ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی

پربیننده ترین مطالب

آن قدر بوی دنیا می‌دهد که حتی پشت رنگ سبز هم چال نمی‌شود!

هیجانش را گران می‌خرند این مردم احساساتی دنیا و گرنه که ورزش هم آداب و رسوم خودش را دارد. به نظرم یک مجموعه‌ای از لات و هبل و عزی کاملاً به روز در همان هیکل طلایی جام نهفته و ظاهراً جماعت به روی خودشان نمی‌آورند که بت پرستی یعنی همین.

از این بگذریم؛ بالاخره دنیا هم مشتری‌های خودش را دارد. ضمن این که فوتبال، شمشیر دو دم است اگر حضرات بگذارند به قوراه یک ورزش مفرح باقی بماند. منتها قصه انگار چیز دیگری است.

وفتی به بهانه داوری قدرقدرت این دوره از جام جهانی فوتبال حرف از بررسی دقیق تصویری در بزنگاه‌های غیرقابل تشخیص می‌شد با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب، حداقل در فوتبال حق به حق‌دار می‌رسد! اما میانه اوج این هیاهوی توخالی سرگرم کننده به یاد همه بزنگاه‌های تلخ کُره گرد می‌افتادم که اصلاً و ابداً هیچ نیازی به دوباره بازبینی تصویری وجود ندارد. به جهان چه مربوط که در یمن و غزه چه اتفاقاتی می‌افتد؟! اصلاً سیستم VAR برای کارهای مهم است چرا باید خرج بازبینی جنایت‌های عجیب و غریب انسانی شود؟ اساساً مگر جنایتی هم اتفاق می‌افتد؟!

همین قدر که چشم و دل مردم دنیا با توپ مدام از این ور به آن ور قِل می‌خورد کافی نیست؟ راستی چرا احساسات در گیر فوتبال، گرای حس رنج  جهان را دریافت نمی‌کند؟! لابد سیستم‌های نداشته اشکال دارند!!!!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۰:۳۰
رهگذر

بالای پله ها درست پشت درب ورودی آپارتمانی که به یک از محضرهای رسمی شهرِ چند چهره تهران اختضاص داشت، ایستادم تا نفسی تازه کنم. با وجود درب بسته انگار مانعی برای پخش موسیقی در راهروی تنگ طبقه اول ساختمان وجود نداشت. از قبل می دانستم که باید این اجبار حضور در یک مجلس عقد محضری را یکجوری تاب بیاورم که مثلا موی باریک صله رحم از بیخ نبرد، اما ابهام این که پشت در چه خبر است کم و بیش آزارم می‌داد. تنها دلخوشیم این بود که این جا به سلامتی محضر رسمی است! شاید هنوز کورسو امیدی باشد و لچک از سر خانم های هفت آب و رنگ نیفتاده و بی غیرتی مردانی که فقط جسمشان مرد است خیلی توی حال نزند.

زنگ را که زدم خیلی زود درب ساختمان باز شد. یکی از حضرات تیتیش مامانی از همان ها که فکر می‌کنند نوبرش را آورده اند از چارچوب در نگاهی به من انداخت و وقتی دید قصد داخل شدن دارم با اکراه پرسید «از بستگان هستید؟!» بله کشدار و محکمی تحویلش دادم که یعنی برو کنار خودم می دانم کجا بروم و کجا نروم. ماسید و کشید کنار. سالن روشن بود نور از سقف و دیوار بیرون می زد و شمع هایی که نمی توانستم آن ها را بشمارم دور تا دور سفره عریض و طویل عقد را گرفته بودند. مشغول سلام و علیک شدم و خیلی زود روی یکی از صندلی ها نشستم تا بازی تهوع آور عقد محضری را به چشم ببینم.

عروس و داماد رفته بودند اتاق بغلی که یعنی امضا کنند!!! قبل ترها امضای دفتر بزرگ محضر، معنای تعهد داشت الان را البته نمی دانم. شاید باید آمارش را از حجم طلاق های دفاتر پرسید تا ثبت ازدواج هایش. صدای کسی پشت میکروفون آمد که جمعیت را به نشستن و شروع مراسم دعوت می کرد. سالن آنقدر بزرگ نبود که نیازی به میکروفون باشد و لابد این یکی هم ادایی بود میان اطوارهای این دوره زمانه. روی سقف سفید بالای سر سفره عقد، نورها به جای آدم ها می رقصیدند. سرم گیج می رفت اگر زیاد نگاهشان می کردم. شیرینی و آب میوه شیکی را تعارف کردند که خوردنم نیامد. نگاهم به همه جا سرک می کشید مانده بودم از عظمت سفره عقد و آبی ملایمی که اصلی ترین رنگ وسایل سفره بود به کجا پناه ببرم. نمی دانم حتما هر چه سفره مفصل تر باشد ازدواج عمیق تر است!

