ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

۳۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ. ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:

‏«ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟ »

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ‏» 

ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ!

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:

‏نماﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ!

ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ

ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.

ﺷﺐ ﻫﻨﮕﺎﻡ، ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺅﯾﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏«ﭼﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟‏»

ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ‏ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﻋﺎﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﻣﺮﺩ، ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﮤ ﭘﺪﺭﺵ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭼﻪ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ،

ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘﻢ: 

‏«ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﯾﮏ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ. ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟‏»

"و خداست که دعای همه را می شنود"


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۶:۴۶
رهگذر

بعضی حرفا رو که باید با خودت ببری اون دنیا. این که اصن مورد وثوق همه س. یعنی به هر دلیلی که نتونی بگی فرقی نمی کنه. دوست و رفیق و محرمم سرش نمیشه. نباید بگی چون نباید بگی!!!

بعضی حرفا رو می تونی بزنی ولی محرمش نیست پس در نتیجه محکوم به سانسوره.

بعضی حرفارو میشه بزنی محرمشم هست ولی شاید اونی که می شنوه نفهمه تو چی میگی. اونقد که در نهایت حرصت درمیاد و اگه طرف برات قابل احترام باشه محترمانه تمومش می کنی. اگرم نباشه که واویلا!

بعضی وقتا دوس داری حرف بزنی، محرمم داری ولی پیش نمیاد. برای همین دو سه بار که با خودت مرورش می کنی یا کلا بی خیالش میشی یا حالتو بد می کنه.

بعضی وقتای دیگه حرف نداری ولی مورد حرف طرف قرار می گیری که در این صورت اگه حوصله داشته باشی یه چیزی از توش درمیاد و اگه نداشته باشی هیچی به هیچی

خلاصه اندر احوالات یه حرفِ گفته و نگفته، همین قد بس که کلا باید گاهی ... وقتی، نه تنها اصلا حرف نزنی، بلکه محل خودتم نذاری. در اون صورته که بعدش نه مجبور به آه کشیدن میشی، نه وجدان درد می گیری، نه غصه الکی سریالی می خوری و نه حال خودتو خط خطی می کنی.
چه کاریه اصن حرف بی حرف!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۵
رهگذر

اصلا باورت نمی شود که یکهو همان یک ذره اختلاف و بداخلاقی به یک کوه نفرت تبدیل شده باشد. اولش که جرقه می زنیم فکر می کنیم لابد یکچوری سر و ته قضیه به هم می رسند. بعد تر، ولی باورمان می شود جنبه و ظرفیت آدمیزادگی خیلی هم ارزان و در دسترس نیست.

توی دل بعضی هامان وول می خورد که بی خیال داستان شویم و قالش را بکنیم. بعضی ازین بعضی ها موفق می شوند ولی بعضی های دیگر انگار چسبیدن به غار انزوا، برایشان خوش تر است. خلاصه آخر ماجرا می رسد به این که اوی اول سی خودش زندگی کند و اوی دوم هم سی خودش. این وسط چشم چشم گرداندن آن هایی که می دانند قضیه از کجا آب می خورد، برای خودش حرف ها دارد.

متاسفانه تعداد بروز و ماندگاری این اختلاف های هسته ای که قواره آغازینش اتمی است و حکایت پایانیش انفجار، کم نیستند و بدبختانه انگار عادت کردیم مشکلی هم داشتیم سرش بمانیم و هی آب بریزیم به آسیابش تا حسابی چاق و چله شود این اسب بی افسار!

حتی اگر شیرپاک خورده ای پیدا شود که بخواند میانه را بگیرد و دامن خودش را از این داستان های نچسب پاک کند؛ اوهم می شود سیبل ساده ای که هر کسی به دلش تیری بیندازد و گمانه زنی هایش را روی آن بیازماید.

لایه های تو درتوی این نچسب را که بشکافی فقط حکایت گذشت، آن هم از نوع بی توقعش کم است. 

ما آدم ها بلد نیستیم. 

نه خورشید بودن را 

و نه باریدن را. 

هیچکدام از مصادیق بخشش انگار در الفبای زندگی بعضی ها جا ندارد. اینجور وقت هاست که حسابی دلت می خواهد داد بزنی و به یاد همه بیاوری که

خدا را شکر، خدا نیستیم!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۴
رهگذر

شب جمعه عروسی بود. نرفتم مثه تمام این چند وقتی که بخاطر انواع ویروسای کذایی عروسی ها، نمی رفتم. 

روز جمعه تولد بود. از نوع خونگیش به صرف کیک و یه دست مرتب! چند ساعت بعد طرفای 7 بعدازظهر دعوت شدم به یه مراسم ختم. اونم در حد سالن و صرف شام و یه دونه صلوات!!

 حالا بماند که دلم سوخت برای متوفی بابت این که ازون شامِ تو سالن، چی گیرش اومده اونور دنیا!

ولی حرفم به خودم این بود که خداییش تو حدود 24 ساعت عروسی داشتیم، تولد داشتیم، مرگ هم داشتیم. 

به همین سادگی و چقد حرف داره برای من اگه بخوام بشنوم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
رهگذر

صبح پنجره را باز می کنم. مثل همیشه شاید برای دیدن کوه های انتهای مسیر و شاید هم برای چک آلودگی و شاید هم برای نفس کشیدن در باران.

میخکوب می شوم...

 از قاب پنجره می شود روستایی را دید که انگار نه انگار همین تهران دود زده است. ابرها حسابی خودشان را روی زمین ولو کرده اند. نفس که می کشم ریه هایم خیس می شود. رحمت خدا که همیشه هست حتی همین پایین؛ ولی رحمت خدا را از لابلای بلندی ساختمان ها، با چشم دیدن چیز دیگری است.
تهران توی دل ابرها صبح سرد پاییزیش را آغاز کرد. احتمالا امروز می خواهد زندگی کند، چیزی شبیه جنگل های سرد شمال...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۷:۳۵
رهگذر

زندگی آدم را بزرگ می کند...

