ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی

پربیننده ترین مطالب

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

برگ های جوان شمعدانی خودشان را کشیده بودند سمت پنجره اتاق، 

درست رو به سوی نور


گاهی آدم از شمعدانی هم جا می ماند!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۴:۰۲
رهگذر
داشتم ناهار می خوردم حواسم جمع مستندی شد که داشت از شبکه مستند پخش می شد. داستان مربوط می شد به یکی از جنگل های هند و مردمی که با طبیعت زندگی می کردند. از نظر اونا همه چیز مقدس بود. حتی برای روشن کردن آتش از چوب خورده های روی زمین استفاده می کردند. کسی حق نداشت به درخت یا سایر موجودات زنده تعرضی بکنه. جالبیش اینجا بود که همه این رفتار از اعتقاداتشون به آیین هندو سرچشمه می گرفت!! 
یه جایی از مستند اینطوری مطرح شد که این جا همه موجودات زده بخاطر اعتقادات مردمی که دارن زندگی می کنن زنده می مونن!!
یه آن از دلم گذشت: اسلام مظلوم!
 این جا تو مهد تمدن اسلامی، ما درخت می کنیم چون باید آپارتمان های بیشتری درست کنیم و اون جا ...!!!
داستان مستند ادامه داشت . رسید به قسمتی که پای کشورای استعمار گر به هند باز شد و زندگی کلا تغییر کرد. فیلم ها خیلی قدمی بود اما روایت راوی داستان اعصاب آدمو می ریخت به هم.
  می گفت وقتی انگلیسیا اومدن، از نظر اونا هیچ موجود زنده ای مقدس نبود و اونا به ویژه به حیوانات وحشی به چشم یه آفت نگاه می کردن. برای همین کشتار حیوانات باب شد. بعدشم نوبت درخت رسید که می بایست به کل دنیا به عنوان چوب صادر می شد تا همه مبل و تخت و میز داشته باشن و بعد تر هم رسید نوبت ضاف کردن زمین ها برای کاشت پنبه و نی شکر که یعنی سود بیشتر !!
وقتی تو مستند از بارون های موسمی و سیل و توفان وحشتناک حرف می زد که یه جورایی انتقام زمین محسوب میشه دلم درد اومد. می گفت ریشه درخت ها مانع برای سیل و حالا چون انبوه درختان آسیب دیده و می بینه، بناچار سیل و توفان هم تشریفشو میاره !!
من دو تا سوال ساده دارم اول این که چرا ما مسلمونا به مخلوقات الهی مقدس نگاه نمی کنیم و دوم هم این که چرا آدمیزاد گورشو با دست خودش می کنه؟!
بی چاره طبیعت بی زبان!


طفلکی زمین!!!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
رهگذر

آفای ازغدی توی یک برنامه زنده تلویزیونی و درست چند متری گنبد حرم مطهر می گفت این تجمع اربعینی کربلا ، لبیک خداست به امام حسین علیه اسلام . تعبیر نویی بود و از آن ها که باید بپری میان عمق کلام، شنا کنی و چیزی را که می خواهی به دست بیاوری.

آقای ازغدی می گفت محصول کار امام، آزاده پروری است و محصول عزاداری ها هم باید همین باشد ...

کمی قبل تر ، از حضرت آقا هم شنیده بودم که اریعین آغاز مغناطیس حسینی است و حالا در جمع آن چه که اربعین امسال دست دلم را گرفت این آرزو پیچکی شده و به گل نشسته که اگر این مغناطیس عظیم از دور و نردیک این همه عاشق دلباخته را به خود می کشد برای آزاده کردن آن هاست . آزاد از هر بند شیطانی و این یعنی مقدمه ای برای تحقق حکومت عدل الهی.

اربعین مغناطیسی برای پیوستن به لبیک خداست . من و خیلی های دیگر به هزار و یک علت گفته و نگفته، مکانی جاماندیم ، خدا کند از دایره این مغناطیس جدا نشویم ...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۶:۳۰
رهگذر

این روزا خیلی دجار احساسات متضاد میشم!

وقتی پیغام و پسغام مسافرا می رسه،دلم هری می ریزه پایین . قضیه فقط به سوختگی دل بابت نرفتن مربوط نمی شه . الحمدلله یه حس خوب دارم بابت پیوستن عزیزی که داره باهام خدافظی می کنه و قراره به لطف خدا  متصل بشه به تجمع بزرگ اربعین و یه حس ناخوب هم دارم که چرا من جاموندم دوباره!؟

امسال اما بوی جاموندن مثل همیشه به بوی اون سوختگی دل نزدیک نیست . امسال یه جوره دیگه س . فکری میشم یعنی اگه حضور به موقع تو این تجمع بی نظیر مساوی باشه با حاضر زدنم تو کلاس انتظار ، اونوقت تکلیف بدبختی که گریبان جامونده ها رو می گیره چی میشه؟!

می دونم که مشت نمونه خرواره ولی مگه اون مشت نباید از خروار درست بشه؟!

دلم شور می زند ...

دلی که وابسته به حسین است و پنجه در ضریح ارادتش دارد 

ضریحی که شش گوشه نیست 

ضریحی که مثل آسمان بی کرانه است 

دلم شور می زند زیر سقف آسمان نباشم 

لایقنطوا را بلند می خوانم ... آن قدر بلند که آسمان بالای سرم بشنود

آسمانی که پر از حسین است حتما می شنود ...

دلم قطره قطره آب می شود!

ارباب مهربانم ... ببخش

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۸:۰۱
رهگذر

داشتیم از ته یه فرعی می رفتیم به سمت اتوبان شیخ فضل الله . سرعت ماشین کم بود و من تومحله آشنای سال ها پیش یهو چشمم روی تصویر این آقا مات موند !

می شناختمش فقط اون قد بلند سال های پیش خمیده شده بود و خبری از وایسادن های همیشگیشم نبود . بسته زیرپوش های فروشی رو که اونوقتا می گرفت تو دستاشو راه می رفت تا مشتریشو پیدا کنه، گذاشته بود رو پاهاش. انگار دیگه نه حالی واسه راه رفتن بود و نه جونی واسه نگهداشتن بسته زیرپوش مردونه!

به یاد قدیما رفتیم سراغش. خرید هم کردیم اما نه بخاطر نیاز خودمون و یا حتی نیاز اون بنده خدا. بلکه فقط به خاطر این که بتونیم چند لحظه زمان رو متوقف کنیم شاید تو این چند لحظه بشه سرعت گذرش رو بگیریم تو دست و یه کوچولو تو خاطراتمون بگردیم دنبال گم شده ها 

پیرمرد هنوزم کار می کرد. سرحال و قبراق همون جای همیشگیش و البته با ظاهری متفاوت از سال های پیش. شاید کفشای پاره ای که تو پاهاش زار می زد، واسه من دردناک تر از هر چیز دیگه ای به چشم میومد و منو دچار اون دلسوزیای مقطعی می کرد. اما فهمیدن این نکته رو هم با خودش داشت که:

واقعا دنیا به بعضیا رو نمی کنه ولی خوشم میاد اون بعضیا هم روی دنیا رو کم می کنن! خوش به حال اونایی که بلدن از آب دنیا کره بگیرن!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۴ ، ۱۰:۳۰
رهگذر