ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب

ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻓﺖ. ﺍﺯ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ:

‏«ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ؟ »

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ؛ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﺎﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ‏» 

ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ ﻟﻄﻒ ﮐﻦ ﻧﻤﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻣﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﻥ!

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:

‏نماﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ!

ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﺒﻮﺩﻡ

ﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﺎﭼﺎﺭﯼ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ.

ﺷﺐ ﻫﻨﮕﺎﻡ، ﺩﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﺭﺅﯾﺎ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﺩ.

ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ‏«ﭼﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﯼ؟‏»

ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ: ‏ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﻋﺎﯼ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ!

ﻣﺮﺩ، ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﮤ ﭘﺪﺭﺵ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭼﻪ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ؟

ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﯽ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ،

ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺘﻢ: 

‏«ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﯾﮏ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ. ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ، ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺗﻮﺳﺖ. ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟‏»

"و خداست که دعای همه را می شنود"


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۶:۴۶
رهگذر

بعضی حرفا رو که باید با خودت ببری اون دنیا. این که اصن مورد وثوق همه س. یعنی به هر دلیلی که نتونی بگی فرقی نمی کنه. دوست و رفیق و محرمم سرش نمیشه. نباید بگی چون نباید بگی!!!

بعضی حرفا رو می تونی بزنی ولی محرمش نیست پس در نتیجه محکوم به سانسوره.

بعضی حرفارو میشه بزنی محرمشم هست ولی شاید اونی که می شنوه نفهمه تو چی میگی. اونقد که در نهایت حرصت درمیاد و اگه طرف برات قابل احترام باشه محترمانه تمومش می کنی. اگرم نباشه که واویلا!

بعضی وقتا دوس داری حرف بزنی، محرمم داری ولی پیش نمیاد. برای همین دو سه بار که با خودت مرورش می کنی یا کلا بی خیالش میشی یا حالتو بد می کنه.

بعضی وقتای دیگه حرف نداری ولی مورد حرف طرف قرار می گیری که در این صورت اگه حوصله داشته باشی یه چیزی از توش درمیاد و اگه نداشته باشی هیچی به هیچی

خلاصه اندر احوالات یه حرفِ گفته و نگفته، همین قد بس که کلا باید گاهی ... وقتی، نه تنها اصلا حرف نزنی، بلکه محل خودتم نذاری. در اون صورته که بعدش نه مجبور به آه کشیدن میشی، نه وجدان درد می گیری، نه غصه الکی سریالی می خوری و نه حال خودتو خط خطی می کنی.
چه کاریه اصن حرف بی حرف!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۵
رهگذر

اصلا باورت نمی شود که یکهو همان یک ذره اختلاف و بداخلاقی به یک کوه نفرت تبدیل شده باشد. اولش که جرقه می زنیم فکر می کنیم لابد یکچوری سر و ته قضیه به هم می رسند. بعد تر، ولی باورمان می شود جنبه و ظرفیت آدمیزادگی خیلی هم ارزان و در دسترس نیست.

توی دل بعضی هامان وول می خورد که بی خیال داستان شویم و قالش را بکنیم. بعضی ازین بعضی ها موفق می شوند ولی بعضی های دیگر انگار چسبیدن به غار انزوا، برایشان خوش تر است. خلاصه آخر ماجرا می رسد به این که اوی اول سی خودش زندگی کند و اوی دوم هم سی خودش. این وسط چشم چشم گرداندن آن هایی که می دانند قضیه از کجا آب می خورد، برای خودش حرف ها دارد.

متاسفانه تعداد بروز و ماندگاری این اختلاف های هسته ای که قواره آغازینش اتمی است و حکایت پایانیش انفجار، کم نیستند و بدبختانه انگار عادت کردیم مشکلی هم داشتیم سرش بمانیم و هی آب بریزیم به آسیابش تا حسابی چاق و چله شود این اسب بی افسار!

حتی اگر شیرپاک خورده ای پیدا شود که بخواند میانه را بگیرد و دامن خودش را از این داستان های نچسب پاک کند؛ اوهم می شود سیبل ساده ای که هر کسی به دلش تیری بیندازد و گمانه زنی هایش را روی آن بیازماید.

لایه های تو درتوی این نچسب را که بشکافی فقط حکایت گذشت، آن هم از نوع بی توقعش کم است. 

