ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بصیرت» ثبت شده است

ان سوال مهمه منه از تاریخ . ازون اول بسم الله یه چیزی همش تکرار شده . می دونم فلسفه نبرد حق و باطل باعث این تکراره ها اما تو کتم نمیره که چرا باوجود این همه تکرار بازم هیچی به هیچی . باباجان یکی از دیگران بیشتر می فهمه دلیل موجهی برای اعتماد کردن نیست ؟ و ازین بدتر چقد باید ثابت بشه که به حرف قافله سالار گوش ندی با کله می خوری زمین دمارت درمیادا ؟! 

آخه یکی نیست به این عقل کل !!!! بگه شما که هنوز نمی دونی فلسفه کربلای حسینی ایستادن در مقابل ظلمه نه بهانه ای برای تعامل ، بیجا می کنی میای کاندید میشی برای یک کار بزرگ ! بماند که مردم اگر بصیر بودن اونقده مصیبت نمی کشیدیم که حالا بعد چند سال بازم بوی گند اصلاحات بودار! بپیچه تو دماغمون 

خدایا میشه آمریکا رو درسته بدی به اینا برن اونور زندگی کنن دست از سر اعتقادات ما وردارن ؟!

انیم نمونه واضح حرف این پست مجازیه،که اتفاقا بیش از حد حقیقیه ...

رهبر معظم انقلاب 1393/7/15
"اینکه دم از مذاکره و گفتگو میزنند برای نفوذ است، عده‌ای در قضیه مذاکره سهل‌انگاری و سهل‌اندیشی میکنند 
و عمق مسائل را نمیفهمند، میگویند چرا با مذاکره با آمریکا مخالفت میکنید در حالیکه امیرالمومنین با زبیر و امام حسین با عمرسعد مذاکره کرد، امیرالمومنین و امام حسین در حرف زدن با زبیر و ابن‌سعد به آنها نهیب زدند و آنها را نصیحت کردند، 
بحث مذاکره به معنای امروزی نبود، مذاکره به معنای امروزی یعنی معامله و یک چیزی بگیر و یک چیزی را بده
آیا امیرالمومنین با زبیر و امام حسین با ابن‌سعد معامله کرد؟ 
آیا تاریخ را اینگونه می‌فهمید و زندگی ائمه را اینگونه تحلیل میکنید؟

روحانی 1393/7/30
"درس و پیام امام حسین (ع) درس برادری، وحدت، گذشت و قبول توبه از یکدیگر است

 و درس کربلا هم درس تعامل سازنده و مذاکره در چارچوب منطق و موازین می‌باشد....

در شب تاسوعا ... امام حسین (ع) خیمه‌ای برپا کرد و عمر سعد را به مذاکره دعوت نمود؛

 امامی که آگاه است که فردا او و یارانش توسط همین عمر بن سعد و یاران نادانش به شهادت خواهند رسید،

اما خواست که با دنیا اتمام حجت کند و از همین‌رو در آن شب، ساعت‌ها با عمر سعد مذاکره کرد،

تا نتیجه رویارویی آنان به جنگ ختم نشود


به این میگن تکرار یه تاریخ تکراری و جنگی بین فهم و نفهمی

بچه های جزیره مجنون اما، هنوز هم حواسشان جمع  نگاه فرمانده است

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۴ ، ۱۰:۲۱
رهگذر

ظاهرا اصلا گشاد نبود! خیلی هم خوشگل و شاد نشسته بود سرش. داشتیم می رفتیم گردش دورهمی. یکی از جوونای تو جمع که حواسش بخاطر تو باغ بودن خیلی جمعه، یهویی گفت اینا چیه رو لبه کلاه! حواسم جمع حواس جمعش شد. اونوقت بود که آه از نهادم برآمد به دلیل خریدهای الکی دولکی و کاملا بی دقت. 

البته روی دیگر این کلاه نقشه های عجیب غریبه که آدم باورش نمیشه از یه کلاه کودکانه هم بشه اون گلی رو که اونا می خوان به سر بگیریم . دشمن دشمنه و اتفاقا خیلی پرکار. دلم سوخت که بدون هیچ توجهی خریده میشه وبعد هم کلاه گشاد میشینه رو سرمون ویکی به نفع اونا!

