ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی

پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

تو داستان فضیل عیاض که دزد قهاری بوده ، گفتن یه بار واسه دزدی از بالای دیوار خانه ای میره بالا که اون وسط می شنوه صابخونه داره قرآن می خونه :

الم یعلم بان الله یری ؟!

بعدش انگار فضیل از همون بالای دیوار می ره تو خلوتی که بهش نیاز داشته بعد هم میشه یه عارف تمام عیار ...

اصلا کاری به صحت و سقم این روایت ندارم ولی ازونجایی که به ما یاد دادن که

 به جای توجه به گوینده به حرفی که می زنه فکر کینم ، فکر می کنم که دور و بر ما پر از تکانه های فکریه ! پس چرا عادت کردیم بخونیم و بشنویم و حتی بنویسیم و بعدشم همونی باشیم که هستیم !

دم این جناب عیاض گرم که بعد یک تکانه ی فکری کلا منفجر شد و از تو قالب قبلیش درومد !

تو روزگار ما سر همه گرمه به این همه نرم افزار جور واجور . اونایی که خیلی مثبت بینن و نمی خوان فرصت قهرمانانه در فضای مجازی رو از دست بدن ، می گن باید بمونیم تا دشمن بفهمه ما هستیم !

و من دلم می خواد از شون بپرسم تو این موندن دشمن میخ کن ! تا حالا چند تا تکانه ی فکری رد کردی و هیچی به هیچی .

کارمون شده ارسال متن و عکس جالب به دیگران و در یافتش از دیگران . فوق فوقش کمی هم متعجب بشیم یا ذوق کنیم یا بریم تو فکر . بعدش چی ؟!

خداییش ، کم منبع فکری دور و برمون هست ؟ که باید روش متمرکز بشیم و کلی حرف از توش دربیاریم و بعدشم بریم سراغ عمل به خوب ترین هاش !

من الان دارم تو فضای مجازی پیغام می ذارم . باهاش بیگانه نیستم اصلا عصای دسته تو این دوره و زمونه ، همه ی اینا قبول اما یادمون باشه فقط نشیم یه مشتری ساده !! گاهی وقتا این وقته که داره میره با کلی رد و بدل حرفای خوب !!

زیر نویس :

و فرض بر این است که ما که اصلا تو انتقال جفنگیات تلاشی نمی کنیم ! هرگز مباد !!


بعدِ زیر نویس :

تو عالم ادبیات فصیح و بی کرانه ، همینطوری برخورد کردم به کلمات متقابل . کلماتی که شبیه هم نوشته میشن یا تفاوت یه حرف ، استفاده ی روزانه هم دارن اما دنیاشون خیلی متفاوته از هم .

داشتم فکر می کردم مطالعه و واکاوی تو دنیای واقعی هنوزم یه چیز دیگه س . اقلش این که یه چیزی می ماسه به وقتی که گذاشتیم . یه دقیقه فکر به این سه تا متقابل ، شاید بشه فرصتی واسه تامل و تدبر . شاید ...

وابسته و وارسته ، شناگر و شناور ، جهان بین و دهان بین 

ازینا که زیاده . من می خوام ماهی خودمو از آب بگیرم که موضوع واسه فکرِ تبدیل شونده به عمل بسیار است . 

خدایا مددی .

و مساله این است ، بودن یا نبودن !

آیا این تصویر ؟

و یا آیا این تصویر ؟


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۲۲
رهگذر

امروز به روایت تقویم 21 بهمن ماهه و من در دنیای خاطراتم یاد روزی میفتم که متفاوت بود از همه ی روزهای عمرم .

