ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نعمت» ثبت شده است

زندگی آدم را بزرگ می کند...

دنیا ولی در ثبت امتیاز بزرگ شدن، خیلی هم با آدم ها شفاف نیست!

همه چیز از یک نقطه شروع می شود. از یک لحظه . ازفرصتی که گاهی حتی حسش هم نمی کنیم.

خاصیت دنیا این است که قانون چرخه را به رخ بکشد.

گاهی اماهایی در کار است که آدم را تا ولی و چرا و کاش پیش می برد.

ته قصه این است:

قانون چرخه هرگز ولی و چرا و کاش را نمی فهمد!!

این وسط آدم هایی برنده اند که در لحظه زندگی می کنند. حواس آن ها به لحظه ها جمع است و به فرصت هایی که هر کدامشان می توانند بخشی از همان بزرگ شدن باشند. حواس جمع ها بالا رفتن از پله را به استفاده از آسانسور و پله برقی ترجیح می دهند! 

لابد لحظه های پله، خاصیت بزرگ شدن را در خود دارند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۷
رهگذر

گفت پیغامبر با اصحاب کبار                  تن مــپوشــانیــد از باد بهــار

آنچه با برگ درختان می کند                 با تن و جان شما آن می کند ...

بابت تایید حرف جناب مولانا و البته استفاده از باد بهار زدم به دل پارک این حوالی. کلی چسبید به طاق دل بابت حسرت نداشتن هوای پاک. هم هوا را درسته خوردم و هم ذهنم را یک جاروی اساسی کشیدم تا باد ذهنیت های زمخت را با خودش ببرد. در مسیر برگشت یک آن حواسم به گونه نادری جلب شده که بین درختان سر کشیده بود!!!

پدیده جالبی است . احتمالا زمانی که این دکل های برق از زمین رسته اند، خبری از درختان اطراف نبوده و حالا دیدن این زندگی مسالمت آمیز!!! یکی از افتخارات آدم هایی است که می زنند به دل پارک این حوالی

از کنار این همزیستی مسالمت آمیز یواشکی گذشتم اما وقتی نگاهم به سمت تپه های محله که منتهی می شدند به منطقه کوهستانی افتاد با خودم گفتم بابت رویش بی وقفه این گونه نادر در مسیر کوهستان باید منتظر یک همزیستی مسالمت آمیز در حوالی قله هم باشیم .... 

کافی است روی تصویر زوم کنید . پیاده روی دکل ها در کلان شهر به سمت کوه مشخص است!!

عجب شهر عجیبی. عجب شهر غریبی



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۱۹
رهگذر

برای من یکی نمی شود نسیم مهر بپیچد توی مشامم و من بی خیال آمدنش بشوم. بشایدبرای منی که لای تکرار دست و پا می زنم و بلد نیستم متن بی غلط زندگی را بنویسم، اتفاق نو و خاصی نیفتد اما برای پارک بغل دست خانه، آسمان بالا سر و آفتابی که از درز پنجره ولو می شود توی آشپزخانه، مطمئنا فرق می کند. این را ولی یقین دارم که از وقتی خاطره ها نشسته اند توی ذهنم و من می توانم بشمارمشان پاییز را دانه درشت حساب کردم. یک جورایی زیباتر از بهارحتی !

گرچه این خدایی که به حکم عرفه باید بشناسمش و خیلی هم اصرار دارد اول خودم را بشناسم، یک استاد چیره دست است درانتخاب و ترکیب رنگ. اما آن چه قسمت نگاه من می شود از طیف نارنجی و ارغوانی و قهوه ای چیز عجیبی است. تازه باید سبز را هم اضافه کنم برای تن پوش درخت هایی که هیچ رقمه زیر بار رنگ دیگری نمی روند . اصلا شاید اول تفاوت بهار و پاییز در مسابقه رنگ بازی همین تنوعش باشد.

بازی های آسمان پاییز هم که جای خود. نسیمش بدجوری خنک می شود آنقدر که حالت مورمور می آیدبه سراغ سرشانه ها وکم کم بدت نمی آید یک بالا پوش نه چندان کلفت به قوراه ات اضافه کنی تا درامان بمانی از همان سوز معروف مرموز !