ما آدم ها بلد نیستیم. 

نه خورشید بودن را 

و نه باریدن را. 

هیچکدام از مصادیق بخشش انگار در الفبای زندگی بعضی ها جا ندارد. اینجور وقت هاست که حسابی دلت می خواهد داد بزنی و به یاد همه بیاوری که

خدا را شکر، خدا نیستیم!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۴
رهگذر

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۴:۵۱
رهگذر

شب جمعه عروسی بود. نرفتم مثه تمام این چند وقتی که بخاطر انواع ویروسای کذایی عروسی ها، نمی رفتم. 

روز جمعه تولد بود. از نوع خونگیش به صرف کیک و یه دست مرتب! چند ساعت بعد طرفای 7 بعدازظهر دعوت شدم به یه مراسم ختم. اونم در حد سالن و صرف شام و یه دونه صلوات!!

 حالا بماند که دلم سوخت برای متوفی بابت این که ازون شامِ تو سالن، چی گیرش اومده اونور دنیا!

ولی حرفم به خودم این بود که خداییش تو حدود 24 ساعت عروسی داشتیم، تولد داشتیم، مرگ هم داشتیم. 

به همین سادگی و چقد حرف داره برای من اگه بخوام بشنوم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
رهگذر

صبح پنجره را باز می کنم. مثل همیشه شاید برای دیدن کوه های انتهای مسیر و شاید هم برای چک آلودگی و شاید هم برای نفس کشیدن در باران.

میخکوب می شوم...

 از قاب پنجره می شود روستایی را دید که انگار نه انگار همین تهران دود زده است. ابرها حسابی خودشان را روی زمین ولو کرده اند. نفس که می کشم ریه هایم خیس می شود. رحمت خدا که همیشه هست حتی همین پایین؛ ولی رحمت خدا را از لابلای بلندی ساختمان ها، با چشم دیدن چیز دیگری است.
تهران توی دل ابرها صبح سرد پاییزیش را آغاز کرد. احتمالا امروز می خواهد زندگی کند، چیزی شبیه جنگل های سرد شمال...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۷:۳۵
رهگذر

عبدالله جوادی آملی در کتاب شکوفایی عقل در پرتو نهضت حسینی می نویسد:

همان‌گونه که نماز ستون دین و شریعت است، زیارت اربعین و حادثهٴ کربلا نیز ستون ولایت است!

با خودم مرور می کنم پس برای همین است که نام حسین علیه السلام طوفان به پا می کند... 

حقیقت این است که تمام دنیا با همین تعبیر ولایت کار دارند. آن هایی که در صراط مستقیمند که بی ولایتی را برنمی تابند و آن هایی که ولایت ناپذیرند، تمام تلاششان را می کنند تا اثری از ولایت نماند. در این بین، حسین علیه السلام می شود ناجی امت پیامبر و کربلا می شود ستون خیمه دین، الی الابد. شاید برای همین است که باید جاده اربعین را با توجه به ستون های اطرافش پیمود!

اربعین تمام نمی شود حتی اگر به اعتبار تقویم از روی آن بگذریم!

به قلب من تَوون بده، برای درک این حضور
به من بده لیاقتِ زمینه سازی ظهور
تو پادگان عشق تو، بیایم و همقسم بشیم
تا صبح سرخ انتقام، مدافع حرم بشیم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۱۲:۳۷
رهگذر
این جا تهران است. چند روزی مانده به اربعین 
با هر خداحافظی یک تکه از دلم می رود... سخت است!
و با هر ذکر خیری که حاضران از غائبان می کنند، حال دلم خوب می شود... شیرین!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۵
رهگذر

حدود دوساعت زیر فشار لمس یتیمی کشورت له می شوی. کم می آوری... بغض می کنی! حرص می خوری و دلت می خواهد همه ظالمان تاریخ را از سینه قبر بکشی بیرون تا نفرت این همه سال را بر سرشان خالی کنی! 

اما برای لحظه ای یادت می افتد که همین الان هم، جای اعوان و انصار شیطان روی گرده کشورت خالی نیست. هنوز هستند همان هایی که با آویزان شدن به دم غریبه ها ریاست می کنند! کسانی که انگار معنایی از یتیمی را در دایره لغت خود ندارند. خیلی بی غیرتند و تو در تاریکی سالنی که بی شباهت به تاریکی ندانم کاری ها نیست، حدود دو ساعت تمام بی غیرتی را تا عمق استخان خودت فرو می بری و در سکوت به قهر و انتقام فکر می کنی!

