ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی

پربیننده ترین مطالب

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است


دست دلمان را می گیریم و می بریم پشت پنجره های مظلومیت 

نگاهمان قفل به ضریح بقیع 

و چشم هایمان نشسته به باران اشک

عالم تب دار ایام شهادت مولای شیعیان ، صادق آل محمد صلی الله علیه وآله و سلم ...

دنبال بهانه ایم از این جا با فرسنگ ها فاصله تا مدینه النبی

کبوتر هم که باشیم ،گاه و بی گاه هوای شهرمان بال و پرمان را سیاه می کند

هوای تازه می خواهیم ....

چیزی شبیه هوای حرم !


خدا را سپاس ... که باران می گیرد

و کوچه های این دیار ، دلخوش می شود به شییع نامداران گمنام 

 ز شهر عشق تو را سینه چاک آوردند

به عرش  رفته  ما  را  به  خاک  آوردند

به ذهن باغ همیشه تو سبز خواهی ماند

اگر نشان ز تو تنها پلاک آوردند

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۴۱
رهگذر

توی وانفسای این همه تکرار ، دنبال نوستالژیهای دوست داشتنیم می گردم ... 

چند روزی است بهانه ای لِک لِک می کند گوشه صندوقچه ی قدیمی خاطرات . خیلی وقت است دستی روی قاب عکس های کهنه نکشیدم 

گناه روزمرگی ها نیست . تقصیر به گردن فراموش کردن ها هم نیست و حتی مشغول شدن به ترافیک کسب و کار هم نمی تواند دلیل باشد !

ساده ی ساده این که گاهی زور خاطره ها زیاد می شود ... آن قدر زیاد که سیل می شوند و همه ی متون اصلی را با خود می برند 

و آن وقت است که علی می ماند و حوضش !

این چند روز در مقابل این سیل تکراری مقاومتی ندارم . ماجرا دقیقا این است که سرک می کشد دلم !

می خواهم برایش احترام قائل شوم بی آن که حس کند بازی را به نفع او گرفته ام !!

این روزها دلم باور پذیرانه موضوعاتش را حلاجی می کند ...

طفلکی اما حق دارد خیلی زیاد ... به احترام این حق ، یکی از نوستالژی های دوست داشتنیم را رو می کنم 

خدایت بیامرزد هم دانشگاهی سال های دور و ستاره همیشه روشن آسمان ادب ... جناب آقا قیصر امین پور !

 با اجازه ی شما این غزل بشود ختم ماجرای این دلنوشته .  بی هیچ تلاشی صدای علیرضا افتخاری غزلت را جاودانه تر می کند استاد ...

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده ام به سوی آسمان ها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان ها

چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۳۹
رهگذر

سفره ی شام پهن شده و همه ی اهل خانه حاضرند ... خیال مادر ، راحت راحت

تابستان بی رحمانه تاب می خورد . خنکای کولر اما توی خانه پیچیده و صدای تلویزیون با تفاوت کانال ها سلیقه ی خانواده را به رخ می کشد 

کسی با شلوغی های آن سوی پنجره کاری ندارد . این وقت شب ، انگار دغدغه های روز جایگاهی ندارند 

 بعد شام و گفتگوهای شبانه ، گرمای استکان چای ، خاطره انگیز تر می شود 

این جا همه چیز آرام است ... نه از اضطراب عراقی ها خبری هست و نه از دلشکستگی های مردم غزه ! و نه حتی از قشون کشی های مردمی برای اقتصاد فلج و قصه ی تکراری نژادپرستی های زبونانه ی ینگه دنیا 

اینجا هیچکس نگران هیچ انفاق تلخی نیست . آدم های این دیار گرچه کم و بیش با مشکلات کوچک و بزرگ متن زندگی هایشان درگیرند و البته گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ، اما ...

اما ، بچه لات های دنیا دور این خطه را خط کشیده اند !