کمی گذشت و بالاخره عروس و داماد آمدند. بی حجابی و لباس خاص عروس که بماند. از ست کراوات و دستمال جیب و تیپ داماد هم که ننویسم بهتر است، نقل خواهش برای یک صلوات توجهم را جلب کرد. عجب! پس محضری ها هنوز صلوات را هم داخل مکاتلماتشان به حساب می آورند و البته بماند که نمی دانم چند نفر فرستادند و چند نفر نیمه کاره رهایش کردند. صدای موسیقی را قطع کردند تا خطبه در کمال سکوت و معنویت خوانده شود. قبل ترها دلمان یکجوری می شد حوالی لحظات محرمیت و حالا شاید فقط بخاطر این که محرمیت قبل از عقد هم باب است دیگر دل لرزه و به نم کشیدن چشم معنا ندارد. این عروس هم سه بار رفت تا گل و گلاب و بقیه چیزها را بیاورد. آقای دفتر دار ایستاده بود میانه چارچوب درب اتاق دوم و یعنی مثلا چشم در چشم عروسی که چند دقیقه قبل در همان اتاق با همان شکل و شمایل ولنگارش امضا داده بود، نشود! بنده خدا برای سومین بار که وکالت گرفت همه جا ساکت شد منتظر بودیم که طلایی ترین قسمت این درام شکل بگیرد. طول کشید ولی. کاشف به عمل آمد قرار است هدیه زیر لفظی بگیرد این عروس تا جانش بالا بیاید و میان مضحکه شادی های نچسب، بله اش را بگوید و بعد از محرمیت های بی قاعده چند ماه گذشته بالاخره شرعاً هم محرم شود و خلاصه بله عروس و داماد شنیده شد. همه چیر به خیمه شب بازی می مانست.همراه با بقیه دستم را به دست دیگرم کوفتم. معنایش اصلا شادی بخش نبود. شاید هم من اصلا ًمال این کره نیستم و از مریخ آمده ام.

کم کم باید می رفتیم که هدیه را بدهیم و عکس را بگیریم و قال این مراسم را بکنیم. نوبتم که شد رفتم و متاسفانه برای رسیدن به نوبت، مجبور بودم که بمانم تا اذن حضور دهند. رفتم و همه احساسم را مچاله کردم و تحویل عروس و داماد دادم و فقط از ته دل دعایشان کردم به عاقبت بخیری. حالم بد می شد وقتی با یک چشم می خندیدم و با دیگری گریه می کردم. چاره ای نداشتم و چقدر بیچاره ایم ما که اصحاب کهف شده ایم میان آشفته بازار عروسی های آنچنانی.

القصه وقتی چشمم به جمال محضر روشن شد که فهمیدم دیگر انگار جای امنی وجود ندارد. خدایا العجل... طفلکی نام غریب امام زمان که عاقد کت شلواری دو بار آرزو کرد این زندگی تازه، زیر سایه شان باشد.

باشد ما که بخیل نیستیم. منتها کدام امام زمان؟

استغفرالله الذی لااله الا هو

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۱
رهگذر

گاهی خیلی پیچیده تر از اونی میشه که هست.

گاهی درست وقتی داری فکر می کنی خیلی سوارشی و داره بهت رکاب میده، می فهمی رکب خوردی!

گاهی داغشو به دلت میذاره و شاید لابلای این همه داغ یواشکیم که شده یه کوچولو به روت بخنده شاید بازم پابندش بشی.

گاهیم تویی و دست های پر. اونقد که دیگه نگران هیچ بزنگاهی نیستی!

تو روزای معلمیم همیشه از شب قدر یه ایستگاه سوخت گیری می ساختم تو ذهن بچه های مردم. سوخت گیری بخاطر این که بیشتر بتونی پر باشی واسه برون رفت از هر بزنگاهی و شاید حتی برای نجهیز درستی که بزنگاه جلوت کم بیاره.

امشب دومین فرصت سال نود و هفته. این همه آدم و این همه آرزو. همش مستجاب به شرط صحت و عافیت دنیا و آخرت.

من ولی هنوز تو خلسه بزنگاه شب نوزدهمم. به این فکر می کنم که گاهی هزار و یک نقشه می کشی اما خدا سر بزنگاه چنان نقشه ای می کشه که همه چی یهویی میشه هیچ و تو یهویی می بینی از هیچ همه چی سردرمیاره بیرون و بهت یه چشمک جانانه می زنه که حل شد!

دل آدم ضفف می ره برای چشمکایی که خبر از حل شدن میدن. حالا این وسط تکلیف آدمی که نمی دونه تکلیفش چیه، چیه؟!

اول این که ما را به محبت و ولایت علی بخشیدند...

