ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشقی» ثبت شده است

عبدالله جوادی آملی در کتاب شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی می نویسد:

همان‌گونه که نماز ستون دین و شریعت است، زیارت اربعین و حادثهٴ کربلا نیز ستون ولایت است!

با خودم مرور می کنم پس برای همین است که نام حسین علیه السلام طوفان به پا می کند... 

حقیقت این است که تمام دنیا با همین تعبیر ولایت کار دارند. آن هایی که در صراط مستقیمند که بی ولایتی را برنمی تابند و آن هایی که ولایت ناپذیرند، تمام تلاششان را می کنند تا اثری از ولایت نماند. در این بین، حسین علیه السلام می شود ناجی امت پیامبر و کربلا می شود ستون خیمه دین، الی الابد. شاید برای همین است که باید جاده اربعین را با توجه به ستون های اطرافش پیمود!

اربعین تمام نمی شود حتی اگر به اعتبار تقویم از روی آن بگذریم!

به قلب من تَوون بده، برای درک این حضور
به من بده لیاقتِ زمینه سازی ظهور
تو پادگان عشق تو، بیایم و همقسم بشیم
تا صبح سرخ انتقام، مدافع حرم بشیم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۷
رهگذر
این جا تهران است. چند روزی مانده به اربعین 
با هر خداحافظی یک تکه از دلم می رود... سخت است!
و با هر ذکر خیری که حاضران از غائبان می کنند، حال دلم خوب می شود... شیرین!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۵
رهگذر

ماتی نگاهش را که دنبال می کردی به خط کج و کوله روی دیوار آجری ختم می شد. بین این نگاه مات و آن دیوار آجری زانو زدم و دست روی شانه های خسته اش گذاشتم و گفتم:

-          بی خیال ... اینم می گذره ...

نگاه ماتش را به چشم های من قرض داد و از ته دلش، چنان آه سردی کشید که سردیش به جانم آتش زد.

-          همیشه همونی نمیشه که می خوایم!!

سکوت کردم چون دلم می خواست حرفش را تمام کند.

-          می دونی چیه؟! تو بگو یه ساعت؟ تف به این ترس و بی غیرتی که نمیذاره آدم مال خودش باشه!

آهسته و زیر لب گفتم:

-          مگه کلا آدم مال خودشم هست؟!!

لبخند تلخی تحویلم داد و دستش را گذاشت روی زانو های خسته تر از خودش. به زور از جایش بلند شد. لباس خاکیش را تکاند. نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:

-          وقتی قراره زیر یوغ این و اون باشی دیگه فرقی نمی کنه مال کی هستی؟

گنگ نگاهش کردم . فهمید که نفهمیدم. سرش را آورد نزدیک و زیر گوشم گفت:

-          عاشق جماعت، نه اهل دروغن نه اهل ترس. اگه از مرگ نترسم میشه که مال خودم باشم. میشه که حتی به اندازه یه ساعت از ته این عمر فکسنی مال خودم باشم. میشه ...

جمله اش را تمام نکرد. رفت. من ماندم که بالاخره چه می خواست بگوید که من نه شنیدمش نه فهمیدمش. آخرین جمله اش را تکرار کردم . راست می گفت که اگر از مرگ و هر آن چه که هیبت مرگ را دارد، نمی ترسیدم می شد  مال خودم باشم... می شد !


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۰۹
رهگذر

ته داستان با این که ایرانی بازی توش موج می زد اما قشنگ بود. حالا با قشنگیش کار ندارما. بیشتر سوزن فکر و خیالم رو این گیر کرده بود که واقعا میشه یه ژیگول بی خیال باشی اما بعدش یه کاری بکنی که همه انگشت به دهن بمونن؟!

اگه دستم به نویسنده می رسید حتما از ش می پرسیدم که وقتی داستانشو می نوشته چطوری شده که قهرمان قصه ش بالا پریده و از لیست بدها اومده تو لیست خوب ها؟! اونم با جنجالی ترین موهبت دنیا یعنی پول زبون بسته که هم کلی کار راه اندازه هم حاشیه ساز!

شاید اگه من به جاش باشم و یکی این سوالو ازم بپرسم همه چیزو بندازم گردن معجزه ای به نام عشق! که اگه رو دیوار دل آدم بساط کنه دیگه نمیشه جلوی قدرتشو گرفت اونوقته که تو از یه دنیا پول می گذری 

واسه این که ثروتمند بشی 

واسه این که چشمای اشکی و خیس آدما بخنده 

آخر داستان فقط به این فک می کردم که کاش می شد پولدار بود و ثروتمند موند... خرجش فقط عاشقی کردنه و بس ...