نکته ش این جا بود که این بچه کلاس پنجمی بعد توضیحات کلی و خیلی کوتاه من از علائم گوناگون فراماسون ها روی کلاهش  آگاه شد، رفت تو فکر و خیلی آروم بعد چند دقیقه گفت حالا چه کار کنم ؟! بهش گفتم اینارو با ماژیک مشکی قلم بگیر ازین به بعدم وقتی به چیز خوشگل می بینی و دوس داری که بخریش تمرین کن که همین جوری یهویی نخری.

نیت من یکی این بود ک بمونه تو ذهن کودکانه ش و حداقلش انتقال جمع و جور تبرّی . با اون سوال کمی خیالم راحت شد. سوالی که خیلی از بزرگترا حتی بعد رفتن کلاه گشاد بی بصیرتی رو سرشون اصلا نمی پرسن چه برسه به این که بخوان تصمیمی بگیرن ...

با همه ی اینا اونروز فهمیدم خیلی نمی دونیم و آرزوکردم بدونیم، بفهمیم و عامل باشیم ... خدایا مددی

اینم شاهد ماجرا:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۲
رهگذر

به مناسبت روزی که به نام ریحانه است :

زن ها همیشه دست گل به آب میدهند!
.
.
.
گاهی به رود نیل...
گاهی علقمه...
گاهی هم به اروند و کارون...


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۱۲:۴۹
رهگذر

خوب بلد است چه کار کند ؟ 

پیغام و پسغام هایش را که زیر و رو کنی ، حرف حساب رو می شود . هنرش این که این حرف حسابش را چنان لای زرورق تکرار می پیچد و به خورد جماعت می دهد که بیا و ببین !

حرف های تکراریش به موقع می چسبد !

زبان حال همه را در خود جای می دهد ...

و بی آن که خسته شود پیام های تکراریش را جوری قالب می کند که عمرا خسته شوی !

خوب که نگاه می کنم ، می بینم خسته کننده که نیست ، هیچ . کلی سر ذوق می آورد چشم و گوش و فکر و حس و ذوق آدم ها را ...

این روزها دوباره حرف های تکراریش را به نسیم پسرده تا به سمع و نظر این گوشه از کره ی گرد زمین که تازه اندکی از همه ی قدرت آفرینشش را به رخ کشیده برساند .

خدا استاد حرف های تکراری است و پاییز یکی ازین تکراری هایی که تو را مبهوت می کند 

بصیر می خواهد که بفهمد پسِ این تکرار کدام نکته قابل دریافت است ؟!

استاد بی بدیل

کمک کن بفهمم پیام تکراریت برای سعادت من است ...

پاییزت را خیلی خیلی دوست دارم

قدمش برای مردم سرزمین چهار فصل ایران ، گرامی باد !


الله اکبر کبیرا کبیرا


و سبحان الله بکره و اصیلا


لاحول و لا قوه الا بالله

هو الحی الذی لا یموت


و هو علی کل شی قدیر






۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۳ ، ۱۰:۰۳
رهگذر

اواخر مرداد ماه بهانه ی به یادآوردن یک اتفاق مبارکه . گرچه با همه ی مبارکیش پر بود از دلهره و حس های متضاد ولی چون از جنس انتظار بود خیلی شیرین بود ! مخصوصا واسه اونایی که چشم انتظار بودن ...

 چه توی قطار اتوبوسا ، چه بین جماعت منتظر کنار مسیر و چه تو دل شهرهای مختلف و بدون خبر از این که

یوسف گمگشته باز آید به کنعان ، غم مخور

 

یکی از قشنگ ترین قسمت های این داستان حقیقی حضور اونایی بود که به تمام معنا آزاده بودن . نمی دونم کدوم شیرپاک خورده ای تو دهن جماعت انداخت که به جای اسیر به اسرا بگن آزاده ! هر کی بود جدا ، مرحبا

اینو تو وجود آزاده ی شهید آقای ابوترابی بیشتر از هر کس دیگه ای می شد دید و من وقتی یه خاطره از آقای قرائتی در بازه شهید ابوترابی شنیدم بیشتر باورش کردم . غیر این که ته اخلاق و معرفت بود و بابت همین هم شده بود مسوول کل اسرا تو اردوگاه ای عراق ، بصیرت عجیبی هم داشت که بابتش می تونست تو اون همه تنهایی بچه ها مسیر موندگاریشون با امام و انقلاب رو حفظ کنه .