آبی آسمانیش هست با انبوهی ازابرهایی که طیف رنگ هایشان میان طوسی کمرنگ و پررنگ درگردش است. خورشیدش همان خورشید همیشگی است مضاف براین که درجه دمایش را کشیده پایین. حالا خوشمان می آید کمی هم ولو شدن رازیر همین بارش کمرنگ آفتاب تجربه کنیم.

از باران هایش که نمی شود گذشت. مستمر می آیند قطرها. ریز و سبک ، گاهی هم تند و شلاقی . بارش اما زیادتر از هر فصل دیگری روزی زمینی های مهمان پاییز می شود. بوی نم خاک مخلوط با خنکایی که نمونه اش را هیچ فصلی جز پاییز عرضه نمی کند حال آدم را خیلی خوب می کند خیلی زیاد.

انصافا کار خدا حرف ندارد!  من نمی دانم این بشر چه اصراری دارد که همه چیز را بریزد بهم؟ شاید همین جاست که شناسایی این موجود دوپا لازم الاجرا می شود آن قدر که خدا شرایطش را فراهم می کند یک روز بشود به نام عرفه که یعنی یک روز بنشین و فکر کن که تو چه هستی و که هستی و خدای تو کیست ؟! 

نامردی است اگر توان پاسخ به این سوال هاباشد و رنگ خدا کمرنگ تر از آن چه که باید روی دیواره دل بنشیند... این رنگ که با همه توان خداییش می نشیند این منم که روی رنگ خدا رنگ های دیگری می زنم. بیچاره دلی که دوست ندارد طیف رنگ داشته باشد !!

حالا رسیده ام به نقطه اول ... به شروع ... به مهر و به پاییز دوست داشتنی که امسال طعم عرفه هم دارد ...

خدایا تو مدد کن، از من آبی گرم نمی شود فقط به رسم آموزگاری ارباب در صفحه دعای بسی جذاب عرفه از ته ترین عمق وجودم می گویم تو را بخاطر همه نعمت هایت سپاس . ممنونم که می دهی و نمی دهی به حکمتت ایمان دارم که سهم دنیای من چقدر باشد تو سهم آخرتم را به اسم ارباب زیاده کن مهربانترین ... 

بی تو هرگز!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۰۹:۳۶
رهگذر

سنگ تمام گذاشته بودند به اندازه توان جمع . یک چیزی شده بود که قبل هر واکنشی دلت می خواست سرت را تا جایی که می شود بالا بگیری و یک نفس راحت بکشی که آخیش! یکی پیدا شد و گلی زد به جمال دنیای درب و داغان سینما.

حس فضای روحانی و بسی عاطفی حاکم برفیلم ، دقت در فهم لایه های تاریخی و گذران لحظه هایی که به مدد جادوی سینما تو را تا اعماق تصورات شفاف از ندیده هایت می کشاند خیلی قابل وصف بود . مهم تر این که وقتی ساعت دوازده و نیم شب سالن را ترک می کنی جماعتی را می بینی که غیر از سکوت معناگرای بعد دیدن فیلم محمدصلی الله علیه وآله، به شدت ثابت می کنند به دست اندرکاران گیج سینمای یاران که، فیلم خوب بسازید مردم راه گیشه را خوب بلدند و این که نیازی به شکوه و شکایت نیست ازین که صندلی های سینما مشتری ندارد!!

اتفاق متبرک دیگر این بود که به محض خروج از سالن و خارج شدن از هیبت جامانده از فیلم در روح و روانت، ناخودآگاه می گشتی دنیال نقطه های کوری که می خواستی بیشترفهمت شود. توی جمع ما و در مسیر برگشت، سوال و جواب ها جذاب بود و هرکسی نظرش را تند تند و بعضا شاخه به شاخه می گفت و البته تحت تاثیر فیلم . نکته که فت و فراوان داشت بالاخره وقتی بخواهی از 63 سال برکت گوشه ای را به تصویر بکشی، کم می آوری و راه چاره ای برایش نداری. از بین همه تفسیرهایی که به سرعت برق، کارشناسی می شد یک مورد حالم را خوب ترکرد:

- چرا فضای حاکم فیلم ربطی به شیعیان و امیرمومنان نداشت؟ 

-برای این این که مختص جهان اسلام ساخته شده و قرار نیست فراتر از مشترکات حرفی بزند .

