ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است


حرف مسافرت افتاد به زبان رفقا و بعد در عین ناباوری تبدیل شد به داستان یک سفر زیارتی . جماعت نیت کردند و اسم نوشتند اما ، جدی جدی حکایت زیارت به قسمت است و قضیه آنقدر جدی است که نه ، نه  آوردن های ما قصه ی رقم خوردن توفیق زیارت را روایت می کند و نه لبیک گفتن هایمان . کلی نقشه می کشیم اما ... !

هر چه هست نظر خیر خود صاحبخانه است و بس . قصه ی زیارت حریم رضوی ،  بالبیک  شروع شد و  بعد  در گیر و دار جور شدن و نشدن مقدمات ، با یک نه گفتن از سر اجبار ، تمام ! پا پی این نه گفتن ها ، کل گروهی که می خواستند  باهم مشرف شوند از هم پاشید و دست آخر با کلی ماجرا قرعه فال به نام چند مسافر زده شد ...

این وسط جور شدن اسباب سفر برای من یکی خیلی معجزه بود و در عین ناباوری از دل همان نه گفتن اجباری ، شاخه اجابتی  برایم سبز شد که دستم را گذاشت توی دست ضریح حرم . گرچه شرمنده و خاکسار اما به توسل نگاه آسمانی حضرت سلطان با دو همسفر ،سفره نشین این عنایت کریمانه شدیم . گروه کوچک بارش را بست و کنار ساحل امن مشهد الرضا به قواره چهل و هشت ساعت لنگر انداخت . چهل و هشت ساعتی که به اشاره  ی صاحب حرم به اندازه بارش های بهاری فروردین پر از ترنم و طراوت بود .

مشهد که شکر خدا هیچوقت روی خلوتی به خود نمی بیند اما شاید به اعتبار روزهای بعد تعطیلات نوروزی بار عامی متفاوت قسمت مسافران این فصل می شود . سفر کوتاه با نگرانی تلخ جاماندن از لحظه های ناب  ، ناخودآگاه وادارت می کند تا بی خیال عادت های روزمرگی میان این هروله ی شادمانه بدوی و اصلا خیالت نباشد که مثلا از بیست و چهار ساعت چقدرش می شود سهم استراحت ؟!

این جا ... توی این بهشت زمینی یادت می رود که ناتوانی . هی اسب اراده ات را زین می کنی و بال می گیری به سمت آستانه . به یک چشم برهم زدنی مقابل تابلوی اذن دخول می ایستی و گردن کج به خواهش و التمای می افتی که اادخل یا مولای ؟! از قدیم شنیده ای که داغی اشک از چشم هایت جاری شود نشانه ی اذن است و آن وقت تازه این خیال پراکنده ی مضطرب کمی تخت می شود که خدایا مرحمتی ، حالا قدم به حریم می گذارم تنها به امید تو فقط برای ابراز عجز در مقابل عظمت امامی که درک معرفتش را از خودت می خواهم و بس . این جاست که عین معجزه را رویت می کنی و یکهو می بینی مثل کبوتر جلد سر از صحن قدیم در آورده ای  و به طواف نشسته ای .

سهم این درک گرچه اندازه توان روح آدم هاست اما خدا وکیلی از پس این معجزه ، خوب می فهمی که اگر نگاهش ر ا حواله نکند نمی دانی با لحظه هایت چه می کنی . پس اگر اتفاق مبارکی می افتد و دل ذوق می کند که زائرم ، تنها از پس همان نگاه اول است و بس  .

حالا وقت نوشیدن یک جرعه عنایت است . راستی راستی می کشد هر جا که خاطر خواه اوست .... الهی شکر

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۳۹
رهگذر


نامش را که می بری موجی از شادی و اندوه بارانی ات می کند .

میلادش بهانه ی طلوع آفتاب است

و خانه ی دل محبینش ، پر از شکری شادمانه

ای کاش روایت مظلومیت در حکایت غروب روی ماهش ، فریاد تاریخ نمی شد  .... الا لعنه الله علی القوم الظالمین 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۱۶
رهگذر


کنار بساط یک آب میوه فروشی مطمئن و بعد انتخاب مورد مصرف ، لیوان معجون پرملات را نرم نرمک سر می کشیم ،  شاید به خاطر این که هم طعم شیرنش یکهو خرج نشود و هم دریافت حس انتهایی بعد از نوش جان کردنش ، دلنشین باشد . وقتی حاصل صبوری های زیرپوستی توی زندگی رو می شود ، حس روح درست مثل حس جسم بعد از صرف یک معجون است . صبر معجون انرژی بخشی است که توی ذاتش همان سیاست نرم نرمک را در خود دارد . اصل قاعده ی بازی و گیم اور نشدن یعنی همین !

این زیرنویس یک جلسه بود که شاید برای رقم خوردن موفقانه اش و بیشتر برای این که از رده ی جلسات کلیشه ای و سیاه لشگر به دور ماند ، ثبت شد . دوباره صبوری به دادم رسید و باز هم مدیون چهره هایی که صبورانه زندگی می کنند واهل شعار نیستند ، هستم . عمرشان دراز باد .

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۳ ، ۰۹:۵۵
رهگذر


خیلی وقت ها می شودکه کوچک تر ها دلت را قرص می کنند و تو را به سمت مقصد هل می دهند . اولش باورت نمی شود که معلم بودن به قواره نیست اما وقتی کار به سرانجام می رسد ، خیلی بیشتر از حد تصورت می فهمی که معلمی اصلا و ابدا به قواره نمی گنجد !

نمی دانم شاید خیلی وقت ها هم هر کدام از بزرگ ترها ، همان کوچکی بودند که دست بزرگترهای خودشان را گرفته اند و یادشان نیست و حالا که نگاهشان لای انبوه تجربه گیر می کند ، بودن خیلی از پیچک های جوانی که بشود از آن ها بالا رفت و رشد کرد را  بیشتر و عمیق ترحس می کنند .

معلمی ارزش است هر کسی که آن را تجربه می کند حتی اگر خودش متوجه این حاضر بودن سر کلاس نشود ، می شود یک کتاب که حالا به انبوه کتاب های حاضر دیگر پیوسته . این که هر کسی کدام کتاب ها را مرتب ورق می زند و  سراغ کدام کتاب های کتابخانه ی زندگیش را  بیشتر می گیرد هم برمی گردد به حال و هوای درونی آدم ها .

به معلم خودم ، همان کوچک بزرگی که خیلی وقت ها آرام و زیرپوستی به من یاد می دهد می بالم  . به همه ی کوچک های بزرگ زندگیم که خیلی وقت ها می شوند کتاب پرمراجعه  ، می بالم . مفید بودن آن قدر ها هم دور از تصور نیست ، کافی است هوای همدیگر را داشته باشیم . اتفاقا خدا هوای این اتفاقات کوچک بی سرو صدا را زیاد تر دارد . خدا هوای آن هایی را که هوای همدیگر را  بیشتر دارند ، بیشتر دارد . 

به همه معلمین کوچک بزرگ ، سلام .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۱۴
رهگذر


حوالی بعد از غروب  امشب که گاه وفات مادر شجاعت و ادب بود ، فرصت طلوع پیش آمد . گاهی فقط به سادگی یک برداشت آزاد اتفاق می افتد و بهترین سرآغاز شد همین پیامک بعد غروب که  به دستم رسید :

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی ....

کی نسبحک کثیرا نذکرک کثیرا انک کنت بنا بصیرا ...

و این همان فال نیک بود که رقم خورد تا به این قدمگاه کدام گام بنشیند و گدام واژه جا خوش کند !

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۴۷
رهگذر