ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مقصد» ثبت شده است

با پاهای خسته اش به سختی راه می رفت. اصلا راه رفتنش داد می زد که چقدر روی سنگفرش زندگی راه رفته است. روی جوراب های تنگ واریث و کفش های طبی مخصوص، پاپوشی داشت که حجم پاهایش را بیش از بیش نشان می داد. خلاصه کافی بود یکبار قدم هایش را از روی تخت کنار هال تا آشپزخانه دنبال می کردی آن وقت می فهمیدی چقدر سخت راه می رود اما ... خودش خوشحال بود که هنوز هم راه می رود. دعا می کرد تا وقتی زنده است راه برود حتی به همین تلو تلو خوردنی که نمی گذاشت زمین گیر شود. چه غیرتی داشت. نمی گذاشت کسی سکان آشپزخانه را به دست بگیرد. غیرتش ستودنی بود چیزی که این روزها کمتر می توانی در شاکله وجود خانم ها پیدا کنی. خانم هایی که دوست دارند کار بیرون، کار اولشان باشد و کارِخانه، کار دومشان و نه البته به حجمی که حتی قابل تقدیر باشد!! 

دلم می خواست پاهایش را ببوسم حاضرم سوگند بخورم که زیر پای خسته اش بهشت روان بود!!

کمی آن سوتر، پیرمردی که مدام دهانش از زود چرت های سرِ پیری باز می ماند، یک جور دیگری خستگی راه رفتن روی سنگفرش زندگی را فریاد می کرد! گاهی که با هم گرم صحبت می شدند دوست داشتی فقط نگاهشان کنی. پیرمرد تازگی ها شده بود شهردار زن جان! خودش می گفت و می خندید. به عبارت مرد بودنش کمی دچار آفت نق زدگی هم بود ولی دلش خیلی قرص می زد ... خیلی بیشتر از مردهای امروزی که معلوم نیست زندگی را چقدر جدی گرفته اند؟ مردهایی که شکلشان به عابر بانک می مانَد، حوصله ای ندارند که خرج کنند و توکلی که اصلا نمی دانند با کدام ت نوشته می شود؟! گرچه پبرمرد با آن سال های پولدار بودنش خیلی فاصله گرفته بود اما برای او، معنای توکل هنوز هم همان بود که بود!

دلم می خواست به حرمت همه زحمت هایی که گاهی هم بخاطر غرور مخصوص مردانگی، شکل و شمایل دیگری می گرفت، دستانش را مثل برنده ها بالا ببرم. 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۶
رهگذر

گاهی همه چیز را فیلم می پنداری

گاهی همه چیز فیلم هست

اما ...

گاهی موضوعات جاری فیلم ها را در واقعیت زندگی می بینی بی آن که فیلم باشند

در این گاهی ها، تازه به خاطر می آوری که مرغ همسایه همیشه هم غاز نیست!!

گاهی واقعیت سخت می پیچند به ساقه زندگی ...

آن وقت تازه می فهمی که باید حواست به دعای عاقبت بخیری باشد ...


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۰۷
رهگذر

این تابلو در گوشه و کنار شهر ، خانه و حتی ذهن آدم ها پر است.

 گاهی خیلی چیزها حتی با این که خیلی مهمند از شدت نزدیکی دیده نمی شوند ...

"مرگ پایان نیست" ازآن جمله های کلیشه ای است که خیلی هابه راحتی آن را به زبان جاری می کنند. این خیلی ها هم عبارتند از آدم هایی که قصد تفسیر آن دنیا را برای خلایق دارند و هم آدم هایی که نیت کرده اند دل داغدار ناآرامی را در همین دنیا آرام کنند. حرف چه بزرگ چه کوچک چه سطحی و چه عمیق روی زبان می چرخد. یعنی بلد است وکاملا به صورت خودکار می چرخد. حداقل آن هایی که لال نیستند زبانشان به حرف گویاست. کاری نداریم به این که بعضی حرف های حساب ربطی به زده شدن و چرخش روی زبان ندارند و درعین سکوت وبه اندازه سرعت نور از دلی به دلی و یا از ذهنی به ذهنی منتقل می شوند !! 

توی زندگی واقعی خیلی وقت ها تابلوی "ایستادن ممنوع به مرگ نزدیک می شوید" را دیده ام

توی زندگی واقعی خیلی وقت ها تمام شدن فرصت آدم ها را دیده ام

توی زندگی واقعی بعضی وقت ها هشدار نزدیک شدن به این مقوله سرد را شنیده ام ...