- دوست و دشمن را ولی خوب نشان داده بود. 

- همین که فیلم روی دوش ابوطالب می چرخید یعنی ارادت به علی علیه اسلام 

- اتفاقا ته هوشمندی زیرکانه بود! فیلم خیلی ظریف با یک برش چند ثانیه ای از حضور علی علیه السلام شروع شد و بعد سه ساعت با صدایی که عظمت پنهان مولا را با خود یدک می کشید به پایان رسد و این یعنی کارهدفمند در دنیای بی هدف امروز!

خلاصه اش این که،میان هاله های شیرین بحث منطقی بعد از فیلم، غرق شدن در احساس ناشی از فیلم هم برایم شیرین بود. دلم غنج می رفت برای کودکی که با همه کودکان عالم فرق داشت . برکتی که هرجا می رفت می جوشید و زمین و زمان را سبز می کرد.

از اشک های یواشکی که در تداعی مظلومیت ناتمام پیامبر روزی تاریک سینما بود حرفی نمی زنم. وقتی در دنیایی زندگی می کنی که هنوز هم خیلی شیک و مدرن پیامبرت را در مظلومیت توام با قدرتش نگه می دارد حرفی نمی ماند که بزنی فقط ...

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد

خلاصه دست مریزاد داشت و کلی دعای خیر، بعد از این که من محمد را دیدم!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۱۱
رهگذر

قیافه ش اصلا شبیه آدم های حکیم نیست و حتی رفتارش اما گاهی یه چیزایی میگه که بخاطر باورش تو دل آدم میشینه .

معمولا کوتاه و پرمغز ...

شاید قبول کردن این نوع حرفا از کسی که اصلا شبیه آدمهای حکیم نیست متفاوت باشه ولی به هرحال حرفش حرفه 

تو جمع چند نفری که شرایطشون با آدمهای سالم فرق می کرد بدون این که ادااصولی درکارباشه گفت :

حواسمون به هم دیگه باشه . تویه چشم به هم زدن شاید ما جای دیگری باشیم !



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۸:۲۷
رهگذر

یکی می گفت طول زندگی مهم نیست مهم عرض آن است ! نمی دانم دریافتم از این حرف چقدر به درد طول و عرض زندگیم خورده اما مطمئنم همه ی  آدم ها به شرط دوبار زندگی کردن ، به سراغ تکرار زندگی قبلی نمی رفتند . به گمانم این خصلت تنها ازآن آدم هایی است که عرض زندگیشان چند بانده بوده و هست !!

این روزها چیزی از ته دلم مرا به سمت خودش می کشد به قول آقای زمانی :

به این عکس ها خیره شو ، خیره شو      به این عکس های پر از خاطره ...


نگاهم را به عکس ها چفت می کنم . خاطره هایم صف می کشند و برای مدتی خودم را جزء همان آدم هایی حس می کنم که اگر یک بار دیگر فرصت زندگی پیدا می کردند دقیقا همین خاطره ها را ثبت می کردند . چیزی حدود شانزده سال از زندگیم را با افتخار ، وقف نگاه کردن به عکس هایی کردم که ارزش دیدن را دارند . شانزده سال تمام همت کاریم صرف شد تا به تعدادی از بچه های این مرز و بوم ، خیره شدن به این عکس های ارزشی را یاد بدهم . فرقش این جا بود که من قبل از این که عکس ها عکس شوند اصل ماجرا را هم دیده بودم و به بچه ها حق می دادم که دیدنشان از جنس دیدن من نباشد . برای همین الباقی خدمتگزاری به این اتفاق بزرگ قرن را گذاشتم برای کار انقلاب و کار برای انقلاب .

