ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

کاش باران می بارید ...

دوشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۱:۱۱ ق.ظ

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جـــیره بندی کرده ایم. نان را جیره بنــــــدی کرده ایم.

عطــش همه را هلاک کرده است، هـــمه را جز شهدا، که حالا کنارهم در انتــــــهای کانال خوابیده اند.

دیگر شــــهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س)


بارها و بارها این جملات را یا خوانده بودم و یا شنیده بودم . به محض دریافت هم ، غم سنگین یک مظلومیت جمعی توی دلم می نشست هربار ، حالا بماند که دوباره روزمرگی همه را از من می گرفت و گاهی فقط تبدیل می شد به یک قاب عکس که کنار عکس های دوست داشتنی دیگر رو ی دیوار دلم آویزان کرده ام ؛ ولی این بار خیلی فرق می کرد ...

کتاب راز کانل کمیل که سوغات جنوب بود برای چندمین بار این جملات را برایم زنده کرد . آن قدر با یک حس واقعی و از زبان یک جامانده به رشته ی تحریر درآمده بود که می توانستی برای لحظاتی تمام سختی کانال را حس کنی البته حس کردنی که هنوز با واقعیت درک بچه های مظلوم در کانال فاصله دارد .

با خودم فکر می کردم ، چه بر سر جوان آن روزها آمده بود که حاضر شده بود همه ی این سختی ها را شیرین ببیند ، به جان بخرد و برای آینده به یادگار بگذارد ... چقدر شبیه کربلا بود و مگر قرار نبوده که کربلا همه ی زمین باشد !

سوز دلم را می گذارم به حساب یک اتفاق پر خیر . تا می توانم در زیر این باران عنایت شهدا از شهداکمک می خواهم برای این که حداقل یادمان نرود که چگونه این خاک بی هیچ کم و کسری ماند برای نسل امروز ...

و بعد آرزو می کنم که همه ی بچه های این زمانه هم بخوانند و بدانند که محاصره ی کانال کمیل یعنی چی ؟

در کنار این سوغاتی عجیب ، کتاب سلام بر ابراهیم را هم خواندم . تک فرمانده ی دلاوری که تا آخرین لحظات برای حفظ کانال تلاش کرد و بعد به آرزوی دیرینه اش که برنگشتن بود رسید . فکه جنازه ی ابراهیم و خیلی های دیگر را در دل خود نگه داشت برای روزی روزگاری ...

نویسنده توی یک قسمت از کتاب ، جریان ملاقات شهید هادی با مرحوم آقای دولابی ، استاد بزرگ اخلاق را نوشته بود 


- آقا ابراهیم راه گم کردی چه عجب این طرفا ؟!

- شرمنده حاج آقا وقت نمی کنیم خدمت برسیم 

- آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن .

_ حاج آقا شرمنده نکنید ، اینطوری حرف نزنید تو رو خدا !


وقتی توی بهت خواندن کتاب گیر کرده بودم و در نفهمی خودم از این آقا ابراهیم داستان دفاع مقدس دست و پا می زدم ، فکر می کردم چقدر باید زحمت کشید تا اهل جزیره ی مجنون شد ... کتاب را که می خواندی بیشتر می فهمیدی زحمت کشیدن برای آدم بودن ، درست زندگی کردن و نهایتا درست پریدن یعنی چی ؟

کاش این باران روی سر همه می ریخت ... 

باران که می بارد بی هیچ حصری ... 

کاش آدم ها نه زیر سقف پنهان می شدند و نه زیر چتر !!


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۲/۰۷

نظرات  (۱)

۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۱:۱۸ محمدرضا فلاح
زیبا بود
همتتان مستدام
پاسخ:
برای شما هم ... امین

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی