ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرگ» ثبت شده است

نوبتش رسیده بود!

خیلی ها نوشتند چه زود!

شاید در اولین شنیدار، من هم به همین فکر کردم ،اما جراتش را نداشتم که زود بودنش را هم تفسیر کنم...

دنیا صاحب دارد و آدم هاهم مایملک همین صاحب قدر قدرت... هر وقت وقتش باشد می برد

رفتنش بعد از داغ شقایق های آتش نشان کمی سنگین بود و برای من با سه وجه از هم متمایز

اول این که یالاخره مشاهیر که می روند دل آدم یکجوری می شود مخصوصا اگر آدم سالمی باشد و درست اندیشه و درست کردار. حالا تا همان حد روایت عمومی از آن جه که معلوم است. خفای زندگی آدم ها که ربطی به ما ندارد!

وجه دوم این بود که گاهی ناگزیر از تقسیم خاطره می شوی... با یک اسم و با یک فیلم... مرگ او برای من مرور خاطرات سالی بود که با هزار و یک نقل ناگفتنی سریال «در پنا تو »را دیدم و به هنجار شکنی کارگردانش اعتماد کردم.

وجه سوم اما ،تکرار همان قصه تکراری است که مرگ مدام کوکش می کند و می خواهد مستقیم و غیر مستقیم بگوید که هستم... همین بغل... درست کنار تمام آرزوهایت!

همین می شود که به بهانه مرگ یک مسافر، به فکر می افتی که کمی فکر کنی...

به نوع زندگی...

به ماندن...

و به رفتنی که زمانش را نمی دانی!




مدت زمان: 51 ثانیه




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۲
رهگذر

شب جمعه عروسی بود. نرفتم مثه تمام این چند وقتی که بخاطر انواع ویروسای کذایی عروسی ها، نمی رفتم. 

روز جمعه تولد بود. از نوع خونگیش به صرف کیک و یه دست مرتب! چند ساعت بعد طرفای 7 بعدازظهر دعوت شدم به یه مراسم ختم. اونم در حد سالن و صرف شام و یه دونه صلوات!!

 حالا بماند که دلم سوخت برای متوفی بابت این که ازون شامِ تو سالن، چی گیرش اومده اونور دنیا!

ولی حرفم به خودم این بود که خداییش تو حدود 24 ساعت عروسی داشتیم، تولد داشتیم، مرگ هم داشتیم. 

به همین سادگی و چقد حرف داره برای من اگه بخوام بشنوم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
رهگذر

یک طوری شده بود. از وقتی وارد خانه شدم حس و حال همیشگی به سراغم نیامد. دنبالش گشتم اما نبود!

خانه انگار بوی مرگ می داد!!!

از مادر بزرگ سرحالی که حتی با همه کهولت سن، مزه پرانی هایش را فراموش نمی کرد، خبری نبود.

تمام تلاشش این بود که بایستد . ناتوانی را با همه توانش نشان می داد و صدای استخوان هایی که از سال ها زندگی حکایت می کرد، حکایت غریبی داشت. از همان حکایت هایی که می خواهی ساعت ها در باره شان فکر کنی 

فکر کردم ...

میان همه چیزهایی که به اسم عبرت روزگار دستم را گرفت، غم متفاوتی هم عیان شد. غمی از تعریف تکراری آخر آدمیزاد

غمی که امیدوارم به شادی صبوری در این روزهای تنگ، جور دیگری ترجمه شود...

اللهم ارحمنا ...


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۱۹
رهگذر

الهی شکر که خدایا هستی و کار خودت را می کنی . راه افتادن این نهضت فریاد دست ها به اضافه انتشار این همه کلیپ و انیمیشن به درد بخور به ویژه در شبکه افق ، حال همه آن هایی راکه به اصول انقلاب پابندند و جانشان است و جان انقلاب، خوب خوب می کند و البته حال بقیه را بحمدالله والمنه تا سرحد جز جگر! بد !

 نوش جان آن طرف دهکده جهانی که جز جگرشان زیاده باد و ایضا برای همین طرف دهکده جهانی، همین حوالی ومیانه ایران اسلامی به شرط عامدانه رفتار کردن !

خدا دینش را حفظ می کند، اصحاب گقتگو و مذاکره !!!

به هر تقدیر از نظر من شهروند انقلابی، 

مرگ برآمریکا دقیقا، یعنی

الا لعنه الله علی الظالمین

ای لعنت خدا بر ظالمین باد

هود/18

امضا: 13 آبان 1394 

از اهالی جزیره مجنون

و پی نوشت:

این هم فریاد دست های من!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۳:۰۰
رهگذر

اصلا فکرش را هم نمی کردم که شروع یک روز دیگر از باقیمانده ی عمرم مصادف شود با دریافت خبر عروج یک مرد بزرگ و این که باید دست به قلم شوم و برایش چند خطی بنویسم تا بقیه هم مطلع شوند یک مسافر دیگر به موطن اصلی خودش بازگشت ! اما عالم که بر مدار فکر من نمی چرخد !! برای همین است که خیلی از پیشامد ها ، تعجب و سوال را هم با خودشان به همراه می آورند ...

همین چند روز پیش بود که قسمت شد به بهانه ی یک دیدار ساده ی مدرسه ای سری به دفتر ساده ی کارش بزنم و از صبغه ی فرهنگیش نهایت حسن استفاده را ببرم . ساده و بی تکلف پذیرفته بود و جالب تر این که برای هم فکری با جمع کوچک همکارانم ، نماینده ی یکی از مقاطع مدرسه اش را خواسته بود تا پاسخگو باشد و من در تمام مدتی که مدیر جوان تند تند افتخارات کاری خودش و همکارانش را روی دایره می ریخت به این سمبل طمانینه و آرامش فکر می کردم که چقدر صبورانه به مدیر جوان  مجموعه اش اجازه ی مانور می دهد و هرگز توی حرف هایش نمی پرد و نگران مثلا کم و زیاد گذاشتن هایش نیست هرگز .

این اولین چیزی بود که یادگار از آن مرد بزرگ شد و بعد لابلای انتقال تجربه هایش ، من ماندم و پاسخ های شفافی که از وسعت نظرش حکایت می کرد و البته از نوع تگاهش به تعلیم و تربیت منطبق بر دین خدا . او معلم گرانقدری بود که بچه های مردم را امانتی خدا می دانست و معتقد بود تربیت این بچه ها مثل کاشتن یک بذر می ماند . آب سالم و نور کافی . موارد لازم برسد به موقع و به اندازه ، بذر به خودی خود ریشه می دواند ، رشد می کند و خوب هم سبز می شود .

تجربه های آن روز هنوز مثل خون گرم توی خاطرات کاریم جاری است و بی شک برای کسانی که سال هاست با او کار کرده اند جاری و باقی و الی الابد .

امروز صبح ، وقتی فهمیدم مرحوم دادگستر نیا دعوت پروردگارش را اجابت کرده اول دلگیر شدم و بعد همان تعجب و سوال گریبانم را گرفت و در نهایت یادم افتاد که تجربه ی مرگ یعنی حقیقی ترین اتفاق عالم امکان که هرگز قابل پیش بینی نیست . یعنی ، خیلی دور ، خیلی خیلی نزدیک ...


مرحوم دادگستر نیا حالا در قافله ی زمینی ها نیست به شکل و سیاق مرسومش ، اما هست از بابت وجود ارزشمند تجربیاتی که ایمان دارم برای خیلی ها راهگشاست . بعد از نماز ظهر و عصر با سوره ی دوست داشتنی ملک بدرقه اش کردم  و قول دادم همه ی تلاشم را به کار بگیرم تا .... تا بشود آن چه که باید !

این وسط احساس قاب شده در منطق عقل ماند که برای مرگ همیشه در انتظار ، من چه رهاوردی دارم ؟!

رب ارحم ضعف بدنی 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۴۷
رهگذر