یکی از جذاب ترین خاطرات انقلابیم محصور در این آهنگ شیرین بهمن خونین جاویدان است . به خاطر دارم ، اوایل انقلاب چند سرود جذاب و دوست داشتنی درست شد . از همان ها که با نیت درست می شود و حسابی می گیرد . هنوز هم دهه ی فجر با همین آهنگ های اول انقلاب تازه می شود هم برای من و هم برای همه . فجر هر سال بهانه ای دستم می داد تا این سرود ساده ولی پر مفهوم را حتما در قسمتی از برنامه ریزی هایم جا بدهم .

آمده موسم فتح ایمان    شعله زد بر افق نور قرآن 

در دل بهمن سرد تاریک     لاله سر زد ز خون شهیدان

لاله ها قامت سرخ عشقند      سرنوشت تو با خون سرشتند 

بهمن خونین جاویدان     تا ابد زنده یاد شهیدان


 

واقعا ذکرش به خیر باد ...

دهه ی فجر از اصلی ترین کلید واژه های مدرسه بود . یکی دو ماه مانده به تاریخ ، خیز می گرفتم و حواسم را جمع این می کردم که در طراحی برنامه های رنگارنگ ، نقش اول خود بچه ها باشند . البته که گاهی برای هم نوایی و تاثیر گذاری ، بزرگترهای مدرسه هم می شدند بازیگر بازسازی صحنه های تلخ و شیرین انقلاب .

خدا را شاکرم که حداقل در این مسیر ، حرفم را به قد توان ، تمام و کمال زدم و امید وارم قبول شهدا و امام  باشد .

برایم خیلی مهم بود که بزرگداشت دهه ی فجر هر سال فقط در قالب مرور خاطره ها نگنجد . همیشه تلاش می کردم بچه ها را با ادامه ی تلاش امام و شهدا بکشانم به زمان خودشان . به نظرم بزرگترین رسالت ما که از نسل انقلابیم ، قصه گویی انفلاب و فتح الفتوحش نیست ؛ که غیر این، اتصال ادای دین و وظیفه ی دیروز و امروز است . امروز را درنیابیم ، فردایمان می رود پس معرکه !!

 دلم می گیرد وقتی کار برای دهه ی فجر می شود چند قالب زورکی برای گذر از این اتفاق مبارک ! بچه های امروز به شنیدن داستان دیروز نیاز دارند منتها نه با قطع ارتباط این دوره و آن دوره .

از بین خاطرات بسیار،کار کردن روی یکی از نمایشنامه ی ویژه بیشتر توی قاب خاطرات کاریم نشسته . اسمش را گذاشته بودم داستان یک حقیقت! نمایش را در سه صحنه نوشتم ، دیروز و روزهای تاریک قبل انقلاب ، امروز و روزهای انقلاب و نهایتا فردا و روزهایی که انقلاب در پیش دارد . بچه ها نقش های خودشان را خوب از آب درآوردند . اصلا کار برای شهدا خیلی روان و راحت به سمت مقصد می رود . آن قدر که به جرات بعد گذشت سال های کاری می نویسم کاری اگر بود کار من نبود . کار، کار شهدا و امام بود . هنوز هم اگر کسی نیت کند همین قانون لایتغیر دستش را می گیرد بی هیچ شکی !

خلاصه این که ، ته ماجرای نمایشنامه  رسید به دست آوردهای انقلاب و یک جوری به "حالا ما چه کنیم "ختم شد . برای من جمله ی دو کلمه ای ما می توانیم امام ، بزرگترین معجزه ی انقلاب است . جمله ای که توان فراموش شده ی  ایرانی جماعت را به کالبدش برگرداند . آخر نمایش رفته بودم سراغ این ، ما می توانیم و ربطش به نسل امروز . برای جا افتادن مطلب غیر از شگردهای بازیگری بچه ها و منِ مربی ، از کلیپ تازه به دنیا آمده ی دیروز امروز فردا هم استفاده کردم . کلیپی که تقریبا داغ داغ رسیده بود به دستم . این ترانه را گذاشتم آخر کار پخش شود که با حرف هایش یک بار دیگر همه چیز را مرور کند . قبل پخش به عنوان آخرین جملات ، با همه ی باورم در کنار بچه های بازیگر خیلی محکم گفتم : 

ولی ایستادن فقط کار ماست            ما که قصه مون قصه ی خواب نیست 

بیا دل به دریا بزن شک مکن        سرانجام این رود مرداب نیست 

خاطرات من و همه ی آدم هایی که طول و عرض زندگیشان با انقلاب اسلامی گره خورد هرگز نم نمی کشد .

