ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پادشاه عالم» ثبت شده است

سوال؟ سوالی نیست؟ سوال ندارید؟ هیچی....؟

گاهی فکر می کنم بزرگی آدم ها به بزرگی سؤال هایشان است.

نمی دانم کجای کار ایراد دارد که ما هر چه بزرگتر می شویم و با سوداتر و با تجربه تر؛ 

به جای این که سؤال هایمان هم بزرگتر شوند؛ حل می شوند...

کوچک می شوند... 

تمام می شوند...

نمی دانم آدمی که سؤال ندارد 

-مثلاً خودم- 

برای چه زندگی می کند...توی این دنیا دنبال چیست... می خواهد به کجا برسد...❕

شاید تقصیر کتاب های دینی دوران تحصیلمان است که آخر هر درسی تمام سؤال های مهم را ردیف می کرد 

🔚 و ما هم جوابشان را از توی درس پیدا 

می کردیم و حفظ می شدیم و بعد دیگر خیالمان راحت بود که همه ی جواب ها را بلدیم...

شاید تقصیر شیوه ی زندگی ماست که مدام سرگرم دنیا می شویم و سؤال های کودکی را در همان کودکی به خاک می سپاریم...👶

گاهی که غرق دغدغه ها و ابتلائات روزمره ی زندگی مان هستیم و در مستی غفلت

 (سکرة التباعد)

 روزگار می گذرانیم؛ خدا دلش به حالمان می سوزد 

و قشنگ ترین و دلرباترین فرشته هایش را به زمین می فرستد و لباس آدمیزاد تنشان می کند تا هر از گاهی سؤال های کودکی مان را یادمان بیاورند...💓

بچه ها همیشه سؤال های بزرگی از ما می پرسند...

گاهی از سؤال هایشان خنده مان می گیرد...😊

گاهی خیال می کنیم جواب سؤال هایشان را بلدیم و دنبال این می گردیم که با چه زبانی جوابشان را بدهیم که بفهمند و دیگر هم سؤالشان را تکرار نکنند...

من امتحان کرده ام؛ می شود پشت هر کدام از سؤال های بچه ها یک "راستی" بگذاریم و دوباره آن سؤال را از خودمان بپرسیم...✋

یکی از سؤال هایی که هر بچه ای یک روز از پدر و مادرش می پرسد این است:

خدا کجاست؟

به جای این که برویم سراغ معلومات کتاب های درسی مان و دنبال حل مشکل بچه ها باشیم خوب است از خودمان بپرسیم:

راستی خدا کجاست؟

راستی چرا باید به این سؤال جواب بدهیم؟

سؤال به این قشنگی حیف نیست که جواب پیدا کند و تمام بشود و دیگر سؤال نباشد؟

جواب پیدا کنیم که چه بشود؟

که دیگر خیالمان راحت شود و زندگی مان را بکنیم؟

گاهی فکر می کنم بعضی از سؤال ها باید برای همیشه سؤال بمانند...‼️

باید آدم همه ی زندگی اش را بگذارد و دنبال جواب آنها بدود...

مثل همین "خدا کجاست".

شاید همه ی عاشق های دنیا که سر به بیابان گذاشته اند و عاقبت در خون خودشان دست و پا زده اند دنبال همین سؤال بوده اند و بیچاره ی همین سؤال شده اند...

عاشق هایی که امروز داستانشان بر سر زبان هاست...عاشق هایی که شاید هیچ وقت تمرینهای کتاب دینی شان را حل نکرده بودند...

کاش اگر بچه ها از ما پرسیدند "خدا کجاست"؛ طوری که انگار داغ دل ما را تازه کرد باشند در آغوششان بکشیم؛ بگوییم عزیزم چه خوب شد که پرسیدی؛ بعد دستشان را بگیریم بگوییم عزیزم بیا با هم دنبال خدا بگردیم... 

با هم برویم گوشه و کنار زندگی را زیر و رو کنیم...

ببینیم 

خدا کجای زندگی مان است...