دوم این که آدمی که نمی تونه هر رو از بر تشخیص بده و خودشو از شر و خیر بزنگاه های زندگیش جمع و جور کنه، بهتره فقط بچسبه به یه ستون امن.

سومم این که الا بذکرالله تطمئن القلوب یه معنی بیشتر نداره اونم این که یجوری ساختمت اگه با من باشی آروم می گیری ولا غیر!

این روزا، تصویر «معیشه ضنکا» تو در و دیوار شهر پره حتی تو متن سریالای تلویزیونی و حاشیه همون بزنگاه های جورواجور. خدایا این یه مدل معیشت رو که تنگیش نفسمونو بند میاره از ما دور کن. می گی اگه یادت نکنیم تنگی زندگی عین بختک می چسبه بهمون ؟ قبول. همینم هست. منهاش ما که بلد نیستیم ذکر چیه و چجوریه؟ تو خودت به داد برس.

خدایا تو همه بزنگاهای مختلف فقط خودت باش. شاید خیال ناآسوده، آسودگی رو حس کنه عین شیرینی درک شب قدر که تا آخر دنیا هم به روایت قرآن و ما ادریک مالیله القدره.

تو دریابی بقیه ش حله... پس دریاب... دریاب... همه جوره دریاب.




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۱۴
رهگذر
مهم این بود که سد نوشتن بشکند!!
گاهی ماندن در پشت سدهایی که خودمان محکم می سازیمش و دیگر خرابش نمی کنیم، کار را به جایی می رساند که دل تنگ می شود برای پریدن!
نوشتن گاهی سد است.با دیواره هایی بلند که باید یا خرابشان کرد و یا دورشان زد.
اگرچه هر دو را قدرتی نیاز است؛ اما خوب که بگردیم قدرت را هم می شود پشت یک سد بلند دیگر پیدا کرد!
از آدمیزاد دو پا بعید نیست! حکایت همان خیاط های خوش برشی که می برند و می دوزند و به تن دیگران می پوشانند!
گاهی روح زندانی می شود. می دانی مشکل کجاست و حتی راه حلش را هم می شناسی ولی نه پای رفتنی هست که سد را دور بزنی و نه دستی که دیواره اش را بشکنی. لابد همه اش تقصیر عجیبی آدمیزاد دو پا!
با این حال امید چیز خوبی است!
امید تنها چیزی است که پشت هیچ سدی دوام نمی آورد. اصلا اجازه نمی دهد سدی برایش ساخته شود.
گاهی چقدر دوست داشتنی می شود این امید!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۸
رهگذر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۷
رهگذر
طفلکی قلم اگر دچار سرگردانی شود...
گاهی فقط خیال می کنی واژه ها زورشان زیاد است و تو را هر وقت که خواستی به ساحل امنیت و ارامشی که دنبالش هستی می برند. اما آن ها هم اسیرند. اسیر دست قلم! تا اراده قلمیه رقم نخورد؛ روی هیچ پرده سفیدی نقشی نمی نشیند.
گاهی با قلم، راهی برای گریه و خنده و یا خشم و محبت، پیدا می شود و وای به وقتی که او هم نداند چه کند؟!
 گاهی حتی سکوت کردن را هم بلد نمی شود... انگار مدام باید حرف بزند و از اندیشه های تو و یا دیگرانی مثل تو دفاع کند.
قلم طپش دارد...
گاهی هم خسته می شود از تکرار ... انگار قهر می کند که ننویسد. حالش را که بپرسی فغانش از سرگردانی ها بلند است...





۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۴
رهگذر

بالاخره رسید روزی که هیچکدوم دوست نداشتیم ببینیمش
روزی که هممون می دونستیم دیر یا زود ما رو با خودش می بره

و روزی که که نمی خواستیم باورش کنیم

زندگی و تقدیر هیچکدوم منتظر هیچکس نمی مونن اونا هر دو جارین بدون این که حس آدم ها سرعتشونو کم و زیاد کنه

بعد این همه وقت نوشتن هنوزم آسون نیست
و شاید حالا فقط بهانه ای برای جلب دعای خیر رهگذاران قدمگاه!

نه برای مسافرت آسمونی پدر و نه حتی برای تسکین رنج نبودنش، فقط به خاطر این که یادم بمونه اگه مثلش باشم اگه خدا رو ببینم اگه توکلم شعار نباشه اگه حواسم به شمردن نعمتای داده و نداده باشه اگه مهربونی کنم اگه .. اگه ... اگه ...، منم خوب می میرم.

خوب مردن یعنی ذکرش به خیر باد!