این جا ایران است ...

اخبار شبانگاهی یک خبر متفاوت دارد ، امتیاز بالای ترانزیت آسمان ایران سوژه ی جدیدی است . ته ماجرا را که می شنویم کاشف به عمل می آید که اشتیاق عبور پرواز های بین المللی از آسمان کشور تنها برای امنیت بالایش شده یک پوئن جهانی 

با این که طعم گس زلزله ی استان ایلام گوشه ی دل را زخم می کند  و حال دعا را به جانمان می اندازد که صدمه ای حال مردم خوب ایلام را نگیرد ،

زبان اما با نیت توی قلب یکی می شود و بلند می گوید :


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۴۷
رهگذر

اواخر مرداد ماه بهانه ی به یادآوردن یک اتفاق مبارکه . گرچه با همه ی مبارکیش پر بود از دلهره و حس های متضاد ولی چون از جنس انتظار بود خیلی شیرین بود ! مخصوصا واسه اونایی که چشم انتظار بودن ...

 چه توی قطار اتوبوسا ، چه بین جماعت منتظر کنار مسیر و چه تو دل شهرهای مختلف و بدون خبر از این که

یوسف گمگشته باز آید به کنعان ، غم مخور

 

یکی از قشنگ ترین قسمت های این داستان حقیقی حضور اونایی بود که به تمام معنا آزاده بودن . نمی دونم کدوم شیرپاک خورده ای تو دهن جماعت انداخت که به جای اسیر به اسرا بگن آزاده ! هر کی بود جدا ، مرحبا

اینو تو وجود آزاده ی شهید آقای ابوترابی بیشتر از هر کس دیگه ای می شد دید و من وقتی یه خاطره از آقای قرائتی در بازه شهید ابوترابی شنیدم بیشتر باورش کردم . غیر این که ته اخلاق و معرفت بود و بابت همین هم شده بود مسوول کل اسرا تو اردوگاه ای عراق ، بصیرت عجیبی هم داشت که بابتش می تونست تو اون همه تنهایی بچه ها مسیر موندگاریشون با امام و انقلاب رو حفظ کنه .

خاطره ی این دلاور مرد این بود که

یه بار طبق معمول در حال بازجویی و اذیت و آزار زیر دست یه افسر گنده ی عراقی بود که خبر می رسه نماینده ی صلیب سرخ جهانی اومده اردوگاه و سراغ مسوول اسرا رو گرفته . آقای ابوترابی رو می برن اطاق ملاقات . نماینده ی صلیب سرخ از حاجی می پرسه که چه حال و چه خبر ؟ مشکلی وجود نداره ؟

شهید ابوترابی خیلی محکم و کوتاه و آرام میگه : نه مشکلی نیست ! بعد رفتن نماینده ی صلیب سرخ ، افسر عراقی از شهید ابوترابی می پرسه که چرا چیزی نگفتی ؟ خود من کلی خدمتت رسیدم ! شهید ابوترابی هم یه نگاه عمیقی میندازه به افسر عراقی و می گه : من و شما مسلمونیم ، لزومی نداره یه بیگانه بفهمه مسلمونا با هم اختلاف دارن !!!!

ذکرش به خیر باد ....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۲۷
رهگذر

در بازار چوب فروش ها ، در هر حجره روزی چند کامیون چوب معامله می شود ، 

ولی در پایان روز که سوال کنی چقدر کاسبی کرده اید ، می گویند مثلا ده هزار تومان !

اما یک منبّت کار تکه ای از آن چوب ها را می گیرد و حسابی روی آن کار می کند 

و بر روی آن نقش می اندازد و همان تکه چوب را صدهزارتومان یا بیشتر می فروشد .

گاهی اوقات آن قدر نفیس می شود که نمی شود روی آن قیمت گذاشت !

