ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهانه» ثبت شده است

همه چیز تمام می شود...

گاهی بی مقدمه 

و گاهی با یک تغییر کاربری ساده

پایان، ترسناک نیست به شرط همین که بیت آخر را بی نظیر سروده باشند

گاهی همین تغییر کاربری ساده، همان بیت الغزل بی نظیر است

تغییر کاربری گاهی مثل رها شدن از پیله می ماند، بهانه ای برای پروانگی ...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۱۶
رهگذر

بله قطعا گریزی از تکرار نیست . همه چیز مثل شبانه روز در رفت و آمدند و تکرار ، خمیر مایه ی حرکاتشان . آدم ها هم اگر بی انگیزه تن به این تکرار دهند که واویلا و اگر ...

داشتم در این چرخه ی تکراری به تابستان و کلاس های اجباری و غیر اجباریش فکر می کردم . این که خیلی از مراکز آموزشی از حالا خیز گرفته اند که جماعت دانش آموزی را گرفتار این سلسه ی چرخان و گردان کنند یک طرف ، حواس پرت بزرگترهایی که برای فرار از بی مسوولیتی ها ، مدرسه و انواع کلاس را بهانه می کنند هم یک طرف . 

یک دور کوتاه در خاطرات مدرسه ای از حال گرفتن های کشدار تابستانی و گفت و شنید هایی که تنها مرهم این تحمل بودند نشان می دهد که این سابقه بسی طولانی است . شاید تفاوت نوع نیاز بچه ها کمی تغییر در این چرخه را یدگ بکشد و گرنه کلاس تابستانی در پایگاه های تابستانی همان است که همیشه هست . 

برای بچه های امروز که یک فرق اساسی با بچه های دیروز دارند ، اوقات فراغت معنای دیگری دارد . آن وقت ها واقعا میان طیف کار و علافی زمان هایی هم پیدا می شدند که به اسم اوقات فراغت خرج حودمان بکنیم و دانسته و ندانسته برویم دنبال یاد گرفتن یک چیز نو . امروزی ها را نمی دانم که با وجود این همه تنوع در سبک زندگی واقعا جذب کلاس های تابستانی می شوند و اگر بشوند چقدر سرشان را گرم می کند ؟

احنمالا سوالم یک استفهام انکاری است !!

بمباران اطلاعات بی آن که عمقی داشته باشد شیوه ی مرسوم ماست . دنیای امروز هم حسابی همین آتش را الو می دهد . من یکی مانده ام این عمق را کی باید به بچه ها یاد داد ؟!

این همه نوشتم که بنویسم بچه های رنج ، گنج می شوند . امروزی ها کمتر بلدند گنج و رنج هر دو یک بخش دارند اما با یک دنیا تفاوت . 

بهانه ی نوشتنم دیدن جوان ماسیده در ناز و نعمتی بود که می خواست به مهم ترین فصل زندگیش یک بله بگوید . اندر خم کوچه ی من چه کنم ماند طفلک ، فقط از آن بابت که احتمالا فقط درس خوانده و از پله های مدرک بالا رفته و بدتر این که خانواده ذوقش را کرده اند فراوان تا آن جا که توهم زده بود چقدر اهل کمالات است !!

کاش برسیم به این که سبک زندگی در چرخه تکراری شبانه روز سیاق متعادلی باید داشته باشد . ما اساسش را نشانه می رویم ، خرابش می کنیم و بعد هم خوشحال از این که چقدر واردیم به انواع سبک های زندگی !

کلاس تابستانی هم از همین الان رو به تمام شدن است ، خدا کند چیزی ازین همه تکرار به جان این بچه های دست خالی بی نوا بماسد که هی سردرگم نمانند در این چرخه ی تکرار ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۵:۵۱
رهگذر

سردرگم بود . نمی خواست کسی را پیدا کند و تقصیر را گردنش بیندازد . خوب می دانست اگرچه بقیه هم شریکند اما همه چیز به خودش برمی گردد و به روحیه ی عجیب غریبی که هنوز هم نتوانسته بود مهارش کند !

دنبال راه فرار می گشت . چیزی که آرامش نداشته اش را زنده کند . به دور و برش که نگاه می کرد اکثر آدم ها کلافه بودند و شاید به جرات باید می گشت تا یکی را پیدا کند تا خیالش بابت دیدن یک انسان آرام راحت شود . دغدغه هایش عین بازار شام می مانست . متنوع و بی کرانه . آنقدر که نمی توانست لیستشان کند شاید از پس درس های متعدد و بعضا غیر کاربردی بتواند یک راه حل مساله پیدا کند . با این حال مطمئن بود ، هیچ بن بستی وجود ندارد !

با وجود پراکندگی مساله های ذهنی یک چیز را خوب و شفاف می دانست و اصلا هم نمی خواست که به روی خودش نیاورد . می خواست بداند تکلیفش با دنیا ، با آدم ها و حتی با درون ناآرامی که مدام بهانه هایش را عوض می کند چیست ؟ می خواست بداند بالاخره با خودش چند چند است ؟! 

کاش می توانست یک آگهی بدهد و خودش را از ته این چاه ویل بیرون بکشد . اما از همه ی آن هایی که بی هم ذات پنداری درست ، کوچکش می شمردند بدش می آمد . و از همه ی آن هایی که فقط می خواستند نسخه ای بپیچند که کاری کرده باشند متنفر بود! بیشتر دنبال کسی می گشت که نپرد میان حرفش ، نخواهد که صبر و توفیقاتش را به رخ بکشد و نه حتی بلای ناامیدی را به جانش نیندازد . یکی را می خواست جوانمرد ، اهل آسمان ، پر از ایده های ناب ، سرحال و قبراق و مهم تر هم زبان و دردکشیده و راه بلد 

اصلا دلش نمی خواست حتی توی دلش نجوا کند : گر تو دیدی سلام ما برسان !

 برای این که به شدت یاد فیلم هایی می افتاد که به شدت سیاهند ... انگار همه ی بازیگران فیلم ، آدم بدای روزگارند و این شهر، خالی از آدم خوب .

برای او اصل ماجرا این بود که انگار هیچ چیزی سر جای خودش نیست !

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۵۶
رهگذر