کجای زندگی مان نیست...به باغچه و گلدان ها سر بزنیم... هر جا رد پای خدا را دیدیم به هم نشان بدهیم و ذوق کنیم... ❤️

گاهی تشنه تر بشویم که پس خدا خودش کو... ❤️

از هر کجا که بوی خدا را حس کردیم؛ هم دیگر را خبر کنیم...❤️

یک کاری کنیم که این سؤال هی بزرگتر بشود...❤️

بی تابمان کند... ❤️

بشود فکر و ذکرمان...❤️

 بشود آب و نانمان...❤️

گاهی فکر می کنم؛ یک کودک باید چطور کودکی کرده باشد و چطور زندگی کرده باشد و این سؤال " خدا کجاست" را چطور روز به روز برای خودش بزرگ کرده باشد که وقتی مثلاً سیزده سالش شد و باز مثلاً یک شب عاشورایی؛ بزرگترین سؤال زندگی اش بشود این که: 

یعنی من هم فردا شهید می شوم؟..

که همین " خدا کجاست" آنقدر، "بی تاب" و "بی قرار" و "عاشقش" کرده باشد که مرگ برایش از عسل شیرین تر باشد...

ماها هیچ وقت نمی توانیم به اندازه ی آن کودک سیزده ساله بزرگ بشویم... 🚫

همچین کودکی حتماً باید توی آغوش امام زمانش بزرگ شده باشد...❤️

اما می توانیم زندگی اش را آرزو کنیم... 

می توانیم بخواهیم... حداقل یکی از حسرت هایمان باشد...

دعای ندبه را دوست دارم...😊

پر از سؤال است...

پر از أینَ... 

پر از "متی" و " إلی متی"...

نمی گذارد سؤال های آدم کوچک شوند...🌸

جواب هیچ کدام از سؤال های آدم را نمی دهد... فقط آنها را بزرگ می کند...❤️

ناله و ضجه ی آدم را به پای سؤال هایش بلند می کند...👌

سؤال هایی که عاشق ها؛ هر جمعه از خودشان و از خدای خودشان با ندبه می پرسند...

  أین بقیة الله...💞

 خدا بقیه الله کجاست...💞


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۳
رهگذر

امروز شکر گذار بودم بابت همین استفاده های حداقلی

به خدا گفتم؛ برای آن هایی که معمولا حال خوبی دارند خیلی بیشتر از این ها دلچسب است و برای منی که شاید در کل سال فرصت ذکر را جدی نمی گیرم، همین یعنی خیلی!

ماه مبارک متفاوت بود آیا؟

به حسب ظاهر امر حتما تفاوتی هست. خدا کند باطنش هم تفاوت حال را به ارمغان بیاورد.

یادگاری های زیادی ماند برای اقامت در گوشه دنج خاطرات رمضان 95 ، از هرم گرمای آسفالت خیابان ها در روز قدس گرفته تا خنکای هوای شب های قدر. 

هرچه هست دل آدم را با خودش می برد و یک تکه از خودش را برایت جا می گذارد شاید برای این که امیدی به سال بعدت هم داشته باشی و امیدوارتر به این که به سمت عاقبت بخیری خواسته در لحظات بارانی دعا بروی... بروی ... خیلی تند ... شاید شبیه همان بارانی که دلت را تند تند می شورد و چرک هایش را قلوه کن می کند...

ازین همه اما، شعر علیرضا آذر، بیشتر با من ماند:

جهان غرق خواب بدی رفته است         برای جهان هم تو احیا بگیر!

           پس از تو جهان ماند و دوش پدر                یکی سر به نی ها، یکی خون جگر

همین می شود نسل بعدی عشق        پسر کو ندارد نشان از پدر


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۱:۲۶
رهگذر

این روزا خیلی دجار احساسات متضاد میشم!

وقتی پیغام و پسغام مسافرا می رسه،دلم هری می ریزه پایین . قضیه فقط به سوختگی دل بابت نرفتن مربوط نمی شه . الحمدلله یه حس خوب دارم بابت پیوستن عزیزی که داره باهام خدافظی می کنه و قراره به لطف خدا  متصل بشه به تجمع بزرگ اربعین و یه حس ناخوب هم دارم که چرا من جاموندم دوباره!؟

امسال اما بوی جاموندن مثل همیشه به بوی اون سوختگی دل نزدیک نیست . امسال یه جوره دیگه س . فکری میشم یعنی اگه حضور به موقع تو این تجمع بی نظیر مساوی باشه با حاضر زدنم تو کلاس انتظار ، اونوقت تکلیف بدبختی که گریبان جامونده ها رو می گیره چی میشه؟!