مدت زمان: 4 دقیقه 31 ثانیه

پی نوشت:

روز اول فقط به این فکر می کردم که چطوری یک زن تونسته در کمتر از یک روز این همه داغ ببینه و هر داغی با کلی ماجرای عجیب غریب باورنکردنی. شاید به همین دلیله که هر وقت یادم میفته، باارزش ترین هدیه برای پدر و مهم ترین تسکین برای دل بازمانده هاش اینطوری رو زبونم جاری میشه:
السلام علیک یا اباعبدالله

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۳۱
رهگذر

هیچکدام نمی خواستیم اما...

وقتی تصویر درد در قامت پیرمرد مجسم شد، دل همه ما بدجوری شکست. خواستیم مثل چینی بندزن های حرفه ای، شکسته ها را بچینیم کنار هم تا شاید، تصویر مطلوب، دوباره به ذهن یکی یکی مان بنشیند. اما نشد!

پیرمرد، گرچه محکم و دل قرص مثل همیشه تن به یکی دیگر از برگه های تقدیر داده بود؛ اما چنان زخم روز واقعه جسم و جانش را مچاله کرده بود که با دیدنش دیگر هیچ کمری راست نشد!

ما... همه آن هایی که دوستش داریم، این روزها فقط در آرزوی یک لبخند و شنیدن صدای مهربانش، دست و پا می زنیم.


دامنه روزی دعای مرد پیر، ریاد بود خیلی بیشتر از حد تصور ما. انگار که جذابیت 82 سال زندگی، روی همه را به سمت آسمان چرخاند و دست های خالی اما پر از امید را به قبله کشاند. روز واقعه، روز شکستن بود و نبود...

بود بخاطر شکستن تصویر مرد در آینه چشم های منتظر

و نبود بخاطر تمرین پذیرش و تسلیم به درگاه اویی که شاهد و ناظر و مصور است!

قامتت را راست کن پیرمرد. سرمای نبودنت سخت است. روح مهربانی هایت را نیازمندیم...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۶
رهگذر

خیلی سعی کردم امسال این نقل ایستادگی را واضح تر روایت کنم. کار نوا نمایش کشید به این جا که بعد همه رجز خوانی های دانش آموزی به تفکیک مقاطع یک آوای هماهنگ مجتمعی هم در دستور کار باشد. آن چه که حرف را تمام می کرد چیزی نبود جز فریاد

مرگ بر آمریکا

شعاری که با قصه سردادنش، سال ها زندگی کردیم. پیش خودم فکر می کردم حالا دیگر با همه افتضاحاتی که در سطح دنیا رقم خورده نیازی نیست خودمان را به آب و آتش بزنیم تا جماعت دانش آموزی در قالب یک مراسم مناسبتی، زورکی بفهمد چرا مرگ بر آمریکا؟

و این نقطه قوت برنامه امسال بود.

اجرای این برنامه درست در فردا روزی که حضرت آقا به ترامپ ملعون فهماند که ایرانی تو را ریز می بیند و بیست و دو بهمن 95 حالت را می گیرد؛ دلچسب شد. حداقل دیدن شور بچه ها همین را می گفت. زمان مراسم که تمام شد، ازین که همه چیز سرجای خودش بود خدا را شکر کردم و بیشتر از این که باز هم فرصتی بود تا همراه رفقا، برای حدود 600 نفر حرفی بزنیم از جنس حرف مردمستان بصیرت!

الهی صد هزار مرتبه شکر


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۳۰
رهگذر

نوبتش رسیده بود!

خیلی ها نوشتند چه زود!

شاید در اولین شنیدار، من هم به همین فکر کردم ،اما جراتش را نداشتم که زود بودنش را هم تفسیر کنم...

دنیا صاحب دارد و آدم هاهم مایملک همین صاحب قدر قدرت... هر وقت وقتش باشد می برد

رفتنش بعد از داغ شقایق های آتش نشان کمی سنگین بود و برای من با سه وجه از هم متمایز

اول این که یالاخره مشاهیر که می روند دل آدم یکجوری می شود مخصوصا اگر آدم سالمی باشد و درست اندیشه و درست کردار. حالا تا همان حد روایت عمومی از آن جه که معلوم است. خفای زندگی آدم ها که ربطی به ما ندارد!

وجه دوم این بود که گاهی ناگزیر از تقسیم خاطره می شوی... با یک اسم و با یک فیلم... مرگ او برای من مرور خاطرات سالی بود که با هزار و یک نقل ناگفتنی سریال «در پنا تو »را دیدم و به هنجار شکنی کارگردانش اعتماد کردم.

وجه سوم اما ،تکرار همان قصه تکراری است که مرگ مدام کوکش می کند و می خواهد مستقیم و غیر مستقیم بگوید که هستم... همین بغل... درست کنار تمام آرزوهایت!

همین می شود که به بهانه مرگ یک مسافر، به فکر می افتی که کمی فکر کنی...

به نوع زندگی...

به ماندن...

و به رفتنی که زمانش را نمی دانی!




مدت زمان: 51 ثانیه




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۰۲
رهگذر