ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ذکرش به خیر باد !

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حقیقت» ثبت شده است

حوالی ساعت ده صبح بود که وارد پارک کوچک محله شدم . به قصد پیاده روی های روزانه که در انبوه آلاینده های هوای تهران غنیمتی است . رفتم که نفسی تازه کنم بی خیال جماعتی که به نمایندگی از آدم های جورواجور شهر ، پارک را برای دقایقی انتخاب می کنند و هر کدامشان دلیل موجهی برای استفاده از این فضای مشارکتی دارند .

خدا بیامرزد دوست پدرم را که به پارک می گفت قبرستان اول ! همیشه وقتی پیرمردها و پیرزن های پناهنده به صندلی های پارک را می بینم یادش می کنم ... اللهم اجعل عوافب امورنا خیرا



قدم هایم را کمی تند کردم و به حال و هوای خودم دل مشغول بودم که با شنیدن صدای قیل و قال ، حواسم جمع آن طرف حوض گرد وسط پارک شد . چند جوان احتمالا علاف که معلوم نیست به کدامین دلیل و بهانه درست وسط روز کاری ولو شدن را به عنوان حرفه ی شریف خود انتخاب کردند مشغول به نظاره ی یک مشاجره بودند .

وقتی وارد پارک شدم صدای بلند بلند حرف زدن هایی که نشان از بی هویتی آدم هاست و فقط به نیت جلب توجه و بازار گرمی اتفاق می افتد کمی ذهنم را مشغول کرد ، مخصوصا این که حضور یک دختر بی ربط بین گله ی مذکرها ، خودش به اندازه ی کافی حواس پرت کن بود . داستان مشاجره را نمی دانستم اما حدس زدنش کار سختی نبود . وقتی یکی از جوان ها پیشانی به پیشانی مرد میان سال گذاشته بود و مثلا با قپی درآورن کاپشن ، می خواست زهر چشم بگیرد ، فکری شدم که چقدر پیشرفت کرده این اخلاق اجتماعی ما ؟!

نمی خواستم سرعتم را کم کنم و شاهد صحنه ای که خوشایند نیست باشم ، اما برایم جالب بود که غیر از من دیگران هم انگار نه انگار . یکی دیگر از اعضای گروه پرید بین این دو نفر ولی تلاشش ناکام ماند ! احتمالا تذکر ساده ی مرد میانسال مساوی شده بود با برخوردن به تریش قبای علافان محترم و لابد یکی از میان جمع که سری از دیگران سوا دارد و تنش برای هارت و پورت کردن می خارد ، عهده دار مسوولیت سنگین دفاع شده و بقیه هم که روی لژ تماشاچی ها منتظر تا ببینند جنگ با کدام طرف مغلوبه می شود .

توی دور دور کردن بعدی اثری از مرد میانسال نبود اما صدای عربده هایی که معلوم نیست چرا اینقدر برای بعضی ها جذاب است می آمد . جالب تر این که گله ی مذکرها هنوز دختر بی ربط را همراهی می کردند !!

یک طرف دیگر پارک در عبور چند باره نشانم داد که دختر و پسر زیر بیست ساله ای هم به آلودگی های این فضای عمومی دامن می زنند . نوجوان بودنشان دست و دلم را لرزاند و فقط به این فکر می کردم که غیر از دعا چه باید کرد واقعا ؟!!

گرچه اینجور وقت ها به اعتراف می افتم که خدایا کار از دست آدمیزاد در آمده ، تو صاحب زمین و آسمان را برسان ، اما ته دلم هم بدجوری ابری می شود که واقعا با خدا بودن اینقدر سخت است که جلوی نگاه نافذش دست توی دست شیطان رجیم می گذاریم ؟ 

پارک برای این وعده ی قدمگاهی مجازی بهانه بود . به قول یکی از دوستان ، وبلاگ حیاط خلوت آدم هاست . بی تفاوتی ما و و گستاخی بعضی ها کار دستمان داده بدون آن که کاری از دستمان برآید !

کاش غیر از این تابلوی ثبت آلاینده های هوا ، تابلویی هم پیدا می شد که گوشه کنار شهر اعلام آلودگی های دیگر را به عهده می گرفت . اینطوری شاید چاره ای به ذهن می رسید . هرچند "ما را به تو امیدی نیست ، شر مرسان !"

اصلا دنبال دلخوشی الکی نیستم ولی دیدن جوانی که در منتها الیه پارک مشغول طناب بازی بود و یا بچه هایی که دور از همه ی این جنجال ها روی سرسره های سرد پارک سر می خوردند و حتی آدم هایی که پارک برایشان میان بر عبوری محسوب می شد و راه مقصد را برایشان کوتاه می کرد دلیلی باشدبرای این که همه را به یک چوب نزنم . به قول دکتر حسن عباسی ؛ چک پول قیمیتی است و بی صدا ، پول خرد اما پر سر و صداست و بی فایده ! حالا پیدا کنید چک پول ها را ...

دلمان آسمان می خواهد ...

آسمان این شهر به زمین چرک چسبیده ، عمق ندارد !

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۳ ، ۰۸:۰۱
رهگذر

بی هیچ مقدمه ای و تنها به شهادت خدایی که نوشتنو یادم داد و در محضر امام مظلومی که همه ی واژه های خلق شده و نشده ناتوان از توصیف عظمتشن ، می نویسم . به یاد قدیم و روزایی که می خواستم مناسبت مدرسه ای رو با واژه پراکنی هام رفع و رجوع کنم .