 در اعمال عبادی هم زیاد عبادت کردن ارزش چندانی ندارد ، 

بلکه روی عمل حسابی کار کردن و آن را خوب از کار در آوردن و حق آن را ادا کردن نتیجه بخش است .

ص 327 کتاب مصباح الهدی تالیف مهدی طیب

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۴۰
رهگذر

آفتاب تموز یعنی پیش بینی سی و چند سال پیش امام خمینی که رحمت خدا بر او باد ... 

آفتاب تموز یعنی بیداری ملت ها !

یعنی همین که حضرت آقا فرمود : بیدار ی ملت ها تا قلب اروپا پیش خواهد رفت ...

جدا که پازل خدا هم حکایتی دارد . وقتی در اوج تلخی های نوار غم ، غزه ، دلت آشوب می شود کافی است ، سرکی بکشی از پنجره ی خبر و نگاه کنی ببینی این همه حضور مردمی ارزشمند نیست ؟! 

آفتاب تموز یعنی مرگ تدریجی یک رویا ! رویای تسلط بر منطقه ی بین دو رود نیل و فرات !!

بیداری ملت ها ، کابوس اسرائیل است و از همه جالب تر شاید همین تجمعات لندن باشد آن هم جلوی چشم کمپانی دروغ و نیرنگ و لاپوشانی ، بی بی سی و اعوان و انصارش !

عکس های این تجمعات و انعکاس بیداری ملت ها ، تب غمبار کودک کشی را پایین می آورد ... قصه ، حالا به قسمت های اوج خودش رسیده است ....



فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الاَخِرَةِ لِیَسئِئُوا وُجُوهَکمْ وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسجِدَ کمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ لِیُتَبرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِیراً» اسرا، آیه 7

سپس وعده دوم الهى فرا مى‏رسد: «و هنگامى که وعده دوم فرا رسد (باز گروهى جنگجو و پیکارگر بر شما چیره مى‏شوند، آن چنان بلایى به سرتان مى‏آورند که) آثار غم و اندوه از صورتهایتان ظاهر مى‏شود» (فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ).                        برگزیده تفسیر نمونه، ج‏2، ص: 620

 آنها حتى بزرگ معبدتان بیت المقدس را از دست شما مى‏گیرند «و داخل مسجد (الأقصى) مى‏شوند همانگونه که بار اول وارد شدند» (وَ لِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ).

آنها به این هم قناعت نمى‏کنند «و آنچه را زیر سلطه خود مى‏گیرند، درهم مى‏کوبند» (وَ لِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیراً).

الحمد لله رب العالمین

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۰۱:۰۴
رهگذر

امروز و با عبور ازوبلاگستان ، به قاب آشنایی رسیدم که باعث شد به شکرانه چند خطی بنویسم و به خدا ، ساده ی ساده بگویم :

 ممنونتم یگانه ی بی بدیل

ممنون بابت عطیه ی معلمی ، بابت فرصت آشنایی با بندگان خوبی که حتی در پس شیطنت های نیمکت نشینی رد پای برزگی روحشان را حسابی به رخ می کشند . امروز گذر از یک قاب دوست داشتنی ، وادارم کرد تا به این واژه های همیشه آشنا التماس کنم بیایند و بنشینند کنار هم جوری که قد و قواره ی شکر گذاریم را نشان بدهند و طفلکی ها آمدند و مثل همیشه با کم آوردن هایشان نشان دادند شکر ایزد که هیچ ، سپاس حضور مردانه از جنس مقاوت های دفاع مقدس در قالب افسر جنگ نرم را هم نمی شود ردیف کرد .