 خاطرات ما تا همیشه آبی می ماند 

و لو کره الکافرون !




۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۰۱
رهگذر

درست همون روزی که حضرت آقا با ارسال پیامشون به جماعت جوان های اروپا و آمریکای شمالی ، هم اهالی فضای مجازی و هم اهالی دنیای حقیقی و واقعی رو غافلگیر کردن ، یه مهمون داشتم از جماعت اساتید دانشگاه . آدم زحمتکش و انصافا باسوادیه . ازون اساتید نادر با پشتکار و خیلی جدی در فعالیت های پژوهشی که متاسفانه اونور آب بیشتر طالبشن تا این ور آب !

این بنده ی خدا به دلیل زخم های بسیاری که ازین بی توجهی ها خورده خیلی با مسوولین نظام موافق نیست البته پای کار امام و شهدا سفت وایساده و خودش از بازمانده های جنگه و حتی کمی تا قسمتی جانباز شیمیایی .

 نشسته بودیم تو یه گپ عمومی که یهو بی هیچ مقدمه ای گفت خامنه ای ! ( ببخشید نقل قوله وگرنه هرگز از اسم شریفشون بدون لقب استفاده نمی کردم ) خوب دنیای غرب رو آچمز کرد !!!

برای لحظاتی هنگ بودم از این اظهار نظر و وقتی ادامه داد که حرکت عجیب و بسیار هوشمندانه ای داشته ، دلم کلی گرم شد و همون لحظه با خودم گفتم دم این آقای هوشمند گرم که یه تنه زده به دل دشمن که ای کاش تو بین مسوولین کشور تعداد زیادی بودن که از این مرد بزرگ تبعیت می کردن و حیف که .......

جمله ی سومش برای من تیر خلاص بود که این حرکت ازون حرکتای امام زمانیه !! حالا بماند که جایی واسه تایید من نبود اما بیشتر رفته بودم تو این فکر که اقرار حاگم بودن نگاه امام زمان بر رفتار و گفتار حضرت آقا دیگه چیزی نیست که به چشم نیاد و شاید هم همین صحنه های خانگی خبر از یک خبر یزرگ میده . هیچی نباشه اینا یه آمادگی خزنده و زیر پوستی که هست . خلاصه هم ذوق مرگ شدم هم مبهوت ، هم شاکر و هم دعاگو .

حالا این به کنار . یه سوال یواشکی از خودم !

اگه الان دنیا رسیده به جایی که حضرت آقا واسه خنثی کردن اهانت به پیامبر رحمت به جوونای اونور آب می گن برین ته اسلام رو از قرآن دربیارین و بشناسین ، من که این ور آبم و کلی تو نعمتای خدا از جمله سایه سری مثل حضرت آقا غلت می زنم ، ته اسلام رو از تو قرآن شناختم ؟؟!!!! 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۰۵
رهگذر

گزارش تصویری توی دلم را خالی می کند !

شکل و شمایل سدهایی که باید لمه بزنند از آب و البته نمی زنند ، یک طرف و قصه ی پرغصه ی نباریدن هم طرف دیگر . کلا یک تراژدی عظیم در راه است و ما ؟!!!

نمی دانم چرا این جماعت شهر فرنگ خیال ندارند توصیه های ایمنی را جدی بگیرند . آب توی لوله های شهر تهران جاری باشد ، خیال همه راحت می شود ؟! و لابد انگار نه انگار که کشور ایران فقط شهر تهران نیست !

اساسا این مقوله هم از آن دست موضوعاتی است که هر کسی بار خودش را به دوش بکشد کار تمام می شود و این یعنی سهم منِ نوعی برای ورود به پدیده ی مصرف درست چقدر است ؟!

نکند از کلاه قرمزی هم کمتریم که قرار گداشت پنج دقیقه ساعت حمامش را کم کند و اگر بگردیم خدا وکیلی پیدا می شود این تک سهم های نفر به نفر .