اما در هیچکدامشان انگار باور مرگ معطل تصمیمی گیری های من نمی ماند عجب سیال است و تند رد می شود از محدوده ی تصمیم های بزرگ !

رد شدنی که جیب مرا خالی می گذارد و دستم را توی حنا تا وقتی که دوباره خبر رفتن یکی را می شنوم و دوباره این تابلو سرراهم سبز می شود که ایستادن ممنوع ! به مرگ نزدیک می شوید ... 

حکایت حرف هایی که از جنس کلیشه های این دنیایی است برای خودم سنگین بود ولی انگار باید می گفتم بیخ گوش داغ! که شاید مثل خود مرگ سرد شود و آرام بگیرد .

چقدر دوست دارم ایستادن برایم ممنوع شود 

و مدام بروم حتی بعد از ملاقات با مرگ ... 

درست مثل بعضی ها که می میرند اما همچنان هستند!

پ.ن:

اول به احترام امانتی خدا که در وجود من هم هست نوشتم و بعد به احترام یک دوست، شاید که ...

پ.ن2:

بلافاصله بعد از نوشتن این مطلب به سراغ چک کردن ایمیل ها رفتم . خواندن این ایمیل برای خودم درس داشت :

یک موقع یقین دارم که این جا آب هست، یقین دارم خدا هست،یقین دارم بهشت هست،
ولى این یقین در من اثرى نمى‏ گذارد،تنها یقین دارم.
 اما یک موقع یقین که هیچ، حتى احتمال مى‏ دهم اینجا آب باشد، 
ولى تشنه هستم، عطش دارم.
آنچه حتى احتمالات را بر انسان تأثیرگذار مى‏ کند،درک افتقار و احتیاج است، نیاز است،اضطرار است.
آدمى به اندازه افتقار و اضطرارش، به احتمالاتش ارزش می ‏دهد و به دنبال آن حرکت مى‏ کند. 
حتى ده کیلومتر به دنبال آبى مى‏ روم که احتمال مى‏ دهم هست؛ یعنى یقین هم ندارم

استاد علی حائری

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۶:۰۱
رهگذر

دل بر نام مستعار امام سوم شیعیان است .

خانه ای دارد به وسعت همه ی عالم . کلید ورودش را به هر کسی که مجوز داشته باشد می دهند و مجوز ورود را هم با اشک می سنجند هم با ذکر و هم با فکر ...

شیوه ی کار به این ترتیب است که دعوتنامه حواله می کنند ، بی هیچ تعللی لبیک بگویی اسمت را می نویسند توی لیست .

کربلا پایتخت عالمداری اوست و علمدارش ، میزبان همه ی میهمان ها

هر که مجوز ورود بگیرد اول قدم به صحن و سرایش می گذارد

صحن و سرایش یاب الروضه دارد . هر وقت مجلسی به پا می شود که شور و عشق و ارادت گره می خورد به باور آدم ها ، صاحب حرم می آید تا تو را با خودش ببرد . وقتی وارد شدی دیگر حساب کارت متفاوت می شود !!

دوست دارد بمانی و تو دیگر دست خودت نیست که نمانی . روزها و شب هایت را ارآن خودش می کند و میانه ی همین گذران ایام به عاشورا و چله نشینیش که دعوت شوی ، اربعین را می گذارد جلوی راهت تا پر شوی از حماسه از مقاوت و از هیهات من الذله

امام سوم شیعیان امام همه ی انسان های روی زمین است ، امام همه ی قلب هایی که خود را به او سپرده اند بی احتساب آن که دین و مذهب وملیت و سن و جنسیتتشان  چه باشد .

هرچه هستی ... هر که هستی ، حسین علیه السلام ارباب توست ...

خوش به حال ما که ثروتمندترین آدم دنیاییم ...

پی نوشت :

دلم خواست این تیکه جدا باشه ازون تیکه ی بالا . چون می خواستم با همه ی وجودم بگم اربعین سالار و سید و سرور دو عالم ، عجیب ترین بهانه ی دوست داشتن اربابه و مگه نه این که دنیا باید او رو بشناسه تا برای ظهور آماده باشه . دست هم سنگرم درد نکنه که پیغام گداشته بود . پیغامشو میذارم واسه این که ظهر جمعه بشه مجوز یه دعای ناب . هر کی خوند بگه الهی امین 

این راهپیمایی فقط یک راه رفتن نیست
آماده باش عاشقان یوسف زهراست ...