امروز دیدار از قاب وبلاگ یک عزیز دانش آموز که حالا دنیای مهندسی نرم افزار بهترین بهانه ی عرض ارادتش به اصل و اساس حرف های خوب و ناب را باعث شده ، مایه ی خنکای دلم شد در هجوم بادهای مسموم و حالا باورم بیشتر می شود به رهبری که هوشمندانه ، هر جا که لازم است در حضور خودی و بیگانه یاد آوری می کند که:

 جوان امروز اگر بیشتر از جوان دیروز نباشد کمتر نیست در حفاظت از آرمان امام و انقلاب


این دلنوشته ی امانتیش ، مشتی است نمونه ی خروار :

گزارشی از دانشگاه علم و صنعت :

از ماجرایی که باعث شد به فکر نوشتن این دست نوشته بیفتم ، حدود یک ماهی میگذرد اما آن قدر برایم عجیب بود که مطمئن شدم نوشتنش بهتر است از سکوت...

ماجرا بر می گردد به روزهایی که دکتر جبل عاملی قرار بود کرسی ریاست دانشگاه علم و صنعت را ترک کنند.

به علت تجمع و سایر شعار هایی که می دادند ، کاری ندارم اما جدّا جای تعجب داشت صحنه ای که می دیدم:

صدای اذان از مسجد به گوش می رسید، به شروع نماز جماعت چند دقیقه ای بیشتر نمانده بود و نمازگزاران به هر ترتیبی که بود خود را به مسجد می رساندند...

در این میان حرکت دسته جمعی عده ای از دانشجویان جلب توجه می کرد!

نکته جالب برایم این بود : جماعتی در حالی که فریاد می زدند "بسیجی واقعی ، همت بود و باکری " بدون ذره ای شناخت از معنای حقیقی بسیجی1 و بدون معرفت نسبت به شهیدان عزیزمان صدایشان را بلند کرده بودند (که مبادا میان صدای اذان گم شود) و با بی توجهی تمام به نماز اول وقت _آن هم از نوع جماعتش_ مسیرشان را از راه مستقیمی که به مسجد می رسید کج کردند و رفتند تا به پایگاه بسیجی که حالا به احترام نماز خالی شده بود ، اعلام کنند بسیجی واقعی چه کسی است ...!!

این گروه آن قدر برای معرفی شهید عزیزمان حاج ابراهیم همت و برادران بزرگوار باکری اصرار داشتند که حتی از مرام و مسلک شخصیت شعارهایشان هم پیروی نمی کردند...

نتیجه اش هم شده بود اینکه نمازگزاران قبل از ورود به مسجد چند ثانیه ای نگاهشان می کردند و بعد با لبخندی تلخ سر به زیر می انداختند و وارد مسجد می شدند تا راه همت و باکری بی رهرو نماند...


خاطره نوشت :

ما همت و باکری را با امثال این خاطره ها می شناسیم

(آنها را نمی دانم ...)

خاطره اول :

همسر شهید حاج محمدابراهیم همت می‌گوید: 

«ابراهیم بعد از چند ماه عملیات به خانه آمد. سرتا پا خاکی بود و چشم‌هایش سرخ شده بود. به محض اینکه آمد، وضو گرفت و رفت که نماز بخواند. به او گفتم: حاجی لااقل یک خستگی در کن، بعد نماز بخوان. سر سجاده‌اش ایستاد و در حالی که آستین‌هایش را پایین می‌زد، به من گفت: من با عجله آمدم که نماز اول وقتم از دست نرود. 

این قدر خسته بود که احساس می‌کردم، هر لحظه ممکن است موقع نماز از حال برود.»

منبع : ستاد اقامه نماز استان کرمان

خاطره دوم :

گفت « من تند تر می رم، شما پشت سرم بیاین .» تعجب کرده بودیم. سابقه نداشت بیش تر از صد کیلومتر سرعت بگیرد. غروب نشده ، رسیدیم گیلان غرب. جلوی مسجدی ایستاد. ماهم پشت سرش. نماز که خواندیم سریع آمدیم بیرون داشتیم تند تند پوتین هامان را می بستیم که زود راه بیفتیم . گفت « کجا با این عجله ؟ می خواستیم به نماز جماعت برسیم که رسیدیم.»

