ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فکورانه» ثبت شده است

برادران! آیا تا به حال فکر کرده‌اید که یک پاسدار باید چه خصوصیاتی داشته باشد؟ چگونه باید کار کند، چگونه باید زندگی کند و چگونه باید بمیرد؟ اینکه بعضیها می‌گویند «لا یکلف الله نفساً الا وسعها» و «ما مکلف به تکلیفیم تا جایی که در توان داریم» متأسفانه این را درست معنا نمی‌کنند. به نظر حقیر در مورد ما پاسدارها توان این نیست که یک روز از صبح تا شب کار کنیم، عملیات انجام دهیم و بعد خسته شویم و به این آیه پناه آوریم. بلکه معنی توان این است که پاسدار باید آنقدر کار کند که از بی خوابی و خستگی چرت بزند، بیدار که شد دوباره کار کند تا جایی که از حال برود و نقش زمین شود و اگر دوباره به هوش آمد به کار ادامه دهد. نیروهای ستادی هم همینطور. مثلاً پاسداری که در پرسنلی کار می‌کند وقتی می‌تواند بگوید در حد توان خود کار کرده‌ام که آنقدر با قلم و کاغذ و خودکار کار کند که دیگر چشمهایش نبیند.

برای دلخوشی خودمان قرآن را ترجمه به مطلوب نکنیم. یعنی چه که از صبح تا شب کار کنیم بعد بگویی که من در حد توان خود کار کردم... مگر با این وضع می‌شود به درجه سربازی امام زمان رسید؟ مگر می شود اینطور منتظر بود و دعای فرج خواند...                                

روایت شهید مهدی باکری از کتاب خداحافظ سردار


ومن برای اتمام حجت با خودم نوشتم 

مرگ بر توجیه!!!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۰۹:۴۷
رهگذر

تعبیر نویی بود برام . مخصوصا تو وانفسای جو گیری های مرسوم که یهو یه چیزی باب میشه و صغیر و کبیر در باره ش نظر میدن . مثلا همین سواد رسانه !

بی سوادی سفید اونقد واسم نو بود که دلم خواست مقاله شو بخونم . خوندم . لذت هم بردم . بیشتر ازین که چقدر بعضیا بی هیچ ادعایی صاف و ساده حرفشونو می زنن . حالا حرف این بی سوادی سفید چی بود ؟!

قبلش اینو بنویسم که نویسنده ی نه آشنا ! یه تعدادی از آدمای جامعه رو که بعضا تریپ روشنفکری برمیدارن بدون اونکه بدونن اصلا روشن فکری چی هست ، کرده بود سیبل حرفاش . آخر حرفش می شد خوب فهمید که دو زار واسه این جماعت ارزش قائل نیست و ابن بود که واسه من شد عامل جذب به یک حرف حساب .

واما بی سوادی سفید یعنی این که پیچیده ترین روابط اجتماعی مربوط به آدماییه که کلی نیمکت نشینی کردن و مدرک گرفتن اما فقط خیال می کنن سواد ارتباطی دارن !یعنی ندارن نه سواد ارتباطی دارن نه سواد رسانه ، منتها وقنی میان تو جمع ، کلی قپی میان و سر از ناکجا آباد در میارن و فک می کنن همه چی ردیفه . در حالی که عین کرم شب تاب تابلوئن بین جماعت نور !

نویسنده با یه کم توضیح اینو جا انداخته بود که اساسا آدما با وجود تحصیلات فراوون مدرک گرا الزاما بلد نیستن درست زندگی کنن و در واقع مبتلا هستن به بی سوادی سفید . یه همچین آدمایی حتی سواد عاطفی هم ندارن و خودشونم نمی دونن که ندارن . یه جورایی جهل مرکب گرفتتشون  . خلاصه آخر این نوشتار اومده بود که ما آدما سواد زندگی نداریم که هی تو پیچ و خم کارامون فکر می کنیم بلدیم و کسی هستیم ، در حالی که بلد نیستیم و از خودمون چیزی نداریم واسه عرض اندام .

بعد خوندن با خودم فک کردم اونی که بلد نیست فرصت یادگرفتن داره اگه بخواد ، ولی تکلیف اونی که خیال می کنه بلده چیه ؟!

و واسفا که اصلنم کم نیستن !! درد این جاست که اگه خدا یادمون نمی رفت به این همه بی سوادی سفید و سیاه تن نمی دادیم ...




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۲۸
رهگذر

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جـــیره بندی کرده ایم. نان را جیره بنــــــدی کرده ایم.

عطــش همه را هلاک کرده است، هـــمه را جز شهدا، که حالا کنارهم در انتــــــهای کانال خوابیده اند.