این که در دیرترین ساعات شب سعی می کردم مواد اولیه ساخت کوکتل مولوتف ( بمب دست ساز ) را برسونم به دست انقلابی های سر کوچه ، هم عجیب ترین اتفاق زندگیم شد و هم حس خوب انقلابی بودن را برام حفظ کرد . البته که هر کسی به قواره ی خودش بیست و یک بهمن رو دید و باهاش زندگی کرد ، اما چون محله ی ما کنار پادگان نیروی هوایی بود ، حمله ی گارد شاهنشاهی به همافرای انقلابی برای هیچکس قابل تحمل نبود حتی برای منی که تو دوره ی راهنمایی خیلی هم نمی فهمیدم عمق مبارزه یعنی چی ؟! 

 اصلا شب بیست و دوی بهمن انگار هیچکس نخوابید !!! و حتما همین بیداری بود که طومار شاهنشاهی رو پیچید به هم . خوب یادمه که حکومت نظامی شده بود از چهار بعد از ظهر . فرمان امام که بابت شکستن حکومت نظامی رسید ، ملت ریختن بیرون و بعد چند ساعت مقاومت ، سلسله ی خائن پهلوی که از سال 42 ترک خورده بود تو سال 57 از هم پاشید و هزار تیکه شد . اونقد ریز که هنوزم بعد سی و شش سال داغ چسبوندن تیکه هاش به دل خاندان سلطنتی !!!! و اعوان و انصارش مونده و ازین به بعد هم می مونه .

غرض این که این قطار ، همچنان داره می ره . مقصدشم معلومه . مهم اینه کی پیاده میشه کی ادامه میده ؟

 دیدن برنامه های مستند از بازداشتگاه های زمان شاه ، تو روزایی که به بهانه ی دهه ی فجر تلبار مرزو خاطراته ، از وحشتناک ترین مستندای پخش شده س . وقتی آدم تو بعضی از مستندای بخش خبر ،سیر پیشرفت ایران رو می بینه دلش حال میاد . اما با دیدن مستندایی که حال و هوای تلخ آزار و اذیت رو به رخ می کشن حس بدی می خزه تو جون آدم . حسی مخلوط از ترس و غیرت . 


مستند آقای عزت اله مطهری ازون برنامه ها بود . باورش سخته یه نفر اینقده شکنجه بشه و بازم به اراده ی خدا زنده بمونه . تعاریف هم رزماش از کمیته ی ضدخرابکاری خیلی دلهره آور بود اونقد که به عنوان یه شهروند که بد جوری مدیون این همه تلاش و صبر همه ی مبارزینه فکر کردم یعنی اگه من تو اون شرایط بودم ، تحمل می کردم ؟ وا نمی دادم ؟ کم نمی آوردم ؟

اون روزای سخت و سیاه گذشت ، شکر خدا . روزایی که روایتشونو دارم تو فیلما می بینم یا از این و اون می شنوم . حالا ما موندیم و یه قطاری که هنوزم داره می ره ...

بعد سی و شش سال ، محکم تر از همیشه به خودم می گم :

حواست باشه کاری نکنی که از قطار پیاده بشی یا پیاده ت بکنن ! چون وقتی قطار  برسه به ایستگاه ظهور ، دیگه فرصت جبرانی نداری  . 

اونوقت خیلی بد میشه !! خیلی خیلی بد میشه ...


اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۲۷
رهگذر

به نیت نشر .... قربه الی الله

یکی از بچه های باصفای "مصاف" گزیدهحرف های حضرت آقا را کرده بود پوستر . 

http://www.masaf.ir/Home

این هم سهم من از نمایش تلفیق هنر و اندیشه

leader of the islamic world

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۳۵
رهگذر

یکی می گفت طول زندگی مهم نیست مهم عرض آن است ! نمی دانم دریافتم از این حرف چقدر به درد طول و عرض زندگیم خورده اما مطمئنم همه ی  آدم ها به شرط دوبار زندگی کردن ، به سراغ تکرار زندگی قبلی نمی رفتند . به گمانم این خصلت تنها ازآن آدم هایی است که عرض زندگیشان چند بانده بوده و هست !!