می دونم که مشت نمونه خرواره ولی مگه اون مشت نباید از خروار درست بشه؟!

دلم شور می زند ...

دلی که وابسته به حسین است و پنجه در ضریح ارادتش دارد 

ضریحی که شش گوشه نیست 

ضریحی که مثل آسمان بی کرانه است 

دلم شور می زند زیر سقف آسمان نباشم 

لایقنطوا را بلند می خوانم ... آن قدر بلند که آسمان بالای سرم بشنود

آسمانی که پر از حسین است حتما می شنود ...

دلم قطره قطره آب می شود!

ارباب مهربانم ... ببخش

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۱
رهگذر

قامت رعنای کشور من قرن هاست که زخم برداشته و شاید بیش از همه به خاطر این که به نام شیعه می بالد

عجیب کینه ای است این که نخواهی نامی از علی و دوستدارانش بماند به هر قیمتی 

این روزها ایران اسلامی بازهم زخمی سربلند دوران هاست ... زخمی همان کینه عمیق

و چقدر نادانند که هنوز هم نفهمیده اند این جاری دریا جاری خواهد ماند حتی اگر محکم ترین سدهای عالم جلویش را بگیرد 

عدو سبب خیر شد و این روسیاهی چند جانبه به ذغال ماند!

ننگ و نفرین که جای خود ، اف دارد این روزگار بی مراد که سواری گرفتن هایش ازآن بی لیاقت هاست 

اما خیالی نیست ... این زخم هم خوب می شود فدای سرارباب تشنه لب ...

اندکی صبر، سحر نزدیک است ...

اللهم ارزقنا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۴ ، ۰۹:۰۶
رهگذر

دلمان زخمی شده بود و روحمان لگدمال خودخواهی هایی که معلوم است سر در کدام آخور دارند . دلمان در جوش و ولوله که یکجوری زخمش را خوب کند و روحمان دست به آسمان تا به تقاص لگدمال شدنش دست منتقم بیاید و با هیمنه ظهور رد کثیف بطلان محو شود . دستمان اما به جایی بند بنود تا این که سفیر حق ، امیر قافله و جانشین برحق مهدی فاطمه صلوات الله علیه به خطابه نشست ...

حالا و در صبح روز بعد از پیغام دیروز قدمگاه و بعد نوشتن نامه سرگشاده به آقای رئیس جمهور، راه نفسی باز می شود از این همه خردل تزویر، دلی خنک می شود ازین همه بی جگری دولتمردانی که سرتا پایشان یک کرباس است و دست آخر روحی جلا می گیرد ازین سفیر بهشتی که در کلام نمودار شجاعت این دوران رخ نشان داده است .

خدا حافظت باشد عزیزتر از جان که یک تنه به قلب کفر می زنی به مثال مولایت علی که همیشه امیر و ولی و صاحب شیعیان است .

شما با این مشت آهنینی که هیچکدام از دولتمردان این دیار در فروآمدنش سهیم نشد به یاوه های دشمنانه آل سعود ملعون پاسخ دادی و امروز حال همه ما خوب است با این همه عقب نشینی زذالت بار

وجودت برای اسلام و مسلمین درامان باد 

سایه سار مولایم علی که سلام خدا براو ست بر سرتان

اللهم احفظ لنا قاعدنا و ایدهم بالنصر . وانصر من نصره واخذل من خذله

روحی فداک و شکر ازین که هستید 

خدا آقا و صاحبمان را برساند که به یقین یاریگر شماست

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۰۹:۲۳
رهگذر

وقتی چیزی می افتد سر زبان ها ، به یاد خیلی از چیزهایی می افتی که قبلا کمتر می افتادی و یا اصلا متوجهش نمی شدی ...