یعنی تو دنیای امروز عاشقی کردنم سخته؟!!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۱۷
رهگذر

حرف دلش را زده بود و حرف دل خیلی های دیگر که مثل من بلد نیستند از هنر پلکانی بسازند بلند، برای کسانی که دوست دارند بالا بپرند و لابلای هنرمندی های زمینی گیر نکنند!

آن قدر حرف دلش گویا، شیوا و پرمایه بود که هیچ احتیاجی به نوشتن ندارد اما به محض روشن شدن چراغ های سالن حس کردم کاش فرصتی بود می نشستم روی همان صندلی های باکلاس و تند تند از عظمت مانده در پشت ابر می نوشتم. ترجیحا سهم آن شبم سکوت شد و چند کلمه حرف بیخ گوش خودم. دوباره سوال تکراری «من چه کردم برای سهم محافظ بودنم؟» آمده بود سراغم. خیلی هم پررنگ تر از همیشه و من می خواستم جلوی مقاوتش را بگیرم تا نشکنم اما نمی شد. به هر حال تفاوت زیاد است بین کسی که می تواند محافظ ارزش ها باشد با دیگرانی که توی گود نشسته اند و احتمالا می گویند لنگش کن...

همه می رفتند و من اصلا نمی خواستم کنده شوم . می خواستم توی همان کانل نورانی ته فیلم که به انتهای تونل نیایش چسبیده بود بمانم. می خواستم خیالم راحت شود که من هم محافظم. می خواستم مطمئن شوم هم سفر سرباز فداکار می مانم... نمی شد! رفتنی باید برود. میان همه حرف های یواشکی خودم با خودم، کلی برای این خالق هنرمند و البته همه همراهانش دعا کردم. پر پرواز هنرمندانه شان بلند تر ازین باد...

بعد از تماشای فیلم تحسین کردم کسی را که به من تفاوت معنای بادیگارد با محافظ را آموخت. حیدر ذبیحی که عجیب آدم را به یاد حاج قاسم سلیمانی می اندازد یک محافظ تمام عیار است. کسی که می خواهد از شخصیت نظام دفاع کند نه از فردی که شخصیتش را حراج کرده باشد!!

«بادیگارد» برای من «آزانس شیشه ای 2 »بود. مطمئنم بادیگارد را مثل آژانس شیشه ای بارها و بارها خواهم دید و یقین دارم هر بار که ببینم، زیر خروار غصه از فراموشی ارزش ها پر از امید می شوم که سهمم را ادا کنم. این همان ضد و نقیضی است که زیر پوست فیلم های حاتمی کیا می دود.

همه بچه های جزیره مجنون، محافظند. محافظ یعنی حافظ شخصیت نظام باشی نه بادیگارد شخصیت های نظام !! برای این محافظ زمان روی شخصیت دهه شصت ایستاده است!

از سینما که بیرون زدم دل آسمان هم مثل من، سنگین حرف های آسمانی بود. حرف هایی از جنس غروب ... غروبی که منتظر طلوع فردا صبح است... آسمان هم دنبال فرصتی می گردد که یک روزی فقط خورشید را میزبان شود...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۲۱
رهگذر

دست ولایتت را روی سینه ام بگذار تا لیاقت این رخت سیاه به جان بخرم

و اشک هایم را نذر روز واقعه ای کنم که تو را و همه ی خوبی ها ، بزرگی هایت را روایت می کند ...

بگذار به همان آتش همیشه روشنی که پیامبر اکرم فرمود نشان ایمان است بسوزم و

و شعله های عشق و ارادت خالصانه به ساحت تو و اصحاب بی نظیرت را به رخ عالم و آدم بکشم ...

   من تشنه ی محرمم و این عطش به هیچ قطره ی آب نابی سیراب نمی شود مگر به عنایتت ؛ یا حضرت ارباب 

 امشب واژه ها کمر خم می کنند اگر قرار است سینه چاک درگاه عباس باشند و راوی صبر زینب ، سلام الله علیهما 

 هرگز لحظه ای مباد خالی از شمیم عطر تو ای والا تبار 

  برای من ، محرم فصل سرمشق است 

سرمشق امسالم را روی  لوح دل حک کن تا با همه ی شکستگی واژه ها تا ابد ، 

نام مقدس و زیبای تو را بنویسم ... هزاران هزار بار 



در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کان‌جا

سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت

در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی! ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان، وین راه بی‌نهایت...

آجرک الله فی مصیبت جدک الغریب

یا صاحب الزمان


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۳ ، ۱۸:۵۵
رهگذر