این روزها چیزی از ته دلم مرا به سمت خودش می کشد به قول آقای زمانی :

به این عکس ها خیره شو ، خیره شو      به این عکس های پر از خاطره ...


نگاهم را به عکس ها چفت می کنم . خاطره هایم صف می کشند و برای مدتی خودم را جزء همان آدم هایی حس می کنم که اگر یک بار دیگر فرصت زندگی پیدا می کردند دقیقا همین خاطره ها را ثبت می کردند . چیزی حدود شانزده سال از زندگیم را با افتخار ، وقف نگاه کردن به عکس هایی کردم که ارزش دیدن را دارند . شانزده سال تمام همت کاریم صرف شد تا به تعدادی از بچه های این مرز و بوم ، خیره شدن به این عکس های ارزشی را یاد بدهم . فرقش این جا بود که من قبل از این که عکس ها عکس شوند اصل ماجرا را هم دیده بودم و به بچه ها حق می دادم که دیدنشان از جنس دیدن من نباشد . برای همین الباقی خدمتگزاری به این اتفاق بزرگ قرن را گذاشتم برای کار انقلاب و کار برای انقلاب .

یکی از جذاب ترین خاطرات انقلابیم محصور در این آهنگ شیرین بهمن خونین جاویدان است . به خاطر دارم ، اوایل انقلاب چند سرود جذاب و دوست داشتنی درست شد . از همان ها که با نیت درست می شود و حسابی می گیرد . هنوز هم دهه ی فجر با همین آهنگ های اول انقلاب تازه می شود هم برای من و هم برای همه . فجر هر سال بهانه ای دستم می داد تا این سرود ساده ولی پر مفهوم را حتما در قسمتی از برنامه ریزی هایم جا بدهم .

آمده موسم فتح ایمان    شعله زد بر افق نور قرآن 

در دل بهمن سرد تاریک     لاله سر زد ز خون شهیدان

لاله ها قامت سرخ عشقند      سرنوشت تو با خون سرشتند 

بهمن خونین جاویدان     تا ابد زنده یاد شهیدان


 

واقعا ذکرش به خیر باد ...

دهه ی فجر از اصلی ترین کلید واژه های مدرسه بود . یکی دو ماه مانده به تاریخ ، خیز می گرفتم و حواسم را جمع این می کردم که در طراحی برنامه های رنگارنگ ، نقش اول خود بچه ها باشند . البته که گاهی برای هم نوایی و تاثیر گذاری ، بزرگترهای مدرسه هم می شدند بازیگر بازسازی صحنه های تلخ و شیرین انقلاب .

خدا را شاکرم که حداقل در این مسیر ، حرفم را به قد توان ، تمام و کمال زدم و امید وارم قبول شهدا و امام  باشد .

برایم خیلی مهم بود که بزرگداشت دهه ی فجر هر سال فقط در قالب مرور خاطره ها نگنجد . همیشه تلاش می کردم بچه ها را با ادامه ی تلاش امام و شهدا بکشانم به زمان خودشان . به نظرم بزرگترین رسالت ما که از نسل انقلابیم ، قصه گویی انفلاب و فتح الفتوحش نیست ؛ که غیر این، اتصال ادای دین و وظیفه ی دیروز و امروز است . امروز را درنیابیم ، فردایمان می رود پس معرکه !!

 دلم می گیرد وقتی کار برای دهه ی فجر می شود چند قالب زورکی برای گذر از این اتفاق مبارک ! بچه های امروز به شنیدن داستان دیروز نیاز دارند منتها نه با قطع ارتباط این دوره و آن دوره .