نمی دانم چرا ، این روزها که روز پدر به رسم هر ساله روی زبان ها افتاده هیچ احد الناسی از این رسانه ای ها که به هر شکل ممکن پدر را جلوی چشم مردم می گذارند حرفی از تنها پدر دنیا نمی زنند ؟!

کاش اولین و آخرین چیزی که لابلای شلوغ بازار حضور هنرپیشه ها و پدران مثل خودشان و یا حتی شخصیت های برجسته و غیره ذلک ، پیدایش می کردیم ، ذکر خیر همین تنها پدر بود !

کی خیالمان از بابت آن چه که داریم راحت می شود و می رویم سراغ چیزهایی که نداریم ؟


توی این کل کل بی نتیجه که عده ای تشویق می کردند ، عده ای هم می گفتند هر چیزی به جای خودش !! یکی گفت ، رسانه با عوام طرف است و باید چیزی بگوید در فهم عوام !!!

حرفش بیش از آن که فکرش را بکند سطحی بود . نیازی نداشت به جواب . راست می گفت اکثر مشتری های رسانه عوامند ، قبول . فقط یکی بگوید این عوام کی و کجا باید یاد بگیرند تا کم کم بشوند خواص ؟

بی چاره جامعه ای که روی خط فقر مانده است !

از میان این همه بی رنگی رنگ یک غزل شیرین ، سفید بود ...

آقای برقعی هم شعرهایش را آورده بود به صحن رسانه . قبلا بارها شنیده بودم . نمی دانم چرا همان حرف های تکراری دلم را تنگ کرد ...

تنگ تنها پدر 

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ، ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۰۸
رهگذر


امروز توی برنامه ی سمت خدا از حاج آقای ماندگاری شنیدم که نقل می کرد از حضرت صاحب روحی فدا ...

دردناک بود ولی واقعیت داشت ! کافیه هر کسی از خودش بپرسه . اونوقت فهمیدنش سخت نیست .

فرمودند :

اگر شیعیان ما به اندازه ی یک لیوان آب تشنه ی ما بودند ظهور محقق می شد !!! 

آغاز یک سال دیگه از این امامت صبورانه ، برای من چه پیامی داره ؟ اصلا دوست ندارم جزء دسته ای باشم که دل مشغول شعر و متن ادبین ! حتی نمی خوام هرگز دعای سلامتی و یا دعای فرج رو بی تمرکز بخونم ... به خدا خیلی هم سخت نیست ...



با این همه فلسفه ی انتظار یعنی امید ... منتظر بودن رو بلد نیستم ، قبول ! ولی به خدا قسم امیدوارم

واجعلنا من اعوانه و انصاره ...


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۳ ، ۱۹:۰۳
رهگذر

ساعت به وقت زمین ، سیزدهمین روز از ماه مبارک است و اتفاقا جمعه . زمین هم بهانه زیاد دارد برای دلتنگی های بیشتر . 

صبح امروز که جزء خوانی قرآن روزی شد . رسیدم به محضر سوره ی یوسف و بعد به بی کرانگی  آیه ی 88 که فرموده باشد :

فلما دخلوا علیه قالوا یا ایها العزیز مسنا و اهلناالضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین 

برادران ( یوسف ) به امر پدر بر شاه وارد شدند و گفتند :

ای عزیز مصر ما

 با همه ی اهل بیت خود به فقر و قحطی و بیچارگی گرفتار شدیم

 و با متاعی ناچیز و بی قدر حضور تو آمدیم

محبت فرما و بر قدر احسانت بر ما بیفزا و از ما به صدقه دستگیری کن 

که خدا صدقه بخشندگان را نیکو پاداش می دهد 

حرف از قحطی و بیچارگی های این دوره زمانه که حرف پنهانی نیست هم از درون هم از برون حرف بسیار است . متاع و کالای تقدیمی به این آستان هم که هیچ ، به رویمان نیاوریم که شرمندگیش سر به فلک می کشد . حالا ماییم و نگاه با محبت عزیز این دنیا و پادشاه همه ی عالم و لابد به قول حضرت حافظ

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ...


۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۳ ، ۱۲:۳۹
رهگذر