خاطره ی این دلاور مرد این بود که

یه بار طبق معمول در حال بازجویی و اذیت و آزار زیر دست یه افسر گنده ی عراقی بود که خبر می رسه نماینده ی صلیب سرخ جهانی اومده اردوگاه و سراغ مسوول اسرا رو گرفته . آقای ابوترابی رو می برن اطاق ملاقات . نماینده ی صلیب سرخ از حاجی می پرسه که چه حال و چه خبر ؟ مشکلی وجود نداره ؟

شهید ابوترابی خیلی محکم و کوتاه و آرام میگه : نه مشکلی نیست ! بعد رفتن نماینده ی صلیب سرخ ، افسر عراقی از شهید ابوترابی می پرسه که چرا چیزی نگفتی ؟ خود من کلی خدمتت رسیدم ! شهید ابوترابی هم یه نگاه عمیقی میندازه به افسر عراقی و می گه : من و شما مسلمونیم ، لزومی نداره یه بیگانه بفهمه مسلمونا با هم اختلاف دارن !!!!

ذکرش به خیر باد ....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۲۷
رهگذر

در بازار چوب فروش ها ، در هر حجره روزی چند کامیون چوب معامله می شود ، 

ولی در پایان روز که سوال کنی چقدر کاسبی کرده اید ، می گویند مثلا ده هزار تومان !

اما یک منبّت کار تکه ای از آن چوب ها را می گیرد و حسابی روی آن کار می کند 

و بر روی آن نقش می اندازد و همان تکه چوب را صدهزارتومان یا بیشتر می فروشد .

گاهی اوقات آن قدر نفیس می شود که نمی شود روی آن قیمت گذاشت !

 در اعمال عبادی هم زیاد عبادت کردن ارزش چندانی ندارد ، 

بلکه روی عمل حسابی کار کردن و آن را خوب از کار در آوردن و حق آن را ادا کردن نتیجه بخش است .

ص 327 کتاب مصباح الهدی تالیف مهدی طیب

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۰
رهگذر

امروز و با عبور ازوبلاگستان ، به قاب آشنایی رسیدم که باعث شد به شکرانه چند خطی بنویسم و به خدا ، ساده ی ساده بگویم :

 ممنونتم یگانه ی بی بدیل

ممنون بابت عطیه ی معلمی ، بابت فرصت آشنایی با بندگان خوبی که حتی در پس شیطنت های نیمکت نشینی رد پای برزگی روحشان را حسابی به رخ می کشند . امروز گذر از یک قاب دوست داشتنی ، وادارم کرد تا به این واژه های همیشه آشنا التماس کنم بیایند و بنشینند کنار هم جوری که قد و قواره ی شکر گذاریم را نشان بدهند و طفلکی ها آمدند و مثل همیشه با کم آوردن هایشان نشان دادند شکر ایزد که هیچ ، سپاس حضور مردانه از جنس مقاوت های دفاع مقدس در قالب افسر جنگ نرم را هم نمی شود ردیف کرد .

امروز دیدار از قاب وبلاگ یک عزیز دانش آموز که حالا دنیای مهندسی نرم افزار بهترین بهانه ی عرض ارادتش به اصل و اساس حرف های خوب و ناب را باعث شده ، مایه ی خنکای دلم شد در هجوم بادهای مسموم و حالا باورم بیشتر می شود به رهبری که هوشمندانه ، هر جا که لازم است در حضور خودی و بیگانه یاد آوری می کند که:

 جوان امروز اگر بیشتر از جوان دیروز نباشد کمتر نیست در حفاظت از آرمان امام و انقلاب


این دلنوشته ی امانتیش ، مشتی است نمونه ی خروار :

گزارشی از دانشگاه علم و صنعت :

از ماجرایی که باعث شد به فکر نوشتن این دست نوشته بیفتم ، حدود یک ماهی میگذرد اما آن قدر برایم عجیب بود که مطمئن شدم نوشتنش بهتر است از سکوت...

ماجرا بر می گردد به روزهایی که دکتر جبل عاملی قرار بود کرسی ریاست دانشگاه علم و صنعت را ترک کنند.

به علت تجمع و سایر شعار هایی که می دادند ، کاری ندارم اما جدّا جای تعجب داشت صحنه ای که می دیدم:

صدای اذان از مسجد به گوش می رسید، به شروع نماز جماعت چند دقیقه ای بیشتر نمانده بود و نمازگزاران به هر ترتیبی که بود خود را به مسجد می رساندند...

در این میان حرکت دسته جمعی عده ای از دانشجویان جلب توجه می کرد!