از بین خاطرات بسیار،کار کردن روی یکی از نمایشنامه ی ویژه بیشتر توی قاب خاطرات کاریم نشسته . اسمش را گذاشته بودم داستان یک حقیقت! نمایش را در سه صحنه نوشتم ، دیروز و روزهای تاریک قبل انقلاب ، امروز و روزهای انقلاب و نهایتا فردا و روزهایی که انقلاب در پیش دارد . بچه ها نقش های خودشان را خوب از آب درآوردند . اصلا کار برای شهدا خیلی روان و راحت به سمت مقصد می رود . آن قدر که به جرات بعد گذشت سال های کاری می نویسم کاری اگر بود کار من نبود . کار، کار شهدا و امام بود . هنوز هم اگر کسی نیت کند همین قانون لایتغیر دستش را می گیرد بی هیچ شکی !

خلاصه این که ، ته ماجرای نمایشنامه  رسید به دست آوردهای انقلاب و یک جوری به "حالا ما چه کنیم "ختم شد . برای من جمله ی دو کلمه ای ما می توانیم امام ، بزرگترین معجزه ی انقلاب است . جمله ای که توان فراموش شده ی  ایرانی جماعت را به کالبدش برگرداند . آخر نمایش رفته بودم سراغ این ، ما می توانیم و ربطش به نسل امروز . برای جا افتادن مطلب غیر از شگردهای بازیگری بچه ها و منِ مربی ، از کلیپ تازه به دنیا آمده ی دیروز امروز فردا هم استفاده کردم . کلیپی که تقریبا داغ داغ رسیده بود به دستم . این ترانه را گذاشتم آخر کار پخش شود که با حرف هایش یک بار دیگر همه چیز را مرور کند . قبل پخش به عنوان آخرین جملات ، با همه ی باورم در کنار بچه های بازیگر خیلی محکم گفتم : 

ولی ایستادن فقط کار ماست            ما که قصه مون قصه ی خواب نیست 

بیا دل به دریا بزن شک مکن        سرانجام این رود مرداب نیست 

خاطرات من و همه ی آدم هایی که طول و عرض زندگیشان با انقلاب اسلامی گره خورد هرگز نم نمی کشد .

 خاطرات ما تا همیشه آبی می ماند 

و لو کره الکافرون !




۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۰۱
رهگذر

درست همون روزی که حضرت آقا با ارسال پیامشون به جماعت جوان های اروپا و آمریکای شمالی ، هم اهالی فضای مجازی و هم اهالی دنیای حقیقی و واقعی رو غافلگیر کردن ، یه مهمون داشتم از جماعت اساتید دانشگاه . آدم زحمتکش و انصافا باسوادیه . ازون اساتید نادر با پشتکار و خیلی جدی در فعالیت های پژوهشی که متاسفانه اونور آب بیشتر طالبشن تا این ور آب !

این بنده ی خدا به دلیل زخم های بسیاری که ازین بی توجهی ها خورده خیلی با مسوولین نظام موافق نیست البته پای کار امام و شهدا سفت وایساده و خودش از بازمانده های جنگه و حتی کمی تا قسمتی جانباز شیمیایی .

 نشسته بودیم تو یه گپ عمومی که یهو بی هیچ مقدمه ای گفت خامنه ای ! ( ببخشید نقل قوله وگرنه هرگز از اسم شریفشون بدون لقب استفاده نمی کردم ) خوب دنیای غرب رو آچمز کرد !!!

برای لحظاتی هنگ بودم از این اظهار نظر و وقتی ادامه داد که حرکت عجیب و بسیار هوشمندانه ای داشته ، دلم کلی گرم شد و همون لحظه با خودم گفتم دم این آقای هوشمند گرم که یه تنه زده به دل دشمن که ای کاش تو بین مسوولین کشور تعداد زیادی بودن که از این مرد بزرگ تبعیت می کردن و حیف که .......

جمله ی سومش برای من تیر خلاص بود که این حرکت ازون حرکتای امام زمانیه !! حالا بماند که جایی واسه تایید من نبود اما بیشتر رفته بودم تو این فکر که اقرار حاگم بودن نگاه امام زمان بر رفتار و گفتار حضرت آقا دیگه چیزی نیست که به چشم نیاد و شاید هم همین صحنه های خانگی خبر از یک خبر یزرگ میده . هیچی نباشه اینا یه آمادگی خزنده و زیر پوستی که هست . خلاصه هم ذوق مرگ شدم هم مبهوت ، هم شاکر و هم دعاگو .