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۳ ، ۱۱:۳۶
رهگذر

این روی سکه :

گاهی فکر می کنی همه چیز سرجایش هست و مطابق میل و اگر چیزی نچسبد به طاق دل  ، حتما عیب و ایراد دیگران است !

گاهی خیالت گولت می زند بی آن که مرز درست و غلط را بدانی درگیر درست و غلط یک کار می شوی

 و بعد شاید بی هیچ نیت خاصی یکهو سر از ناکجا آباد در می آوری !

گاهی حتی نمی دانی که در تیه ظلمت گرفتاری ، برعکس خیالت تخت راحت است که همه چیز مثل روز روشن جلوی چشمت مهیاست که البته نیست !

گاهی نوی افکارت دست و پا می زنی و کلی امتیاز مثبت به کارهایت می دهی بی آن که بدانی ردپای این همه روی مسیر زندگی دیگران چه اثراتی گذاشته ؟!

و اصلا گاهی حواست نیست که بی هیچ دست اندازی حسابی می افتی توی یک پیچ تند !

شاید بخاطر این که به خودت زیاده معتمدی ؟! شاید و فقط همین !

آن روی سکه :

عزت نفس را بیشتر دوست دارم تا اعتماد به نفس

 بیشتر بخاطر این که وقتی عزت نفس از چشمه ی سرمایه ی الهی آب می خورد دیگر جای اشتباه کمتر می شود 

آن وقت است که می شود گفت انسانم اما نه چایزالخطا که ممکن الخطا 

وقتی توی زندگی آدم ها غوطه می خورم گرچه دیدن هر دو روی سکه هاشان امکان ندارد ولی کمتر خیال برم می دارد که دنبال مقصر بگردم برای گاهی های زندگی خودم  ...

گاهی یک علامت هم کافی است که مسیر اشتباه نشود !!

پی نوشت :

ماحصل گوشه ای از شرایط کاری روز یازدهم باعث شد تا ماجرای سکه های دو رو ، رو شوند اما با گذشت بیست ساعت و اندی از همین دست نوشته متوجه شدم ، گاهی کلا توی پیچی و نمی فهمیش اصلا و امان از آن وقتی که بفهمی توی پیچ ماندنت مساوی شده با یک عقب افتادگی غیر ملموس ! هر چند انگار ندیدن تک علامت می تواند مهم ترین علت این اتفاق باشد ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۰۱
رهگذر

1  بعد مدت ها صبح زود مسافر اتوبوس شدم . دیدن آدم های جورواجوری که هر کدام در دنیای درون خودشان خزیده بودند جالب بود . بعضی مشغول چرت ، بعضی مشغول گوش دادن محتویات گوشی ، بعضی محو تماشای خبایان های تکراری و بعضی هم مات فکرهای متنوع ! به مقصد که رسیدم اسکناس دوهزار تومانی را تقدیم کردم . از بد حادثه بخاطر این که دو نفر قبل از من به راننده ی اتوبوس پنج هزار تومنی داده بودند ،برق عصبانبت صبحگاهی جناب راننده مرا گرفت . داد می زد و غرولند می کرد و کلی شاکی بود از این که چرا مردم درکش نمی کنند . به گمانم  ولی نداشتن پول خرد بهانه بود . انگار نه انگار که صبح زود است و اول بسم الله کار . با این حال و به احترام سن و سالش ، معذرت خواهی کردم و پیاده شدم .

2  بعداز ظهر همان روز به دلایلی آژانس گرفتم . از محل کار که خارج شدم راننده که کم و بیش هم سن و سال راننده ی اتوبوس بود درب ماشینش را باز کرده بود تا مسافر سوار شود . روی صندلی عقب که نشستم وقت بخیر گرمی تحویلم داد و با احترام تمام سوال کرد کجا ؟! کمی بعدتر با استفاده از مودبانه ترین تعابیر ابراز احترامش را کامل تر کرد و من فقط فکر می کردم این هر دو راننده موسپید چقدر متفاوتند ؟!

شاید دلیل این تفاوت بحث حقوقی هم باشد ، اما خداوکیلی در برقراری ارتباطات خیلی خیل ضروری روزمره ، قدرت کنترل جایگاهی ندارد ؟

 خوش اخلاقی توی شلوغی های یک شهر پردرسر ، مثل انعکاس صدا در کوهستان به خود آدم برمی گردد .


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۳ ، ۰۰:۴۸
رهگذر