به کمک جادوی تصویر، ماجرای این تکه تاریخی، به پایان خودش نزدیک می شود و درست در لحظه ای که کمر همه زیر بار سنگین ذلت تا شده، شاهدی که ورق بر می گردد. علمداری می آید که بعدها می شود سالار خان تاریخ ایران. به اندازه دو ساعتی که با مردانگی هایش همراه شده ای، او را می شناسی وانگار که عمق باورت به ریشه های آزادگی و ظلم ناپذیری بازهم عمیق تر می شود. 

حالا اصلا حس یتمی نداری!

 دلت می خواهد بعد تیتراژ غرور آفرین پایان فیلم به افتخار همه مردان بزرگی که حافظ حمیت و هویت این آب و خاک بودند بایستی و فقط به احترام این غیرت ریشه دوانده در دل آن هایی که با شهادت و از جان گذشتگی و ایستادگی، متن حادثه را نوشتند و برای آن هایی که حماسه را به تصویر کشیده اند، فریاد بکشی هیهات مناالذله!

یتیم خانه ایران ، فیلم نیست! قطعه ای از تاریخ است که کشته شدن نه میلیون انسان بی گناه را بابت تحمل رنج های کمرشکن روایت می کند. همان روایتی که سال هاست با همت جرثومه فساد استکبار، انگلیس مزور، از خطوط تاریخ پاک شده است. این فیلم راوی ردپایی است از سبعیت بریتانیای حقیر در حق مردم شریف ایران.

الحق و الانصاف آفرین باید گفت به آن هایی که به دور از حاشیه های جنجالی، هنرشان را نذر این برهه تلخ و سخت از گذشته مردم رنج کشیده کردند و پنجره ای به روی این حادثه فراموش شده گشودند.تا دنیا بداند اگر امروز تفکر ایرانی، کابوس وحشتناک کفرستان غرب می شود به خاطر علمداری است که هرگز علم بر زمین نینداخته و نسل به نسل ایستاده است.

پ. ن:

 بعد از فیلم، بدجوری دلم می خواست دخل کسانی را که در اوج قدرت، خواب سرخم کردن جلوی کدخدا را می بینند،درآورم! 

و بعدتر این که به خاطر قدرشناسی نعمت امنیت و اقتدار،دیدن این فیلم و تشویق به دیدنش واجب است! الحمدلله علی کل نعمه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۱:۵۶
رهگذر
برداشت آزاد از دو کلمه زیارت و تجارت، باعث می شود پرده از اسرار نیت های شومی برداشته شود که حتی حاضرند بولدوزر چاپیدن را از روی عزاخانه ارباب رد کنند!! و این روزها به بهانه اربعین و راهپیمایی عجیب غربیش به وفور می بینم. از کتانی های یک میلیونی که یکی دو هفته زودتر می خرند تا پای مبارک عادت کند و تاولی در این مسیر پرتاول به قوزکشان ننشیند بگیر تا فزونی قیمت بلیط هر وسیله تقلیه که بتوان با آن به عتبات رسید. ناگفته نماند که زدن موکب ایرانی هم می تواند از آن مدهای نچسب روزگار باشد! چیزی جدا از موکب های خالصانه عراقی که همه زندگشیان را می گذارند وسط جاده، جلوی پای زائر!
حالا به دور از زحمات فرهنگی همان سربازان همیشه در صحنه، فاتحه همه آن هایی را که به اسم زیارت به کام تجارت، دنیال گرفتن ماهی کاسبی این دنیا هستند باید خواند. کاش بدانند و به یاد بیاورند خدا با کسی که از دم و دستگاه حسینی خلاف جهت استفاده کند اصلا شوخی ندارد! 
این راه که الحمدلله عزادار واقعی را برای چشیدن و هم دردی با لحظاتی از عظمت رنج قافله کربلا، به خود می کشاند و جماعت لایق را برای رسیدن به موعد ظهور آماده می کند. در این بین کلاه آن هایی که چشم هایشان فقط اسکناس می چیند، پس معرکه!
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۰۷:۱۲
رهگذر