حالا این به کنار . یه سوال یواشکی از خودم !

اگه الان دنیا رسیده به جایی که حضرت آقا واسه خنثی کردن اهانت به پیامبر رحمت به جوونای اونور آب می گن برین ته اسلام رو از قرآن دربیارین و بشناسین ، من که این ور آبم و کلی تو نعمتای خدا از جمله سایه سری مثل حضرت آقا غلت می زنم ، ته اسلام رو از تو قرآن شناختم ؟؟!!!! 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۰۵
رهگذر

اصلا نمی شناختمش . نه خودش رو و نه حتی پدر مشهورش رو . فقط می دونستم بابای شهیدش کلی رو اعصاب اسرائیلی جماعت بوده و البته از چند سال قبل شهادتش ، تو لیست سیاه اون نامردا هم جاداشته . چند سال پیش خبر شهادت این قهرمان عین توپ تو کل دنیا صدا کرد . مطمئنم تو اسرائیل بابت این شکار کلی عروسی بوده . هرچند اونا عمرا بفهمن که جهاد در راه خدا وابسته به افراد نیست !

واقعه ی شهادت این قهرمان مثل مرگ یا شهادت هر آدم بزرگی موثر افتاد . یه جوری که یه عالمه آدم خواب زده حواسشون جمع مظلومیت تشیع شد .  این که اسمت کنار اسم سید حسن نصرالله تا قلب کفر نفوذ کنه کم چیزی نیست و یقینا شهادت تنها پایان شایسته برای این آدمای مخلصه . متاسفانه اطلاعات من در حد دیدن تصاویر و شنیدن ذکر خیرش تو اخبار متوقف شد .

یادمه تو یکی از بازارچه های انتفاضه ی مدرسه که تو حول و حوش بعد شهادتش برگزار شد ، پیرهنای سفیدی مزین به عکس شهید قهرمان رو هم گذاشتیم واسه فروش به نیت ترویج فرهنگ مقاومت.

حالا بعد چند سال نوبت پسر بود که با کلی افتخار جهادی بره دست بوس پدر . این یکی رو که اصلا نمی شناختم و حتی عکسشو هم ندیده بودم با این حال یه جوری شدم وقتی خبر شهادتش رفت رو آنتن ، انگار کلی ساله که می شناسمش ! اولش فکر کردم به خاطر اینه که پسر قهرمان شهید لبنانه اما کم کم دوزاریم افتاد که این فرزند خلف هم به تنهایی دودمان اسرائیلی جماعت رو به باد داده . یه بار دیگه باورم شد اهالی جزیره ی مجنون بی هیچ مرز جغرافیایی زندگی می کنن . زندگی که نه ، بیشتر توفیق حیات طیبه دارن . 

بعد این واقعه ی تروریستی ، سید حسن نصرالله کاری کرد کارستون . بکلمتین ، جهزوا ملاجئکم شد ته پیغام برای ترسوترین قوم بشری ، لعنه الله علیهم اجمعین

وقتی سایت حضرت آقا یه عکس گذاشت رو صفحه ی اولش  ، بیشتر به اهمیت این اتفاق رسیدم . این که یه سرباز فداکار خیلی خیلی قدر از صف مجاهدای زمینی به صف مجاهدای آسمونی پیوسته ، یه داستان تکراریه اما خیلی عمیق و قابل تامل برای هر کسی که دنبال افکار ناب ، راه روشن و تکلیف مشخص برای این دوره زمونه س . این وسط جالب تر از همه تعبیر حضرت آقا بود در مورد این پدر و پسر :


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۱۰
رهگذر