همه ی ماجرا این است که " و من الماء کل شی حیّ " جدی گرفته شود . تمام شود دور از جان به قطره چکان رضایت نمی دهیم ها !

حالا اصلا از شکل و شمایل مذهبی و اعتقادیش فاکتور می گیرم که مثلا باید پاسخگوی فردایی هم باشیم و این که استفاده ی عجیب و غریب یکجور حق الناس هم هست حتی حق ناسی که قرار است بعدا به جماعت بشری بپیوندند !

مصرف بی رویه خیلی کار بدیه بابا جان . هرکسی این پست را خواند نیت کند سهم خودش را عملی و بینی و بین الله ادا کند .

خدا به ما ببخشد آب و هوا و سایر موارد حیاتی را ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۵۶
رهگذر

راه می روم بی هیچ اختیاری 

رسیده نوبت حضور و برای من بعد مدت ها انتظار و دلتنگی این فرصت ، طعم آفتاب دارد 

تمام قد ایستاده ام بی آن که قدی مانده باشد در مقابل این بلندی مهربانی ها

این جا ... حرم ... مهد آرامش

و منِ شهرنشین ، خسته از همه ی التهاب های سیاه و سفیدی که ابرهای آسمان زندگیم شده اند 

این جا ... ایستاده ام !

چشم هایم روی همان تابلویی زوم می شود که گذاشته اند برای آن که فراموش نکنم ، میهمانی آداب خودش را دارد 

 اَللّهُمَّ اِنّى‏ اَعْتَقِدُ حُرْمَةَ صاحِبِ هذَا الْمَشْهَدِ الشَّریفِ فى‏ غَیْبَتِهِ، کَما اَعْتَقِدُها فى‏ حَضْرَتِهِ...

و من می دانم که او حاضر است ... که او خواسته تا قدم به درگاه بگذارم

 و حتی می دانم که بر زیانم جاری نمی شود مگر به اذن او که بپرسم

ءَاَدْخُلُ یا حُجَّةَ اللَّهِ‏ ؟

از سر شرم می پرسم

نگاهم خیس می شود به ترنم رافت بی حد و حصرش

گفته اند که اشک نشانه ی اذن است 

ازین جا به بعد دل خودش می داند کجا برود ؟ 

پناه به اقیانوس مهربانی هایش می شود چاره ی درد 


دل در بر من زنده برای غم توست               بیگانه ی خلق و آشنای غم توست

لطفی ست که می کند غمت با دل من       ورنه دل تنگ من چه جای غم توست


تمام دلم پنجره می شود ...

 از راه دور با همه ی وجودم و به یاد همه ی آن هایی که این روزها میهمان آسمان سبز حرمش شده اند ،

و به عنایت بزرگترم حضرت صاحب الزمان روحی فداه ،  می خوانم

السلام علیک یا ابالحسن السلطان علی بن موسی الرضا

به مناسبت روز مخصوص زیارت حضرت ثبت شد . امید که در نظر افتد ...

الهی شکر ... جمعه بیست و پنج ذیقعده ی 93

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۵۰
رهگذر


دست دلمان را می گیریم و می بریم پشت پنجره های مظلومیت 

نگاهمان قفل به ضریح بقیع 

و چشم هایمان نشسته به باران اشک

عالم تب دار ایام شهادت مولای شیعیان ، صادق آل محمد صلی الله علیه وآله و سلم ...

دنبال بهانه ایم از این جا با فرسنگ ها فاصله تا مدینه النبی

کبوتر هم که باشیم ،گاه و بی گاه هوای شهرمان بال و پرمان را سیاه می کند

هوای تازه می خواهیم ....

چیزی شبیه هوای حرم !


خدا را سپاس ... که باران می گیرد

و کوچه های این دیار ، دلخوش می شود به شییع نامداران گمنام 

 ز شهر عشق تو را سینه چاک آوردند

به عرش  رفته  ما  را  به  خاک  آوردند

به ذهن باغ همیشه تو سبز خواهی ماند

اگر نشان ز تو تنها پلاک آوردند

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۴۱
رهگذر