دیگر شــــهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س)


بارها و بارها این جملات را یا خوانده بودم و یا شنیده بودم . به محض دریافت هم ، غم سنگین یک مظلومیت جمعی توی دلم می نشست هربار ، حالا بماند که دوباره روزمرگی همه را از من می گرفت و گاهی فقط تبدیل می شد به یک قاب عکس که کنار عکس های دوست داشتنی دیگر رو ی دیوار دلم آویزان کرده ام ؛ ولی این بار خیلی فرق می کرد ...

کتاب راز کانل کمیل که سوغات جنوب بود برای چندمین بار این جملات را برایم زنده کرد . آن قدر با یک حس واقعی و از زبان یک جامانده به رشته ی تحریر درآمده بود که می توانستی برای لحظاتی تمام سختی کانال را حس کنی البته حس کردنی که هنوز با واقعیت درک بچه های مظلوم در کانال فاصله دارد .

با خودم فکر می کردم ، چه بر سر جوان آن روزها آمده بود که حاضر شده بود همه ی این سختی ها را شیرین ببیند ، به جان بخرد و برای آینده به یادگار بگذارد ... چقدر شبیه کربلا بود و مگر قرار نبوده که کربلا همه ی زمین باشد !

سوز دلم را می گذارم به حساب یک اتفاق پر خیر . تا می توانم در زیر این باران عنایت شهدا از شهداکمک می خواهم برای این که حداقل یادمان نرود که چگونه این خاک بی هیچ کم و کسری ماند برای نسل امروز ...

و بعد آرزو می کنم که همه ی بچه های این زمانه هم بخوانند و بدانند که محاصره ی کانال کمیل یعنی چی ؟

در کنار این سوغاتی عجیب ، کتاب سلام بر ابراهیم را هم خواندم . تک فرمانده ی دلاوری که تا آخرین لحظات برای حفظ کانال تلاش کرد و بعد به آرزوی دیرینه اش که برنگشتن بود رسید . فکه جنازه ی ابراهیم و خیلی های دیگر را در دل خود نگه داشت برای روزی روزگاری ...

نویسنده توی یک قسمت از کتاب ، جریان ملاقات شهید هادی با مرحوم آقای دولابی ، استاد بزرگ اخلاق را نوشته بود 


- آقا ابراهیم راه گم کردی چه عجب این طرفا ؟!

- شرمنده حاج آقا وقت نمی کنیم خدمت برسیم 

- آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن .

_ حاج آقا شرمنده نکنید ، اینطوری حرف نزنید تو رو خدا !


وقتی توی بهت خواندن کتاب گیر کرده بودم و در نفهمی خودم از این آقا ابراهیم داستان دفاع مقدس دست و پا می زدم ، فکر می کردم چقدر باید زحمت کشید تا اهل جزیره ی مجنون شد ... کتاب را که می خواندی بیشتر می فهمیدی زحمت کشیدن برای آدم بودن ، درست زندگی کردن و نهایتا درست پریدن یعنی چی ؟

کاش این باران روی سر همه می ریخت ... 

باران که می بارد بی هیچ حصری ... 

کاش آدم ها نه زیر سقف پنهان می شدند و نه زیر چتر !!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۱۱
رهگذر

به مناسبت روزی که به نام ریحانه است :

زن ها همیشه دست گل به آب میدهند!
.
.
.
گاهی به رود نیل...
گاهی علقمه...
گاهی هم به اروند و کارون...


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۱۲:۴۹
رهگذر

کار جالبی بود !

برگه رو گذاشته بود زیر دستش و گه گداری می نوشت . وقتایی که قلم رها بود و کار نوشتنش تعطیل می شد ، واسه خودش می رفت تو فکر . اینو از نگاه ماتش می فهمیدم . سر یه فرصت مناسب پرسیدم : چی مینویسی ؟

با آرامشی که مخصوص خودشه ، کوتاه گفت : برنامه ریزی امسال !

البته تازگی نداشت واسم چون از خیلیا میشنیدم و البته معمولنم یکی دو ماه جوگیری و بعدشم دوباره کار دقیقه ی نود . حرف این بنده خدا ولی به دلم نشست جالبی کارش به این بود که با شناخت قبلی می شد گفت ، این بنده ی خدا کجا و برنامه ریزی کجا ؟

نتونستم طاقت بیارم . نمی دونم چرا ؟ شاید به خاطر این که تو دو سه سال اخیر بدجوری تغییرات رفتاری و فکریشو به رخ همه کشیده بود . انگار با اون آدم قبلی تومنی میلیارد فرق داشت !! مخصوصا توضیح خواستم . خیلی روون و راحت توضیح داد :

هر چیو  که می خوام انجام بدم می نویسم . ریز به ریز . بعضی کارا اجبارین و ثابت و مشخص . بعضیای دیگه میدون دارن . یه جوری که میشه لابلای ترافیک کار ازشون استفاده کرد . لازمه واسه خودم خط و نشون بکشم ، واسه همینم مطابق با نیازم فرصت زمانی می زنم تنگش . بعدش می مونه حواس جمع که کار لیز نخوره از دستم . دست آخرم یکی یکی خطشون می زنم به شرط انجام . کم وکسری هم باشه که معمولا هست می ذارم تو نوبت برنامه ی مکمل . اینجوری می فهمم چه کارم !

