم که روی همین فهم هم می شود کلی بحث کرد که بالاخره عمقی دارد یا پوسته ای بیش نیست ، اما بنا را می گذارم بر این که مثلا  می فهمم . در وانفسای این فهمیدنِ تفاوت نفس کشیدن و نکشیدن ، هیچ عقل سلیمی سراغ چیزهایی که دلمشغولی چشم سر است را نمی  گیرد ! و این جاست که چشم دل با همه نابلدی من وارد گود می شود و به خودم خوب می فهماند اگر تمرین کنم .و بیینم حتی در اوج تلاطم نفس  نکشیدن هم حالم ، حال دیگری می شود !

 بی خیال فلسفه بافی ... خواستم به خودم بگویم اگر بلد بودم با چشم دل ببینم اینقدر مجبور نمی شدم در مبارزه ی تن به تن با انواع ناامیدی ها  تمام سرمایه را از جیب خرج کنم و به خودم بقبولانم که اصلا انسان منفی بافی نیستم ! همین و همین 

 انسان منفی باف نمی فهمد که 

 چشم دل باز کن که جان بینی یعنی چه ؟! 

 چه رسد به این که بخواهد فکر کند به معنای

 آن چه نادیدنی است آن بینی 


  زیر نویس خودم برای خودم :

  اگر می خواهی چشم دلت تقویت شود ، به قول حضرت امیر علیه السلام ، 

چشم سرت را روی خار و خاشاک ببند !

  مگر نه این که باران ماموریت دارد به روی همه ببارد و زندگی را به همه هدیه کند ؟! 

منفی فکر کردن با بارانی بودن منافات دارد ... خیلی زیاد 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۸:۴۷
رهگذر