منبع : aviny.com


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۵۶
رهگذر

عجب هچل هفی شده این بازار مکاره و ازین میان آسان ترین قسمت ، ریختن خون است بی احتساب سن و سال و تنها با هدف حذف کردن تک تک آن هایی که مسلمانند !

گزیده ی چند خبر از اقصی نقاط این کره ی خاکی خاک گرفته  ، ما را بس :

--  سر دسته ی وحشی ها خیلی علنی و با افتخار به نماینده کشور حامی می گوید :

بی هیچ توجیهی می کشیم ، هیچکس هم نمی تواند حرفی بزند حتی شما !!!!

دور ازجان درازگوش ها بدجوری مانده توی گلی که برای خودش  دست و پا کرده ، با این جال رو که رو نیست ! میانه ی معرکه مثلا آتش بس هم که شده وحشی بازی ها رقم بخورد دل جنایتکارش خنک می شود !

-- حامی جانی توی بساط مجلس رسمی کشورش داد از مظلومیت اسرائیل طفلکی می زند و می گوید :

 نمی شود که تنهایش بگذاریم . اسلحه هایش تمام شد باید سیرابش کنیم . بنویسید بزنند به حساب بی صاحبش ، مبلغ 225 میلیون دلار ناقابل به اضافه اسلحه های مورد نیاز از هر رقم ...

 و می نویسند و می ریزند و عین خیالشان هم نیست که مردم دنیا دو چشم دیگر هم قرض گرفته اند و بر و بر نگاهشان می کنند . اساسا خجالت چی هست ؟!

-- دانیل اورتگا ، رئیس جمهور انقلابی نیکاراگوئه از آن سوی آمریکای مرکزی یکهو می گوید :

 شیطان رفته توی جلد نتانیاهو !!

و احتمالا سوالی گوشه ذهن جا می گیرد که آنوقت قبل از این ها نتانیاهو شیطان را نمی شناخت احتمالا ؟ و یا این که شیطان حرفی برای گفتن دارد وقتی توی جلد این جرثومه ی فساد می رود ؟ شاید هم می رود درس بگیرد و برود سراغ یکی کلاس پایین تر از این ملعون ، پس بدهد !!!

-- نماینده ی سازمان ملل در فلسطین می گوید :

 اسرائیل می داند مدارس واسته به سازمان ملل شده پناهگاه زن ها و بچه ها !

 و لابد نتوانسه جمله اش را کامل کند که پس چرا باز هم مدارس سازمان ملل را می زند ؟!

-- چامسکی تنها فیلسوف جرات دار این دوره زمانه هم گیر داده که :

جنایتکاری اسرائیل چنین است و چنان

 و باز خدا بیامرزد او را که حرف زد ولو به ابراز واضحات !

-- امیر قطر که دیگر از گونه های نادر بشریت است امروز داد سخن می دهد و می گوید :

 این ایرانی ها فقط در کلام دفاع می کنند وگرنه کاری در حمایت فاسطین ندیدم از آن ها ...

و آخی ! یکی این دوانه را از برق بکشد تا بلکه مردم دنیا بفهمند قطر چقدر حامی فسطین است !

-- وزیر جنگ اسرائیل جو گیر شده و توی یک مصاحبه سوتی می دهد که :

این مقاومت ، از موشک های ایرانی مجهز می شود . 

باز گلی به جمال نداشته اش که به زبان آمد مردک بدترکیب !

-- جای حاج قاسم سلیمانی بازمانده از مردان دفاع مقدس هم توی خبرها خالی نیست و البته نگاه نگرانی دنیایی وحشی ها از او بخاطر این که فرمانده ی سپاه قدس ایران است ، حفظه الله

-- یک سوژه ی در پیت خبری دنیا هم ، همین مفتی ملعون و خبیث عربستان است که کلا عادت دارد به اراجیف بافی و این بار :

تظاهرات به نفع مردم غزه حرام است !!!!!