 ببخش مولا جان برای دل خودم می نویسم و به یاد همه ی روزایی که واسه نوشتن متن توصیفی و نمایشنامه و غیره و ذالک ، اول از همه سعی می کردم هیچ کفشی به پای دلم نمونده باشه . پابرهنه بیام به میقات نگاه شما و بعدشم تخت خیال باشم که به وقت اجرا شما ببینین و خدای شما . همیشه به بچه های مردم می گفتم وقتی می خواین بالای سن مدرسه از نوبت اجراتون استفاده کنین ، یادتون باشه قبل هر آدمی که تو سالن داره شما رو برانداز می کنه ، یکی هست که باید به نیتش شروع کنین که اگه نکردین کارتون فقط میشه یه اجرای مناسبتی و نه بیشتر !

حالا به یاد تجربه های قدیم ، کفش تعلقاتمو در میارم و با همین قلم یه لاقبا چند خط می نویسم واسه مناسبت بیست و یک رمضان المبارک 1393 


خورشید جرات سرک کشیدن از دیوار کوتاه خانه ی مولا را ندارد ...

 خانه ی کوچکی که قلب تمام عالم را در خود جای داده و با همه ی وسعتش ، تمام عالم را به آغوش کشیده . صدای رنج از حیاط همین خانه ی کوچک تا عمق وجود آدم هایی که در اضطراب رفت و آمد لحظه ها سردرگمند ، نوای محزونی دارد . پشت این حزن ، اگرچه دلخوشی کودکانه ی یتیم هایی که حالا فهمیده اند کدام بابای مهربانی هر شب حالشان را می پرسید ،  مثل پیچکی سبز از دیواره ی نگاه امیر مومنان بالا رفته است اما ناتوانی و ضعف حاصل از شبگردی ها خصمانه ی شوم صفتان ، نایی برای احوالپرسی های مرسومش باقی نگذاشته . با این حال حواسش به همه چیز هست و حتی به مردمی که مدت ها عذابش دادند و نفهمیدند مهربانی های بی کرانه اش چه باران باصفایی بود بر شوره زار نفهمی هابشان .

آفتاب خجالت می کشد و داغی سوزان نگاهش را با سوز اشک های حسرت و قلب های شکسته ی خاندان کرم تقسیم می کند . این جا محشری است برای دختری که می خواهد همه ی بار تنهایی های پدر را ازین به بعد به دوش بگیرد تا در استقامتی حیدر گونه ، باقی روایت حققیی انسانیت را در همراهی با هر دو برادر مظلومش به گوش کر تاریخ فریاد کند .

زینب از همین روزها قافله سالار می شود . نگاه پدر مثنوی صبر را برای همه ی فرزندانش می خواند و حتی برای عباس که باز هم مودبانه ایستاده است تا فرمان حفاظت از مولایش را برای سال های بعد تر و مظلومانه تر تمرین کند .

حضرت مادر آمده تا همسر فداکار و مولای مهربانش را بدرقه کند . این آسمان کوفه است که از سنگینی آه مظلومیت به زمین نزدیک شده و بیست و یکمین غروب خورشید رمضان را با مشایعتی متفاوت به تصویر می کشد . امامت سنت جاری الهی است حتی اگر همه ی نقشه های خبیثانه تهدیدش کنند !

فرزندان امیر که از پدر جمیع جهات بودن را به ارث برده اند حالا در ترنم اشک ، ردای قدرت الهی به خویش می کشند . تقدیر به نام حضرت مجتبی رقم خورده است و این سردار مظلوم قرار است تا قافله را به ایستگاه بعدیش رهنمون شود .

در پشت خاکریز های فرو افتاده ی شامیان ، اگرچه خنده های کرکسانه نیش مسموم نفرت را به جان جامعه ی خواب و جاهل آن روز و آن دیار فرو می کنند و اگرچه شیطان در قهقه ی چرکین و مستانه اش پلیدی کبر را در زهر خند نگاه آتشین بازمانده هایش عق می زند ! اما هر چه هست در فرجام آن چه حقیقیت عالم رقم زده است رنگ می بازد .

 علی فاتحانه زمین را ترک می کند و خدای علی فاتحانه نام او را تا ابد بلند نگه می دارد . برای همین است زمین هنوز به نام علی می تپد و آفتاب ولایتش بی دریغ به جماعت یخ زده ی جهل می تابد ، شاید فرجی شود و دل های مضطر را به ظهور دوازدهمین وارث ناب ذوالفقار گرم کند ...


دنیا بداند نام علی بلندترین پرچم کوبیده بر فراز قله های انسانیت است و نفرت مستمر کینه ورزی های دشمنان او محکوم به دفن در مذبله ی عفن تاریخ . ننگ و نفرین به وارثان شوم نکبت ظلم در این عرصه ی مانده تا ظهور ...

خدا کند دنیا به زودی لایق بارانی ترین آفتاب حقیقت شود ... خدا کند .


و صلی الله علیک یا مولای یا ابا صالح المهدی

آجرک الله فی مصیبت جدک

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۳ ، ۱۲:۰۱
رهگذر