نکته جالب برایم این بود : جماعتی در حالی که فریاد می زدند "بسیجی واقعی ، همت بود و باکری " بدون ذره ای شناخت از معنای حقیقی بسیجی1 و بدون معرفت نسبت به شهیدان عزیزمان صدایشان را بلند کرده بودند (که مبادا میان صدای اذان گم شود) و با بی توجهی تمام به نماز اول وقت _آن هم از نوع جماعتش_ مسیرشان را از راه مستقیمی که به مسجد می رسید کج کردند و رفتند تا به پایگاه بسیجی که حالا به احترام نماز خالی شده بود ، اعلام کنند بسیجی واقعی چه کسی است ...!!

این گروه آن قدر برای معرفی شهید عزیزمان حاج ابراهیم همت و برادران بزرگوار باکری اصرار داشتند که حتی از مرام و مسلک شخصیت شعارهایشان هم پیروی نمی کردند...

نتیجه اش هم شده بود اینکه نمازگزاران قبل از ورود به مسجد چند ثانیه ای نگاهشان می کردند و بعد با لبخندی تلخ سر به زیر می انداختند و وارد مسجد می شدند تا راه همت و باکری بی رهرو نماند...


خاطره نوشت :

ما همت و باکری را با امثال این خاطره ها می شناسیم

(آنها را نمی دانم ...)

خاطره اول :

همسر شهید حاج محمدابراهیم همت می‌گوید: 

«ابراهیم بعد از چند ماه عملیات به خانه آمد. سرتا پا خاکی بود و چشم‌هایش سرخ شده بود. به محض اینکه آمد، وضو گرفت و رفت که نماز بخواند. به او گفتم: حاجی لااقل یک خستگی در کن، بعد نماز بخوان. سر سجاده‌اش ایستاد و در حالی که آستین‌هایش را پایین می‌زد، به من گفت: من با عجله آمدم که نماز اول وقتم از دست نرود. 

این قدر خسته بود که احساس می‌کردم، هر لحظه ممکن است موقع نماز از حال برود.»

منبع : ستاد اقامه نماز استان کرمان

خاطره دوم :

گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»

منبع : aviny.com


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۵۶
رهگذر

دور خوانی کتاب هم از آن نعمت های خوبی است که حداقل دستمان را به حرمت قول مطالعه می گذارد توی دست کتاب . شکر خدا مدتی است این نعمت خوب به همت یک همراه و همکار ، برای من و چند نفر دیگر فراهم شده . توی دورخوانی این هفته ، نوبت رسیده بود به من که بروم بالای منبر و نکته های لازم همان قسمت تعیین شده را بگذارم وسط .

 کتاب از آن کتاب های روان شناسانه ی تمام غربی بود . بماند که همیشه به وقت مطالعه ی این نوع از کتاب ، حسابی دردم می آید ! وقتی که با خواندن فرازهای متفاوت ، خیل حدیث و آیه رژه می روند توی مغزم و دل من هری می ریزد که چرا با این همه مدارک ناب روانشاناسانه ی اسلام باز هم آویزان نوع غربیش هستیم ؟!

تعصبی ندارم فقط حکایت " چون که صد آید نود هم پیش ماست " کمی با اعصابم بازی می کندو می روم تا عمق کمبودهای تولید محتوا در حوزه ی علوم انسانی !

بگذریم . برای جلب گعده ی دورخوانی ، سوالات چند گزینه ای طرح کردم تا به قول متد جدید تدریس کمی افکار مخاطب را درگیر کنم . موفقیت آمیز بود هم درگیر کردن افکار و هم رسیدن به پیام چند صفحه ی سهم من . خواستم ته این دورخوانی را این جا بنویسم که هر کسی قدمش را گذاشت توی قدمگاه و نظرش را نثار این خطوط کرد هم نصیبی ببرد: 

لحظه های بیدارکننده که توی بیست و چهارساعت زندگی مدام قل می زنند 

می توانند امکان جدیدی برای ما ایجاد کنند 

 بهره برداری درست از این امکان جدید هم می تواند تغییر را در مسیر ایجاد کند .

 این ایجاد تغییر ، همان و درس گرفتن از زندگی هم همان .

اینطوری یک چرخه ی دائمی داریم که اگر نگاه عمیق یا به قول نویسنده ی هشیاری لازم و  یابه قول یک بزرگمرد ، بصیرت ، رویش سایه بیندازد

 ما می شویم برنده ی مسابقه . درین صورت حتی چشیدن طعم گس شکست هم پیروزی است !

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۳ ، ۲۱:۵۰
رهگذر