هرچند شنونده باید عاقل باشد ...

-- این وسط مردم دنیا هم سخت مشغول اعتراضند . برای این که کاری  جز این نمی شود کرد لابد و شاید ترجمان این که 

کین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود ... نمی شود ... نمی شود














۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۳۲
رهگذر

قسمت شد چند روز پیش بیننده ی فیلم آدم آهنی بودم از تولیدات شبکه ی 2 

در مجموع کار قشنگی بود و داستانش مربوط به پسر بچه ای که به خاطر بی مهری شغلی پدر و مادر نازنین مجبوره ساعت های تنهایی در خونه رو با سرگرمی دنیای امروز یعنی بازی رایانه ای اونم از جنس کمی تا قسمتی خشن پر کنه !

تکراری بودن بازی دقیقا این جا بود که پدر و مادر نازنین بدون این که بخوان ، اولویت اول زندگی شخصیشونو داده بودن به کار بیرون که البته از پدر بعید نبوده و نیست ولی از مادر .... چه عرض کنم ؟!

هر چند جای پدر با ابهت هم تا حدودی با عابر بانک عوض شده و نیست اونی که باید !

خلاصه این که پسر گرفتار این فیلم دچار توهم شدید میشه و خیال می کنه آدم آهنی توی بازی در دنیای واقعی هم تحت اراده شه ! بلایی که جهان موازی به سر جماعت بزرگ و کوچیک ما آورده و قدت تشخیص حقیقت از مجاز رو سخت کرده .

فیلم ، با پادرمیونی دایی دلسوز که اتفاقا مدیر مدرسه ی پسرک هم هست به اوج ایرانی بودن خودش می رسه و با پیدا شدن سر و کله ی یک روانشناس و بد شدن حال سر بزنگاه نقش اول فیلم یعنی همون نوجوان گرفتار ، ظاهرا همه چیز به خیر و خوشی می گذره !

حالا چند درصد از مامانای ما نمی خوان به روی خودشون بیارن که دادن امکان بازی به عنوان باج سبیل ، اولین ترکش به قلب بچه ی نازینینه که به نام قرعه ی خلقت به اونا سپرده شده ، بماند ...

مهم یه باوره که ظاهرا خیلی وقته خیلیا سعی کردن اونو از زن جماعت بگیرن تا به اسم کم نداشتن از مرد ، همه چی باشه الا زن !

این جور فیلما گرچه خوب و پیامدار ، اما تا فرهنگ سازی کنارش رقم نخوره تقریبا و احیانا آنتن پر کنه تا مرحمتی برای خانواده ها .

بازم دست شبکه دو درد نکنه که لابد به اعتبار کاچی به از هیچ تو این همه وانفسا داره یه هلکی می کنه .

فقط موضوع این جاست که مامان نازنین می بینه آیا ؟! و یا این که سر کار بوده و به وقت بازگشت به منزل هم باید بدو بدو بکنه تا امورات بچرخه ! 

شاید بهتره بگردیم دنبال پرتقال فروش که خانه از پای بست ویران است !!!!! 

درمان اونقدا هم سخت نیست ، آخرش یه جراحی عظیمه لابد . و یه بازگشت به اصل ، اصل ماجراست  ، یقینا. 

راستی واسه چی اومدیم به این دنیا ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۲۵
رهگذر
ایمیل جالبی بود ...
اثبات هنرمندانه ی حقیقت توسط خدای هنرمند !
با خودم فکر می کردم دفاع از حقیقت شیوه های خودش را دارد و چه خوب که خدا قول داده از قرآنش محافظت کند . قرآنی که متعلق به همه ی زمان هاست ...


اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً
 وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ
یونس 92
ما امروز پیکرت را [از آب‏] نجات می‌دهیم تا عبرت آیندگان شوى، 
و همانا بسیارى از مردم از آیت‏ هاى ما بى ‏خبرند



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۲۲
رهگذر