یه کمی نگاش کردم و گفتم : یعنی مو به مو ؟!

گفت : سعی مهمه واسم که دارم تا تهش میرم . دیگه الله اعلم .

تعجبم خیلی بیشتر شد . اصلا بهش نمیومد اینجوری دو دو تا چهارتا بکنه . یه ذره ذوق خرج حرف بعدیم کردم :

با این حساب باید کارنامه ی پارسالت درومده باشه . نمره ت چند ؟!

خندید و گفت : خوب ها و بدهای هر کسی تو مشتشه . منم می نویسم چی شد ، چی نشد . نه که هر وقت پا بده . کلا هر وفتی که نیازه برم نفطه سر خط ، می نویسم .

دلم خواست واسه یه بارم که شده اداشو دربیارم .اگه اون تونسته منم می تونم . حرفاش بوی منم نمی داد . مثه آدم بزرگای موفق از تصمیماتش حرف می زد . هنرش این بود که با همه ی سرحالی و قبراقیش مصمم بود که حکیمانه رفتار کنه . به قول خودش اگه کار من بندگیه ، خوب باید بندگی کنم دیگه !! واقعا درومده بود ازون همه بطالت و بی نظمی .

خوب ها و بدها رو باید تو یه جایی یادداشت کرد که خودت ببینی و خدا . شاهدی ازون محکم تر وجود نداره . تو همین تعطیلات عید کلی خوب ها و بدها داشتم که باید روشون وایسم ، فک کنم و تصمیمای جدید بگیرم .

بازم یکی با بیست سال فاصله شده بود معلم من ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۴ ، ۱۶:۴۴
رهگذر

و این که بمانم از اهالی جزیزه ی مجنون

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۴۰
رهگذر


همیشه صبح آخرین چهارشنبه ی سال پر از واگویه های دودی است .

عده ای خوش حال و مسرور انجام تمام و کمال رسوماتند !!

بعضی ها از هیجانات کاذبی که حسابی باورش کرده اند ، حرف می زنند !

بعضی ها هم از ترس و سختی گذران ساعات شب قبل می نالند !

و بعضی ها هم با چراهای بسیار درگیرند که بالاخره ته این هم خوشی ناخوش ، چه چیزی انتظار جوان و نوجوان را می کشد ؟

تازه فرض را بر این می گذاریم که بزرگتر های عاقل بسیارند و اصلا هم قاطی بچه گانه های چهارشنبه سوری نمی شوند !

با این حال ، حکایت این همه صدمه ی مالی و جانی و یا ایجاد وانفسای اقتصادی در واردات این همه اسباب منفجره و حتی تخریب خیابان و کوچه و هوای بی چاره ای که به اندازه ی کافی خفه شده ، جای خودش .

دیدن تصاویر این شادی عجیب غریب که بیشتر به همان توحش مدرن شبیه است ، حالم را بد می کند . کسی مخالف داشتن هیجان و فرصت ایجاد شادی نیست . فقط می ماند همان چراهایی که سال هاست بی جواب مانده و جز پدران و مادران دلسوز و عاقل کس دیگری جلودار ایجادشان نیست .

" همه این آفت ها مال نداشتن ذره ای عقل است "، این را همان شب از جوانی شنیدم که نیازی به این نوع هیجانات تهوع آور نداشت ، هر چند که دنبال راه صحیح بروز شادی و هیجان سالم می گشت . از نگاهش می شد فهمید که خیلی دلش می خواهد بداند ، بالاخره بزرگترها چه کاره اند ؟!

و من دوباره به یاد حرف امام افتادم که در اوج روزهای حماسه ی هشت ساله می گفت :

دعا کنید خدا در این نعمت را به روی شما نبندد ! حالا که فکرش را می کنم می فهمم نعمت یعنی :

زندگی جوانی که با سلامت تمام ایمان دارد و کاری را انجام می دهد که وجدان سالمش می گوید .

طفلکی بچه های این دوره زمانه ! ( البته با کسر بچه های معقول و معتقد به اصل حرام بودن مردم آزاری )




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۵۰
رهگذر

این تصویر ، پیام بازرگانی شب عید نیست ! این تصویر .....

تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل 


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۲۰
رهگذر