دنیا ولی در ثبت امتیاز بزرگ شدن، خیلی هم با آدم ها شفاف نیست!

همه چیز از یک نقطه شروع می شود. از یک لحظه . ازفرصتی که گاهی حتی حسش هم نمی کنیم.

خاصیت دنیا این است که قانون چرخه را به رخ بکشد.

گاهی اماهایی در کار است که آدم را تا ولی و چرا و کاش پیش می برد.

ته قصه این است:

قانون چرخه هرگز ولی و چرا و کاش را نمی فهمد!!

این وسط آدم هایی برنده اند که در لحظه زندگی می کنند. حواس آن ها به لحظه ها جمع است و به فرصت هایی که هر کدامشان می توانند بخشی از همان بزرگ شدن باشند. حواس جمع ها بالا رفتن از پله را به استفاده از آسانسور و پله برقی ترجیح می دهند! 

لابد لحظه های پله، خاصیت بزرگ شدن را در خود دارند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۷
رهگذر

با ذوق تمام از پیداشدن سر و کله یک گمشده دور می گفت و من مطمئن بودم چقدر پر از خیال حرف می زند. گاهگاهی می رفت توی این لاک . 

می گفت فراموش می کنم که کجا ایستاده ام؟ 

با حرف هایش هرچند پر از خیال ازگذشته آشنایی که اتفاقا سرو کله یک گمشده دوست داشتنی در آن خیلی واقعی گمشده بود ؛ عبور کردم. حالش را نداشتم بمانم جز چند دقیقه ای شاید به حرمت تخیل!!

خلاصه این که خیلی زود جل و پلاسم را جمع کردم تا به هوای حرف های پر از خیالی که می شنوم یکهو خیالات برم ندارد !!

این جا بود که از خدا پرسیدم: آخدا ... نمی شد از همان اول اول، یکجوری با من و ما تا می کردی که شیرفهممان می شد تصمیم گیرنده تویی و ما حتی نباید نق بزنیم چه خیالی چه واقعی؟

و خدا دوباره گذاشت تا خودم به جواب برسم!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۲
رهگذر

به بهانه دومین روز مهمانی...

با هر کس و ناکسی نشستی جز من

زیبایی "منحصر به جمعی" داری!

                                                                                                                                 

خدایا تو منحصر به فردم کن ...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۶
رهگذر

ماتی نگاهش را که دنبال می کردی به خط کج و کوله روی دیوار آجری ختم می شد. بین این نگاه مات و آن دیوار آجری زانو زدم و دست روی شانه های خسته اش گذاشتم و گفتم:

-          بی خیال ... اینم می گذره ...

نگاه ماتش را به چشم های من قرض داد و از ته دلش، چنان آه سردی کشید که سردیش به جانم آتش زد.

-          همیشه همونی نمیشه که می خوایم!!

سکوت کردم چون دلم می خواست حرفش را تمام کند.

-          می دونی چیه؟! تو بگو یه ساعت؟ تف به این ترس و بی غیرتی که نمیذاره آدم مال خودش باشه!

آهسته و زیر لب گفتم:

-          مگه کلا آدم مال خودشم هست؟!!

لبخند تلخی تحویلم داد و دستش را گذاشت روی زانو های خسته تر از خودش. به زور از جایش بلند شد. لباس خاکیش را تکاند. نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:

-          وقتی قراره زیر یوغ این و اون باشی دیگه فرقی نمی کنه مال کی هستی؟

گنگ نگاهش کردم . فهمید که نفهمیدم. سرش را آورد نزدیک و زیر گوشم گفت:

-          عاشق جماعت، نه اهل دروغن نه اهل ترس. اگه از مرگ نترسم میشه که مال خودم باشم. میشه که حتی به اندازه یه ساعت از ته این عمر فکسنی مال خودم باشم. میشه ...

جمله اش را تمام نکرد. رفت. من ماندم که بالاخره چه می خواست بگوید که من نه شنیدمش نه فهمیدمش. آخرین جمله اش را تکرار کردم . راست می گفت که اگر از مرگ و هر آن چه که هیبت مرگ را دارد، نمی ترسیدم می شد  مال خودم باشم... می شد !


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۰۹
رهگذر

بعضی آدم ها خیلی عمیقند ... روحشان خیلی بزرگ است، برای همین است وقتی که آن ها را ببینیم حس می کنیم سال هاست می شناسیمشان. آدم های عمیق سرشار از آرامشند و وقتی دستشان را به نشان محبت روی سینه می گذارند و احوالت را می پرسند خیلی خیلی باور پذیر می شوند!

رفیقی را می شناختم که ازین دسته آدم های عمیق بود ... از همان ها که روح بزرگی دارند و محبتشان صادقانه و خالصانه است...

به رقم تقدیر، چند وقتی را با بیماری دست و پنجه نرم کرد. عاقبت بیماری برنده میدان شد و قرعه به نام رفیق درآمد و وقت رفتنش رسید...

رفت ... دل خیلی ها را سوزاند . آدم های که صادقانه محبت می کنند خالصانه هم توی دل دیگران جا می شوند. یادشان می ماند حتی بعد از پرکشیدن بدن از قفس تنگ دنیا ...

قصه رفتنش برای من فقط حکایت غصه نبود، روایت یک چرای بی جواب هم بود که چرا من رفتم و نرفتم؟!

روز میلاد مولا همه دلسوخته ها دعاگویش بودند. چمدان آخرتش پر بود ... خوش به حالش

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۸
رهگذر